مرسی از بچه هایی که متن های داستانی یا دلنوشتههای خودشون رو برای اون عکس فرستادن.
چند تاشو بخونیم😍👇🏻📖
دیوار سیمانی کهنه با رنگ کرم و ترکهایش در حیاطی کوچک ایستاده است. بر روی دیوار، تاک انگور سبز و پرپشتی آویزان شده، اما برخی از برگهای آن خشک و نارنجی شدهاند. نسیم ملایم، عطر خنکی را به همراه دارد و صدای خشخش برگها زیر پاها حس آرامش را به ارمغان میآورد. در کنار دیوار، در فلزی قدیمی با رنگ سفید و کمی زنگزدگی، ثابت و محکم ایستاده است. اینجا، جایی است که زیبایی و آرامش، خاطراتی شیرین را در دل هر کسی زنده میکند.
📖🌸
ز کوچه کوچه نگاهت میگذرم؛ اما انگار نسیم طراوت بخش غم هایت، تجلی بخش خوشی هایم نیست. غم نبود تو؛ مدت هاست بر روح و روانم پادشاهی میکند.
یه دلنوشته که فرستادید با ایهام از اون عکس📖😍
سلامم . . اولش بگم من کلا دست خودم نیست بیشتر تو ادبی و احساسی نوشتن مهارت دارم😁❤ گام های بلند و سریعم با رسیدن به کوچه های قدیمی و دلنواز روستا آهسته شدند و چشمانم مبهوت زیبایی خیره کننده خانه (ی) کاهگلی ماند.گویی خاک روی دیوارها از دلم غبار غم میزدود، چند شاخه ای از درخت تاک دیوار را مزین کرده بود و برگ های زرد و نارنجی میانش ، شراره های آتش پاییز را در ذهنم تداعی میکرد ، قدم زدن در کوچه های قدیمی روستا ، انگار تمام دردهایم را التیام بخشیده بود که غصه ها را ز یاد برده بودم و بی توجه به دردهای گاه گاه قفسه سینه ام ، عمیق نفس میکشیدم ؛ کوچه انگار بوی زندگی میداد. هنوز به دیوار خانه کاهگلی خیره بودم ، درب رنگ و رو رفته(ی) سفید و زنگ کوچک قدیمی ،آه که بوی مادربزرگم به مشام میرسید و ذهنم میان خاطرات تلخ و شیرین کودکی به پرواز درآمده بود. از شدت و حلاوت یاد مادربزرگ مهربانم ، کوچه در پیش چشمانم تار شده بود و مسیر دلم ، دیگر دست خودم نبود ، مقصد را پاک ز یاد برده بودم.بار دیگر خانه را از نظر گذراندم و به گام هایم سرعت بخشیدم ای کاش دنیا در کوچه قدیمی روستا متوقف میشد؛ جایی به دور از رضایل زندگی . .
😍🌸🌱👌🏻