حنا🦋.
آخرین باری که همدیگه رو تو خیابون دیدیم نون داغ دستت بود و داشتی میبردی برای مامانجون؛ رفیقامم پیشم
روزای تلخمو تو شیرین میکردی آقاجون..
هیچوقت نذاشتی حنانه غمگین بمونه، غمش باوجود شما همیشه زودگذر بود..
الان که دارم تلخترین روزای زندگیمو میگذرونم، کجایی؟
دلم برات لک زده آقاجون.
شیشه دلم ترک برداشت از نبودنت
آقاجون قلبم تیکهپارست، له شدم از دلتنگی..
کاش یه روز صبح ازخواب بیدار شم ببینم همهی این ۵۸ روز کابوس وحشتناکی بوده که ازش پریدم.
کاش یه روز چشمامو وا کنم و ببینم این صدای تو کنار گوشم بوده که منو بیدار کرده
لِه شدم آقاجون، لِه..
از دلتنگیت مچاله شدم.. مرگِ حنانه برگرد..
آقاجون هیچوقت فکرشم نمیکردم وقتی اسمتو پیش دوستام میارم بگن خدا رحمتش کنه خیلی مرد خوب و مهربونی بود، حضور خدارو میشد توش حس کرد ..
بود؟ یعنی چی که بود؟ خدا رحمش کنه؟ مگه میشه؟ راستی راستی تو رفتی؟ رفتی و برنمیگردی؟ نمیخوای برگردی؟ آقاجون وقتی داشتی میرفتی شمال گفتی سه/چهار روز دیگه برمیگردم. شد دوماه! نمیخوای بیای؟
اون شب خوابتو دیدم، میخندیدی..
حالت خوب بود..
سینی چایو که گذاشتم کنارت بغلم کردی مثل همیشه که برات چایی میاوردم گفتی "دستت درد نکنه خوشگلِ بابا"
هنوز گرمای وجودت وقتی بغلم کردی و سرمو بوسیدی رو حس میکنم، نرمیِ دستاتو حس میکنم..
انگار زندهای! انگار همین الان بغلم کردی! گرمای وجودت منِ یخزده رو آروم کرد..
حنا🦋.
اون شب خوابتو دیدم، میخندیدی.. حالت خوب بود.. سینی چایو که گذاشتم کنارت بغلم کردی مثل همیشه که برا
اینکه تو خواب بقیه میای و اونجاهم منو بغل میکنی و میبوسی، یعنی ما هردوتامون دلتنگیم..
من هنوز منتظر و امیدوارم که خبر رفتنت دروغ محض باشه..