منبر سوزان
من تینا رو خیلی دوست دارم، بیسکوئیتشو... رامک هم خیلی دوست دارم، پنیر خامهایشو.
تینا نشانه ست که ما ره گم نکنیم...
شاعری دیگر میفرماد
'اگه پولامُ بِدن واسهت عروسی میگیرُم روزی صدهزار دفعه برای چشمات میمیرُم."
میپذیرم که برای گرفتن عروسی نیاز به گرفتن پولها باشه، اما برای مُردن در جهت چشمهای طرف نیازه حتما پولاش بدن؟
یا شاعری دیگه که میگه
'محض رضای دخترو خودم تو گِل میپلکونم'
چطور میشه که رضایت یه شخص سلیمالعقل در پلکیدن شخصی در خاک باشه؟
کوچه پسکوچههای ایتا، الان اینجوری شده که هر لحظه یهنفر در حالتی که لبخندش تا بناگوشه، میخواد یه گوشهای خِفتت و پولدارت کنه.