منبر سوزان
داشتم غریبو میدیدم و یاد این افتادم که بچه بودیم هروقت به بابام میگفتیم مارو ببر سینما فلان فیلم
من یه مدته دارم این صوبت بابات رو زندگی میکنم. آخر آبان امسال میشه نوزده سال.
منبر سوزان
امروز اختتامیه اردوی بینهایته. یه برگه نظرسنجی بهمون دادن که برای سوال آخرش نوشتم جای عموپورنگ توی ا
الان یادم افتاد روزای آخر اردو، انگشتر یکی از دوستام توی سرویس بهداشتی جا مونده و مفقود شده بود
داشتم از بچهها یکی به یکی مشخصات انگشتر رو میدادم ببینم دیدنش یا نه، رسیدم به یکی از مربیها گفتش عزیزم یازدهتا(اگه اشتباه نکنم تعدادی که گفتن در این حدود بود) حمد بخونید ان شاء الله پیدا میشه و من داشتم فکر میکردم حالا انگشتره اینقد میارزید که اینقد حمد بخونم؟😂😂
کاش منم مثل بقیه بیدغدغه بودم و میتونستم چشممو روی مقولهی حج رفتن پرهامها ببندم.
توروخدا میخواید برای بچههاتون اسم بذارید نگاه کنید ببینید با این اسم میتونه دوره نوزادی، کودکی، خردسالی، نوجوونی و میانسالی رو طی کنه و در انتها توانایی پدربزرگ/مادربزرگ شدن رو داره؟
الان شما میتونید نوزاد کوچیکی رو تصور کنید که اسمش حیدر یا یعقوب باشه؟
حیدر و یعقوبها باید زندگی رو از 40سالگی شروع کنن تا نظم عالم به هم نخوره.
غمگینم
مثل لیلا، وقتی حین دزدیدن نوزاد از پرورشگاه شکست خورد. (سریال خداحافظ بچه)
غمگینم
مثل امیرحسین، وقتی توی گندمزار رها و وارد عالم برزخ شد. (سریال پنج کیلومتر تا بهشت)