تماس گرفتم با خواهرم گفتم سلام خوبی
گفت سلام بخدا فقط پنجاه تومن دارم
هیچی دیگه الان قرار شده من بهش پول بدم(؛
با توجه به تعداد زلزلههای امروز مشهد، برگزاری یه نماز جماعت توی حرم برای ادای دستجمعی نماز آیات رو پیشنهاد میکنم.
یه عمر به مشهدیها التماس دعا گفتیم. به نظرم به پاس زحماتشون الان ما بیایم براشون دعا کنیم. خدایا برای امروز زیاد نبود؟
بازی با بچهها واقعا خیلی خوبه
یه سری خواهرزادهمو سپردن به من و خودشون رفتن بیرون. خواهرزادهم خیلی اصرار داشت که بازی کنیم و منم خیلی خسته بودم گفتم بیا یه بازی کنیم یه خونه بالشتی ساختم گفتم این قلعهی ماست الان آدم بدا میخوان بیان اینجارو خراب کنن منم مثلا مریضم و خوابیدم تو الان باید از اینجا محافظت کنی باشه؟ گفت باشه یه ربع بعدش بیدارم کرد گفت آطمه همهی آدم بدا رو کشتم الان بریم یه بازی دیگه گفتم نه دیگه تو تازه از جنگ برگشتی خستهای باید اول استراحت کنی
پذیرفت و بقیهی داستان تا بازگشت پدر و مادرش با خواب گذشت🦦