.𖥔 ˖ در انتهای جادهای که هیچکس
آن را تا پایان نرفته
خانهای بیصدا آرمیده؛ پوشیده در پیچکهای فراموشی.
میگویند هر که وارد شود، چهرهی خود را از یاد میبرد
و با رازی در سینهاش بازمیگردد،
رازی که شبها در گوشش زمزمه میکند:
«تو آنی نبودی که میپنداشتی…»
این خانه برای کنجکاوان نیست.
برای آنهاییست که از پاسخها میترسند
اما باز هم سوال میپرسند.
اگر روزی رد پای خودت را دنبال کردی
و دیدی که به درِ این خانه ختم میشود…
برنگرد.
در را نکوب.
زیرا حقیقت، همیشه لباسی از دروغ بر تن دارد
و بعضی آینهها، دیگر تصویرت را پس نمیدهند.
𓍯𓂃𓈒𓏲⋆。˚@shijoX_x
.𖥔 ˖ میگویند در دل کوهی فراموششده،
غاری هست که شبها صدای نوشتن
در آن میپیچد،
بیآنکه دستی قلمی به کاغذ بزند.
روزی شاعری در سکوت شب به آنجا رفت،
با دفتری سفید و قلبی پر از نانوشتهها.
و چون بازگشت، هیچ نگفت.
تنها شبها، پشت پنجرهاش صدای خشخش قلم میآمد
و کلماتی که هرگز نوشته نشد،
در رؤیای دیگران جان میگرفت.
میگویند آنهایی که حقیقتی را میدانند
که نباید دانست،
دیگر نمیتوانند بنویسند —
سکوتْ بهای دانستن است.
𓍯𓂃𓈒𓏲⋆。˚M
.𖥔 ˖ در دیاری یخزده و دور، هالکا، دختری جوان که در جستجوی آزادی بود، در دل کوهها گم شد. گفته میشود که او در میان برفها پنهان شد، در انتظار چیزی که دیگر هیچکس نمیداند. شاید در دل شب، هنوز در میان یخها، شبحی از او سرگردان باشد. اما آیا او در جستجوی آزادی بود، یا در گمشدن، به آرامش رسید؟ شاید حقیقت در سکوت و تنهاییاش پنهان باشد، جایی که هیچکس به آن نرسیده است.
چرا این افسانه؟ شاید به این دلیل که گاهی برای رهایی، باید در تاریکی غرق شد تا روشنایی را پیدا کرد.
𓍯𓂃𓈒𓏲⋆。˚@hoshikdarma
.𖥔 ˖ تسوکویومی، خدای ماه، در سکوت عاشق خواهرش آمانهراسو، خدای خورشید بود . یک اشتباه، یک اشتباه کوچک
و برای همیشه از هم جدا شدند .
ماه و خورشید هر شب از دور
همدیگر را ملاقات میکردند ،
اما هرگز به هم نمیرسند .
یک عشق که در سکوت شب گم شد،
در تاریکیای که هیچکس نمیفهمد .
تسوکویومی، در عمیقترین زخمها،
حتی سایههایش هم از هم گسسته شد.
چرا این افسانه؟
شاید چون در دل شب،
تو هم احساس میکنی
که همیشه از چیزی دوری،
مثل نوری که در تاریکی میدرخشه
اما هیچکس نمیتونه بهش نزدیک بشه.
شاید هم حقیقت همیشه در فاصلهای تلخ و بیصدا پنهان شده.
حقیقتی که در سایهها و در سکوت
شبهای بیپایان قرار داره.
𓍯𓂃𓈒𓏲⋆。˚ @ppp002
.𖥔 ˖ در دل شب، جایی میان خواب
و بیداری، دنیایی به نام «آینههای سراب» پنهان است. نایرا، در جستجوی حقیقتی گمشده، قدم به این سرزمین گذاشت، جایی که مرز بین واقعیت و رویا گم شد. در آنجا، موجوداتی وجود داشتند که نه زنده بودند، نه مرده، تنها تصویرهایی انعطافپذیر در آینهها. آنها نمایشگر همه آن چیزهایی بودند که در دل نایرا گم شده بودند . او فهمید که آنچه میبینی، همان است که باور میکنی و مرز میان خواب و بیداری تنها در درون توست .
چرا این افسانه؟
چرا که همیشه در دل تاریکیها و پیچیدگیهای زندگی، جستجوی حقیقت وجود دارد. در این جستجو، مرز بین واقعیت و رویا محو میشود، و آنچه که برای یافتنش میکوشی، در آینههای ذهن خودت منعطف میشود .
𓍯𓂃𓈒𓏲⋆。˚@Weird_things
.𖥔 ˖ افسانهی سلکیها
در ساحلهای خاموش و مهآلود ایرلند، میگن شبهایی هست که دریا رویا میبینه… و «سلکی»ها از دل موجها بیرون میان.
موجوداتی با پوستهی فُک که اگه پوستشون رو دربیارن، به آدمی بدل میشن.
اونا میرقصن زیر نور ماه، میخندن، عاشق میشن…
ولی همیشه دلتنگ صدای دریا میمونن.
روزی مردی دل به سلکیای بست.
پوستش رو پنهان کرد، تا پیش خودش نگهش داره.
سلکی موند… با چشمهایی که همیشه تا افق، تا دوردستها رو میدیدن.
تا اینکه یه روز، پوستش رو پیدا کرد.
و در سکوت، زیر بارونی که هیچکس نفهمید از کجا اومده،
به دریا برگشت.
چرا این افسانه؟
چون گاهی ما آدمها عاشق چیزهایی میشیم که برای موندن آفریده نشدن. چون بعضیها به دریا تعلق دارن، حتی اگه یهمدت کنارمون بمونن.
مثل حسهایی که میدونیم باید برن، ولی بازم نگهشون میداریم...
𓍯𓂃𓈒𓏲⋆。˚@asemoonandangel
.𖥔 ˖ روزی، ستارهای عاشق دریا شد.
هر شب از آسمان لبخند میزد،
و موجها با خجالت خودشان را کنار میکشیدند.
اما فاصلهشان بیانتها بود...
نه ستاره میتوانست پایین بیاید،
نه دریا میتوانست پرواز کند.
تنها کاری که میتوانستند بکنند،
ادامهی لبخند زدن از دور بود.
عشقی که هرگز لمس نشد،
اما هر شب، در آسمان و روی آب،
نقش بست.
چرا این افسانه ؟
چون شبیه خودته...
شبیه نوری که از دور لبخند میزنه،
اما همیشه یه فاصلهی نادیدنی بینشه و دنیا.
نه برای اینکه فرار کنه،
فقط چون زیادی شبیه ستارههاست—
ساخته شده برای دیده شدن،
نه لمس شدن.
و این لبخند از دور،
همیشه یه جور جادوی تلخ داره...
یه جور قشنگی که هیچوقت کامل نمیشه.
𓍯𓂃𓈒𓏲⋆。˚@Susuo_onya
هدایت شده از Eilha
🌀 در یک دنیای موازی...
اگه چنلت یه "آدم" بود،
شغلش چی میتونست باشه؟
.𖥔 ˖ فروشندهی خاطرات؟
.𖥔 مأمور بایگانی اشباح قدیمی؟
اگه کنجکاوی...
این پست رو فور کن و بذار چنلت خودش بگه.
𖡼𖤣𖥧𖡼𓋼𖤣𓍊 صندوقپستیمون
هدایت شده از Eilha
animation.gif
حجم:
5.8M
پروانهسوارِ نامههای جادویی
𖥔 ˖
پروانهای که در میانِ
مه و رازها آرام میرقصد،
حامل پیامهاییست بینام و نشان،
نامههایی که در سکوت،
زیر پوست پنهان دنیا نفس میکشند.
نامههایی که به دنبال گیرنده نیستند،
بلکه تنها چشمانی که توان دیدن وارونگی جهان را دارند،
به آرامی آنها را دنبال میکنند،
تا همان باریکهی نرم و نامحسوس
میان خیال و رویا . . .
هدایت شده از Eilha
مدیر ایستگاه توقف خاطره
𖡼𖤣 𖥧𖡼 𓋼 𖤣𖥧𓋼 𓍊
جایی که لحظهها برای همیشه به سکوت مینشینند و خاطرات گمشده سرگردان،
راهشان را پیدا میکنند .
هدایت شده از Eilha
نوازندهی سمفونی سرنوشتها
‧ ˚ ♪ 𝄞 ˚ ⊹
او مینوازد، نه فقط برای شنیدن.
بلکه برای لمسِ، سرنوشتهایی که از میان ترکهای زمان میگریزند...
سرنوشتهایی که شاید از آنِ ما نبودند،
اما ردشان در دل مانده .
هدایت شده از Eilha
مهندس پلهای نورانی
.𖤐 ⭒๋࣭ ⭑
کسی که میان ستارهها پل میزند، نه برای عبور، بلکه برای پیوند دادن رویاها... پلهایی از جنس نور، برای آنها که هنوز بلدند خیالپردازی کنند .