نمیدونم چرا آدما به فکر ادامه دادن نیستن تو اوجِ ناامیدی ! شخص من هم مدلش این شکلی نیست. خیلی چیزا رو وسط راه ول کردم، با خیلی از آدما نساختم وسط راه ولشون کردم، هیچ کوششی نکردم برای تغییر دادن خودم تو مسیر که بتونم تعامل کنم و . .
تو این حرفا از پوچگرایی و نیهیلیسم رسیدیم به معنای زندگی و از معنای زندگی رسیدیم به خودشناسی، این نشون میده من چه قدر آدم نفهمی هستم، کلا به حرفای من خیلی توجه نکنید دارم روایت خودمو از زندگیم میگم و تف نالههای ذهنیم رو دارم اینجا میریزم که به درد کسی نمیخوره.
افسانهی پرومته؛ روایتِ سوم: «خدایان فراموش کردند، کرکسها فراموش کردند، خود او هم فراموش کرد ...»
کدام تنهایی؟ تو نمیدانی که آدم تنها هیچوقت تنها نیست! تو نمیدانی که همهجا بارِ آینده و گذشته همراه ماست!
من فک کنم حدود ۳سال پیش این کتابو خوندم از کامو (کتاب کالیگولا، آلبرکامو- صفحه ۸۰)
شب منتهی به کنکورم داشتم کتاب دختر پیامبر اقا جاودان رو میخوندم رو میزم معلومه کتابش.
من با هر چی بیشتر صحبت کردن تو فضای مجازی و خودم رو نشون دادن دارم تاریخ مصرفم رو تموم میکنم.