یادمه پارسال روزشهادت حضرت زهرا(س) از طرف حرم مراسمی برگزار شده بود داخل ورزشگاه نزدیک مدرسمون،یه عاالمه خادم حرم اومده بودن.
بوی اسپند هم کل ورزشگاه رو پر کرده بود..💞
ورزشگاه ی حال و هوای خاصی داشت
وقتی همه نشستن مراسم شروع شد
مجری برنامه انقدرر قشنگ از شهدا و امام رضا صحبت میکردن که اشک همه رو در اورده بود..
بعدش پرچم حرم امام رضا رو اوردن
و دوباره مجری شروع کرد صحبت کردن ..
بعد چند دقیقه از شهدای گمنام صحبت کرد
جوری از دلتنگی مادراشون میگفتن که جگر هر کسی رو کباب میکرد..
صحبت کردن و صحبت کردن؛در اخر گفتن یک مهمون داریم
و در کمال ناباوری تابوت یک شهید گمنام وارد ورزشگاه شد!
همههه ی بچه ها صدای گریشون بلند شد و جمعیت کثیری ب سمت تابوت رفتن..
ما که میخواستیم بریم؛اجازه ندادن.
گریه منم شدت گرفت.
خب اونجا فهمیده بودم ک لیاقت ندارم برم و چفیمو به تابتشون متبرک کنم.
ولی همونجا چیزی ک میخواستمو بهشون گفتم..
فقط امیدوارم که صدامو شنیده باشن و چیزی ک ازشون خواستمو بهم بدن..
خلاصه ک روز خاصی بود🥲
هیچ وقتت اون روزو یادم نمیره🙃
#خاطره