هاشمیه مشهد
خیلی جمعیت زیاد بود و دسته های زیادی هنوز اضافه میشد با سرمیا زیاد و بارون اما مردم به عشق حضرت اقا اومدن
گفتم اگر بروم بیرون آدم ها را ببینم، حالم بهتر میشود
گفتم اگر کسی را دوست بدارم، حالم بهتر میشود
گفتم اگر این ماراتون را به پایان برسانم، حالم بهتر میشود
گفتم اگر کسی دوستم بدارد ،حالم بهتر میشود
گفتم اگر در آغوشم بگیرد، حالم بهتر میشود
گفتم اگر از این شهر بگریزم، حالم بهتر میشود
گفتم اگر در آغوشش بغضم را رها کنم، حالم بهتر میشود
گفتم اگر به خانه برگردم ، حالم بهتر میشود
اما
اما نشد
حال خوب را نیافتم
معلوم نیست شادی را در کدام یک از این کوچه پس کوچه های سرد و تاریک گم کرده بودم
نمیدانم کی دستش از دستم رها شده بود که به خود نیامده بودم
حال غم دستم را در دستش محکم میفشارد
و شاید این اتصال هرگز جدا شدنی نباشد...
#پریشان_گویی
دلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت ازین خون
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دلها گذر کرد
زهر خون دلی سروی قد افراشت
ز هر سروی تذروی نغمه برداشت
صدای خون در آواز تذرو است
دلا این یادگار خون سرو است