Haniyam
من دوست دارم دربارهی جزئیات ریز فرد مورد علاقم بدونم،مثلا اینکه سبزی مورد علاقهاش بین سبزی خوردنا
این قشنگ ترین نوع شناخت :)
کاش یکی هم منو اینطوری بشناسه
باشه
ولی من به خاطر تو داشتم مجموعه کتابی که دوست داشتی میخریدم با اینکه برای خودم میتونستم کلی از چیزایی که لازم داشتم بخرم
باشه
ولی من ۴ ساعت تموم با اینکه کلاس نداشتم توی سرمای زمستون با تن تب کرده و مریض روی نیمکت پارک نشستم و صبر کردم تا تو کلاست تموم بشه و بتونم ببینمت
باشه
ولی من هربار که می دیدمت جوری ذوق میکردم که تا روز بعدش لبخند از روی لب هام پاک نمیشد
باشه
ولی من شب تولدم با یه کیک جوری خوشحال شدم انگار دنیا رو به من دادن
باشه
ولی من هربار که ویس میگرفتی و برام آیدا و شاملو میخوندی ، هزار بار ویس تو گوش میدادم و غرق صدات میشدم و هیچی از متنش نمیفهمیدم
باشه
ولی من توی سرمای خشک و استخون سوز دی توی یه شب برفی یخ زدم و پا به پات خیابونا رو قدم زدم ولی دم نزدم که چقد هوا سرده
باشه
ولی من هر لحظه گوشیم و چک میکردم تا ببینم ازت پیام دارم یا نه
باشه
ولی من اگه یه روز نمی دیدمت کل روز جوری بهانه گیر و کلافه میشدم
که صدای هم اتاقیم در می اومد
باشه
ولی من روحم به تو داده بودم
من همه اینا بودم
ولی تو ...
تو هیچی نبودی
✍متن محسن چاوشی درباره آهنگ جدیدش:
به نام خدا
از اول اعتراضات و نزدیک به دو ماه است فکر میکنم و رصد میکنم تا نکتهای را در آنسوی مرزها بیابم که جذبم کند و حرف حق باشد اما به وجدانم قسم که هرچه گشتم ناامیدتر شدم، پس سکوت کردم!
و در این سکوت دیدم حق با بعضی از شماست: من «وسطم»
«وسط» مثل عابری که دی ماه در خیابان به گران شدن گوشت فکر میکرد و از پشت تیر به سرش خورده بود
وسط مثل پیرزنی روستایی که نه تلویزیون دارد و نه گوشی موبایل؛ فقط آلزایمر دارد و پسری که بیکار شده و چند ماه است قرصهایش را به موقع نمیرساند…
و این «وسط»خیلی جای بزرگی است و خیلیها در آن جا میشوند
اصلا جریانی که این «وسط» را ندارد نمیتواند انقلابی را رقم بزند یا حکومتش را حفظ کند!
در این دو ماه قلبم سوخت برای کشتهشدگان…
اما دست خودم نبود!
من به عنوان کسی در وسط، قلبم برای پلیس و معترض و عابر با هم میسوخت و برای هر هموطنی که ناچار به خیابان آمده بود و دیگر به خانه برنگشت…
در خانهی من نه صدا وسیما یکریز جمهوری اسلامی را تبیین میکند نه اینترنشنال و منو تو مجال حضور دارند
در خانه من اما هنوز چراغ منطق روشن است و ذهن جستجوگرم آزاد است به هر مباحثهای وارد شود و هر حرف حقی، مهر تایید دریافت کند و مهم نباشد که این حرف از دهان چه کسی خارج شده است.
در این دو ماه خیلی فکر کردم و کسانی را دیدم که حتی یک دقیقه فرصت آزادانه و در خلوت فکر کردن را نداشتهاند و هرچه از رسانه به خوردشان داده بودند را پشت هم تکرار میکردند ؛ آنچنان مسخ و مسحور که از کینهی حاکمیت حاضرند شب را روز بنامند و روز را شب…
و ایران امروز ما چقدر در فضای رسانه باخته است.
به این فکر کردم که اگر برای هر کشوری حتی سوییس هم دهها شبکه اپوزیسیون به زبان خودشان سالها و شبانه روز محتوا تولید میکردند که “سوییس کشور خوبی نیست” اکنون درصدی از همین کسانی که در رفاه مطلق هستند نیز به دنبال براندازی بودند…
آری همین رسانه کاری با کشور ِساموراییهای متعصب کرد که در خیابانها به سربازان آمریکایی لبخند گرم بزنند بیآنکه یادشان بیاید در هیروشیما و ناکازاکی چه بلایی به سرشان آوردهاند…
به هر حال هر چه فکر کردم دیدم نمیتوانم از بیگانه بخواهم به کشورم حمله کند!
دیدم نمیتوانم کنار سلبریتیهایی باشم که به اعتقادات لااقل نیمی از مردم کشورم ناسزا میگویند و تهدید به قرآنسوزی میکنند و بدون اینکه خندهشان بگیرد، بشارت آزادی میدهند!
دیدم حتی نمیتوانم از اهالی جزیرهی اپستین بخواهم به جان کودکان و دختران بیگناه وطنم کاری نداشته باشند!!
تا اینکه جنگ شروع شد و کمکها رسیدند،همچنان که قبل از ما کمکها به ویتنام و افغانستان و عراق و لیبی و… رسیده بودند
دیدم جنگ است و فقط میتوانم بخوانم!
که اگر در زمان پهلوی و قاجار هم بودم و بیگانهای به کشورم یورش میبرد همین کار را میکردم…
برای دلگرمی مردم و کسانی که از مردمم دفاع میکنند خواندم…
«حسبی الله» گفتگوی من با مولایم علی (ع) است
و براستی خدا برای ما بس است…
اکنون به عنوان کسی در وسط، حاضرم ۴۷ سال دیگر به جمهوری اسلامی فرصت بدهم نقایص خود را برطرف کند تا اینکه با عدهای همصدا شوم و پوریم دیگری را در تقویم اسراییل رقم بزنم که در فردای به اصطلاح آزادی با چکمه روی سنگ قبر هموطنانم سرود شادی بخوانند!
و آن عده!
آن عده خیلی دیر میفهمند که در جهان هیچ کشوری جز به منافع خودش فکر نمیکند و علاج واقعی در وطنهاست!
این را هم به آن عدهای که سمت درست تاریخ را به من گوشزد میکنند میگویم:
اصلا سمت درست تاریخ و هرچه میبافید ارزانی خودتان…
من ترجیحم این است که
در همین وسط بایستم و بمیرم
وسط مدرسه میناب
وسط خانههایی که سفرههایشان کوچک شد
وسط صدای اذان در حیاط مسجدی فرو ریخته…
وسط خیابانهای شهرم…
محسن چاوشی/ اسفند ۱۴۰۴
|@launcher8|
شما میگین «فراموشش کن» ولی مولانا میگه:
اوست نشسته در نظر
من به کــجا نظر کنم؟
اوست گرفته شهرِ دل
من به کـجا سفر کنم؟
چقد این روزا حالم بده:))
تو هم همینطور؟:)
-------------
منم همینطور:))
و نود درصدش تقصیر خودمه
جوری زخم خوردم که هیچ چیزی مرهم نمیشه واسه این درد