امام صادق (ع):
امْتَحِنُوا شِیعَتَنَا عِنْدَ مَوَاقِیتِ الصَّلَوَاتِ کیفَ مُحَافَظَتُهُمْ عَلَیهَا.
شیعیان ما را در هنگام اوقات نماز امتحان کنید. (یعنی اینکه) چگونه از نماز خواندن در موقع آن محافظت میکنند.
#تلنگری_به_قلبت
باز هم جمعه گذشت و خبر از یار نشد
باز هم یوسفمان راهی بازار نشد..
باز هم ندبه نشد چاره ی دلها ، یعنی
باز هم دیده ی ما لایق دیدار نشد..
#شعر
هولش دادم، جان گرفت و رفت،
ناراحتم که زود مرا زِ یادِ او رفت.
شاید که کمک، زیاده کردم چون که
هولش دادم،همین که روشن شد،رفت
#شعر
♡هانـــ🦋ـــیل♡
#رهایی_از_شب #قسمت_دوم یادش بخیر !! بچگی هام چقدر مسجد میرفتم اون هم تو قسمت مردونه.!.عشقم این بود
#رهایی_از_شب
#قسمت_سوم
بعد از رسیدن به سن تکلیف فکرکنم فقط سه یا چهاربارتو مسجد در صف نمازگزاران خانوم ایستادم ولی آنجا بودنم هیچ لطفی نداشت چون کسی منو سیده خانوم صدا نمیکرد!چون هیبت آقام کنارم نبود از طرفی چندبار این حاج خانومهایی که کنارم نشسته بودن از نمازم ایراد میگرفتن یکیشون که آخرین سری برگشت با لحن بد بهم گفت :
-دختر تو که بلد نیستی درست نماز بخونی چرا میای صفهای اول،نماز ما هم بهم میریزی؟پاشو برو عقب.!!!
بعد با سرعت جانمازمو جمع کرد بازومم گرفت بلندم کرد و باصدای نسبتا بلندی روبه عقب صدا زد:
-خانوم حسینی جان بیا اینجا برات جا گرفتم وبدون اینکه به بغض گره خورده تو سینه ی من فکر کنه و اشک چشمهامو ببینه شروع کرد برای خانوم حسینی از اشکالات نمازی من صحبت کردن..و اینقدر بلند تعریف میکرد که صفهای عقب و جلو هم توجهشون به سمت من جلب شد و شروع کردن به اظهار فضل کردن..
و من در حالیکه داشتم از شدت خجالت آب میشدم به سمت آخرین صف نمازگزاران پناه بردم و در طول نماز فقط اشک میریختم .اون شب آخرین حضور من در مسجد رقم خورد ودیگه هیچ وقت نرفتم و هرچقدر آقام بازبون خوش وناخوش میگفت گوشم بدهکار نبود که نبود میگفتم یا میام پیش خودت نماز میخونم یا اصلن حرفشو نزن !!! البته اگر دروغ نگم یکبار دیگه هم رفتم مسجد پانزده سال پیش واسه فوت آقام.
#رهایی_از_شب
#قسمت_چهارم
آقام که رفت سیده خانومم رفت.... غیر از پیش نماز اون سالها فقط آقام بود که سیده خانوم صدام میکرد بقیه صدام میکردن رقی(مخفف اسم رقیه)اینقدر منو با این اسم صدا زدند که دیگه از اسمم بدم میومد هرچقدر هم آقام میگفت این اسم مبارکه نباید شکستش کسی برای حرفش تره خورد نمیکرد البته در حضور خودش رقیه خطابم میکردند ولی در زمان غیبتش من رقی بودم و دلیل میاوردن که ما عادت کردیم به رقی رقیه تو دهنمون نمیچرخه!!اول دبیرستان بودم که به پیشنهاد دوست' صمیمیم اسمم رو عوض کردم و تو مدرسه همه صدام میزدند عسل!!!
دوستم عاطفه،عاشق این اسم بود و چون به گفته ی خودش عاشق منم بود دلش میخواست همه منو به این اسم صدابزنند عاطفه بهترین دوست وهمدم من بعد ازمرگ آقام بود من فقط سیزده سال داشتم که آقام تصادف کرد و مرد مامانمم که تو چهارسالگی بخاطر هپاتیت ترکم کرد و از خودش برای من فقط یک مشت خاطره ی دست به دست چرخیده و یک آلبوم عکس بجا گذاشت که نصف بیشتر عکسهاش دست بدست بین خاله هام و داییهام پخش شد واسه یادگاری! !!از وقتی که یادم میاد واقعا جای خالی مادرم محسوس بود هرچند که آقام هوامو داشت و نمیذاشت تو دلم آب تکون بخوره ولی شاید بزرگترین اشتباه آقام این بود که واسه ترو خشک کردن من، دست به دامن دخترعموی ترشیده ش شد وگول مهربونیهای الکیشو خورد و عقدش کرد تا وقتی که مهری بچه نداشت برام یکمی مادری میکرد ولی همچین که بچه ش بدنیا اومد بدقلقی هاش شروع شد و من تبدیل شدم به هووش مخصوصا وقتی میدید آقام از درکه تو میاد برام تحفه میاره آتش حسادت توچشمش زبونه میکشید ولی جرات نداشت به آقام چیزی بگه چون شرط آقام واسه ازدواج احترام ومحبت به من بود.
ادامه دارد....
177.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیایید شب بخیر گفتن به امام زمان رو ترند کنیم:) 🙂
+شبت بخیر امام زمانم:) 💖🙃
#امام_زمانم