eitaa logo
♡هانـــ🦋ـــیل♡
87 دنبال‌کننده
881 عکس
333 ویدیو
11 فایل
﷽ من؟هاݩی‍ل اینجا؟دفترچه خاطراتی باطعم امید ،منور به نور صاحب الزمان🌸 ݩا ش‍ݩاﺱ:https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_azq7azx&btn=هانیل:)
مشاهده در ایتا
دانلود
♡هانـــ🦋ـــیل♡
خدا آرزو تو رو براورده کرد.. 🥲🤍
سلام رفقای دل مثل سال های گذشته که بیش از250شاخه گل رز وبیش از 100 هدیه ی کودکانه در چهارباغ اصفهان پخش کردیم به مناسبت عید غدیر وسال قبلش که بیش از 150 هدیه بردیم حرم امام رضا و به زائرا هدیه کردیم که درکنارش به 35 تا عروس و داماد حرم هم هدیه دادیم. امسال هم قصد داریم ان شاءالله با یاری خداوند و مشارکت شما عزیزان در تبلیغ این عید با ارزش برای شیعیان هدایای تهیه کرده و در این شبها پخش کنیم نوع هدایاهنوز مشخص نیست اما تفاوتی که امسال داره اینه که احتمالا تبریک عید به نیروهای امنیتی رو نیز در دستور کارمون قرار دادیم. . . . ان شاءالله هرچه کرمتونه بزنید به شماره حساب داخل عکس تا شماهم در خیر و برکت و ثواب این کار با ارزش شریک بشوید 🤚 . (درسته که وضعیت اقتصادی خوبی نداریم ولی شما میتونی حتی با 20هزار تومن هم تو این کار خیر شریک بشی کم و زیادش برای امیرالمومنین فرقی نمیکنه همه رو خریدارن)😍 یاعلی مدد🤚
♡هانـــ🦋ـــیل♡
چه عجب اخیرا دوقلوهای کانال پدیدارشدن😂
گاهی باید عادت کرد به اهمیت و محبتی که سهم دیگری میشود. هرچقدر پلکها سنگین شوند باید مقاوم بمانند .
بریم تجمع؟
♡هانـــ🦋ـــیل♡
#رهایی‌_از_شب #قسمت_چهارم آقام که رفت سیده خانومم رفت.... غیر از پیش نماز اون سالها فقط آقام بود که
مرگ آقام برخلاف یتیمی وبی پناه شدن من برای مهری خالی از لطف نبود میتونست با حقوق بازنشستگی و سود کرایه بدست اومده از حجره ی پدری آقای خدابیامرزم هرچقدر دلش خواست خرج خودش ودوتا پسراش کنه و با من عین یک کلفتی که همیشه منت نگهداریمو تو سر فامیل میکوبوند رفتار کنه! به اندازه ی تمام این سی سال عمرم از مهری متتفرم اون منو تبدیل به یک دختر منزوی تو اون روزگار و یک موجود کثیف تو امروزکرداون کاری کرد تو خونه ی خودم احساس خفگی کنم و مجبورم کرد در زمان دانشجوییم از اون خونه برم و در خوابگاه زندگی کنم اما من کم کم یاد گرفتم چطوری حقمو ازش بگیرم به محض بیست ودو ساله شدنم ادعای میراثم رو کردم و سهم خودم رو از اموال و املاک پدرم گرفتم وبا سهمم یک خونه نقلی خریدم تا دیگه مجبور نباشم جایی زندگی کنم که بهترین خاطراتم رو به بدترین شرایط بدل کرد اما در دوران نوجوانی خوشبختیهای من زمانی تکمیل شد که عاطفه هم به اجبار شغل پدرش به اروپا مهاجرت کرد و من رو با یک دنیا درد و رنج وتنهایی تنها گذاشت بی اختیار با بیاد آوردن روزهای با او بودنم اشکم سرازیر شد و آرزو کردم کاش بازهم عاطفه را ببینم غرق در افکارم بودم که متوجه شدم جلوی محوطه ی مسجد دیگر کسی نیست نمیدونم پیش نماز جوون وجدید مسجد و جوونهای دوروبرش کی رفته بودند دلم به یکباره گرفت باز احساس تنهایی کردم از رو نیمکت بلند شدم و مانتوی کوتاهمو که غبار نیمکت بروش نشسته بود رو پاک کردم هنوز رطوبت اشک رو گونه هام بود با گوشه ی دستم صورتم رو پاک کردم و بی اعتنا به نگاه کثیف وهرز یک مردک بی سروپا و بدترکیب راهمو کج کردم و بسمت خیابون راه افتادم.