eitaa logo
♡هانـــ🦋ـــیل♡
87 دنبال‌کننده
898 عکس
335 ویدیو
11 فایل
﷽ من؟هاݩی‍ل اینجا؟دفترچه خاطراتی باطعم امید ،منور به نور صاحب الزمان🌸 ݩا ش‍ݩاﺱ:https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_azq7azx&btn=هانیل:)
مشاهده در ایتا
دانلود
یا مثلا وقتی کم خوابیم استرس داریم و و ... کنترل ذهنمون خیلی سخت میشه ...
♡هانـــ🦋ـــیل♡
یا مثلا وقتی کم خوابیم استرس داریم و و ... کنترل ذهنمون خیلی سخت میشه ...
کنترل ذهن یعنی حذف وسوسه؟ نه! یعنی.. وسوسه باشه اما تو فرمانده باشی 🙂 .
کنترل ذهن یعنی.... من قربانی افکارم نیستم من برده‌ی احساساتم نیستم من انتخاب‌گرم من مسئولم من می‌تونم مسیرمو عوض کنم؛).. + کنترل ذهن ینی جنگیدن با فکرها نیس!!!!!.
بین فکر کردن به گناه و انجام دادن گناه یه فاصله هست.... اون فاصله اسمش اراده‌ست.. اسمش آگاهی‌ست... اسمش کنترل ذهنه.... هرکی بتونه اون فاصله رو نگه داره… برده🙃🪴
و کلام آخر👩🏻‍🦯🙃
♡هانـــ🦋ـــیل♡
و کلام آخر👩🏻‍🦯🙃
ما مسئول اومدن فکرها نیستیم... مسئول موندنشونیم....!! ذهن تربیت نشده آدم رو می‌کشونه ذهن تربیت شده آدم رو می‌رسونه. وسوسه دشمن ما نیست بی‌توجهی به خودمون دشمن ماست.... هر بار که جلوی یک فکر رو می‌گیری یک قدم به آزادی نزدیک‌تری.....🙂🌼 - از عمل شروع نمی‌شه... از فکر شروع می‌شه... از یه لحظه ... از یه اشکال نداره فقط یه بار.. ... قبل از اینکه گناه بیرون اتفاق بیفته، جلوی تولدش رو توی ذهن بگیری...!! کنترل ذهن یعنی اینکه.. من احساس دارم.. اما برده‌ی احساس نیستم.. من وسوسه می‌شم.. اما مجبور به اطاعت نیستم.. من لغزش می‌کنم.. اما تعریف من..لغزشم نیست...! ما برای پاک موندن خلق شدیم.. جز اینه؟؟!:).. نه برای جنگیدن دائمی با خودمون... ذهن ما دشمن ما نیست..!! ابزاره... اگر یاد بگیریم هدایتش کنیم... می‌تونیم آینده‌مون رو عوض کنیم... هر بار که جلوی یک فکر غلط رو می‌گیری.. داری یک نسخه از خودت می‌سازی.... و یادتون باشه… کنترل ذهن یعنی آزادی... آزادی از عادت... آزادی از وسوسه... آزادی از بردگی نفس.. و آدم آزاد… خیلی قوی‌تر از اونیه که فکر می‌کنه . .👊🏻🙃 💡 😌
♡هانـــ🦋ـــیل♡
#رهایی‌_از_شب #قسمت_ششم ‌ در راه گوشیم زنگ خورد با بی حوصلگی جواب دادم:بله؟! صدای ناآشنا و مودبی از
او به آرامی می آمد و درست در ده قدمی من قرار داشت..در تمام عمرم هیچ وقت همچین حسی رو نداشتم قلبم تو سینه ام سنگینی میکرد..ضربان قلبم اینقدر به شمارش افتاده بود که نمیدونستم باید چه کار کنم خدای من چه اتفاقی برام افتاده بودنمیدونستم خدا خدا کنم اوهم منو ببینه یا دعا کنم چشمش به حجاب زشت و آرایش غلیظم نیفته..!! اوحالا با من چند قدم فاصله داشت..عطر گل محمدی میداد..عطر پدرم...عطر صف اول مسجد! گیج ومنگ بودم کنترل حرکاتم دست خودم نبود چشم دوخته بودم به صورت روحانی و زیباش هرچه نزدیک تر میشد به این نتیجه میرسیدم که دیدن من اون هم در این لباس وحجاب اصلن چیزی نبود که میخواستم اما دیگر دیر شده بود نگاه محجوب اوبه صورت آرایش کرده و موهای پریشونم افتاد ولی به ثانیه نکشید نگاهش رو به زیر انداخت دستش رو روی عباش کشید و از کنارم رد شد من اما همونجا ایستادم اگر معابر خالی از عابر بود حتما همونجا مینشستم و در سکوت مرگبارم فرو میرفتم و تا قیامت اون لحظه ی تلاقی نگاه و عطر گل محمدی رو مرور میکردم شاید هم زار زار به حال خودم میگریستم ولی دیگه من اون آدم سابق نبودم که این نگاه ها متحولم کنه من تا گردن تو کثافت بودم !!!!!!!!شاید اگر آقام زنده بود من الان چادر به سر از کنار او رد میشدم و بدون شرم از نگاه ملامت بارش با افتخار از مقابلش میگذشتم‌سرمو به عقب برگردوندم و رفتن او راتماشا کردم او که میرفت انگار کودکیهامو با خودش میبرد..پاکیهامو..آقامو.. بغض سنگینی راه گلومو بست و قبل از شکستنش مسیر خونه رو پیمودم .روز بعد با کامران قرار داشتم طبق درخواست خودش از محل قرار اطلاعی نداشتم فقط بنا به شرط من قرار شد که ملاقاتمون در جای آزاد باشه. اوخیلی اصرار داشت که خودش دنبالم بیاد ولی از اونجایی که دلم نمیخواست آدرس خونم رو داشته باشه خودم یکی از ایستگاههای مترو رو مشخص کردم و اوطبق قرار وسر ساعت با ماشین شاستی بلند جلوی پام توقف کرد.
روز بعد با کامران قرار داشتم طبق درخواست خودش از محل قرار اطلاعی نداشتم فقط بنا به شرط من قرار شد که ملاقاتمون در جای آزاد باشه. اوخیلی اصرار داشت که خودش دنبالم بیاد ولی از اونجایی که دلم نمیخواست آدرس خونم رو داشته باشه خودم یکی از ایستگاههای مترو رو مشخص کردم و اوطبق قرار وسر ساعت با ماشین شاستی بلند و آخرین سیستمش جلوی پام توقف کرد مسعود کنارش نشسته بودو من از همونجا کامران رو شناختم‌ لبخند تصنعی بروی لب اوردم و وایستادم تا اونها خودشون به استقبالم بیان هردو از ماشین پیاده شدند مسعود با اشاره دست منو به کامران نشون داد .کامران با نگاه خریدارانه به سمت من قدم برداشت و وقتی بهم رسید دستش رو جلو آورد برای سلام و احوالپرسی عینک دودیمو از چشمام در آوردم و با لبخند مغرورانه ای گفتم: - سلام!!مسعود بهت نگفته که من عادت ندارم در اولین دیدار با هرکسی صمیمی بشم؟ او خنده ی عصبی کرد و گفت: -خب من صمیمی نشدم که؟!بابا فقط قراره با هم سلام کنیم و دست بدیم همین! نگران نباش من ایدز ندارم! مسعود بجای من که به زور میخندیدم جواب داد:-کامران جان همونطور که گفتم عسل خانوم خیلی سخت گیر و سخت پسنده‌ یک سری قوانین خاصی هم داره ولی هر مردی آرزوش داشتن اونه ما که نتونستیم دلشو تصاحب کنیم چون تو گفتی دنبال یک کیس خاصی من فقط عسل به فکرم رسید در زمان صحبت مسعود فرصت خوبی بود تا به جزییات صورت کامران دقت کنم تنها عضو صورتش که مشخص بود مال خودشه ودستکاری نشده چشمهای درشت و روشنش بود روی هم رفته چهره ی زیبایی داشت ولی ابروهای مرتب وتمیزش با سلیقه ی من جور در نمیومد‌ نمیدونم چی موجب شده بود که اون فکر کنه خاصه چون همه چیزش شبیه موردهای قبل بود از دور بازوش گرفته و چشم وابروش تا ماشینش و طرز حرف زدنش!! کامران خطاب به مسعود ولی خیره به چشمان من جواب داد:-من مرد کارهای سختم اتفاقا در برخورد اول که نشون دادند واقعا خاصن! بعد سعی کرد با لحن دلبرانه ای بهم بگه:-افتخار میدید مادموازل تا در رکابتون باشم؟ با لبخندی دعوتش رو پذیرفتم و به سمت ماشینش حرکت کردم‌ او برایم در ماشین رو باز کرد و با احترام به روی صندلی هدایتم کرد مسعود بیرون ماشین ازمون خداحافظی کرد و برامون روزخوبی رو آرزو کرد او یکی از هم دانشکده ای هام بود که چندسالی میشد با نسیم که از خودش چندسال بزرگتر بود و هم کلاسی من، دوست بود کار مسعود تو یکی از شرکتهای بزرگ وارداتی بود و در کارش هم موفق بود اما کامران صاحب یکی از بزرگترین و معروف ترین کافی شاپ های زنجیره ای تهران بود وحدسم این بود که منو به یکی ازهمون شعبه هاش ببره اتفاقا حدسم درست در اومد و اولین قرارمون در کافی شاپ خودش بود. ادامه دارد....
سبحان الله...
یه درد دل شبانه بریم؟