18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما این کارو شروع کردیم اگه دوست دارید
شما هم ادامه بدید 🙏❤️
♡هانـــ🦋ـــیل♡
#رهایی_از_شب #قسمت_دوازدهم من که حسابی جا خورده بودم سرم رو به سمت صدا برگردوندم ودر کمال ناباوری،
#رهایی_از_شب
#قسمت_سیزدهم
طلبه با عجله به سمت درب آقایان رفت و من بهمراه خانوم بخشی که بعدها فاطمه صداش میکردم پس از سالها داخل مسجد شدم فاطمه چادر نماز خودش رو به روی سرم انداخت و در حالیکه موهامو به زیر روسریم هل میداد با لبخند دوست داشتنی گفت:چادر خودمو سرت انداختم چون حاج آقا گفتن چادر تمیز سرت کنم نه که چادرهای مسجد کثیف باشنا نه!! ولی چادر خودم رو امروز از طناب برداشتم و معطرش کردم بعد چشمهای زیباشو ریز کرد و با لحن طنزآلودی گفت:موهاتو کجا رنگ کردی کلک؟! خیلی رنگش قشنگه! در همون برخورد اول شیفته ی اخلاق و برخورد فاطمه شدم او با من طوری رفتار میکرد که انگار نه انگار من با اون فرق دارم و این دیدار اول ماست وبجای اینکه بهم بگه موهات رو بپوشون از رنگ زیبای موهام تعریف کرد که خود این جمله شرمنده ترم کرد و سرم رو پایین انداختم اوطبق گفته ی طلبه ی جوان منو بسمت بالای مسجد هدایتم کرد وبه چند خانومی که اونجا نشسته بودند ومعلوم بود همشون فاطمه رو بخوبی میشناسند ودوستش دارند با لحن بامزه ای گفت :
- خواهرها کمی مهربونتر بشینید جا باز کنید مهمون خارجی داریم از عبارت بانمکش خنده ام گرفت و حس خوبی داشتم خانم ها با نگاه موشکافانه و سوال برانگیز به ظاهر من برام جا باز کردند و با سلام و خوش امدگویی منو دعوت به نشستن کردند از بازی روزگار خنده ام گرفت روزی منو خانمی از جایگاهم بلند کرد و به سمت عقب مسجد تبعیدم کرد و امروز یک خانوم دیگه با احترام منو در همون جا نشوند!!وقتی دعای کمیل و فرازهای زیباش خونده میشد باورم نمیشد که من امشب در چنین جایی باشم و مثل مادر مرده ها ضجه بزنم!!!!!!!
میون هق هق تلخم فقط از خدا میپرسیدم که چرا اینجا هستم؟ ! چرا بجای ریختن آبروم اینطوری عزتم داد؟! من که امروز اینهمه کار بد کردم چرا باید اینجا میبودم وکمیل گوش میدادم؟یک عالمه چرای بی جواب تو ذهنم بود و به ازای تک تکش زار میزدم اینقدر حال خوبی داشتم که فکر میکردم وقتی پامو از در مسجد بیرون بزارم میشم یک آدم جدید! اینقدر حال خوبی داشتم که دلم میخواست بلندشم و نماز بخونم! ولی میون اینهمه حال و احوال منفعل یک حال خاص و عجیب دیگری درگیرم کرده بود.. یک عطر آشنا و یک صدای ملکوتی!!ونگاهی محجوب و زیبا که زیر امواجش میسوختم با اینکه فقط چند جمله از او شنیده بودم ولی خوب صدای زیباشو از پشت میکروفون که چند فراز آخر رو با صوتی زیبا و حزین میخوند شناختم وبا هر فرازی که میخوند انگار تکه ای از قلبم کنده میشد.. اینقدر مجذوب صداش شده بودم که در فرازهای آخر، دیگه گریه نمیکردم و مدام صحنه ی ملاقاتمون رو از حیاط مسجد تالحظه ی التماس دعا گفتنش مقابل ورودی درب بانوان مجسم میکردم
#رهایی_از_شب
#قسمت_چهاردهم
بعد از اتمام مراسم فاطمه با خوشرویی کنارم نشست و در حالیکه با گوشه ی دستمالش ته مونده ی اشکهامو پاک میکرد گفت:
-واقعا ازت خیلی قبول باشه حسابی امشب واسه مسجد بازار گرمی کردی با صدای گریه هات این حاجی هم سرخوش از صدای شیون تو به خیال اینکه مجلسش خیلی گرمه هی خوندا هی خوند...
او اینقدر صورتش در هنگام ادای کلمات جدی بنظر میرسید که فقط از جمله بندی و طرز بیانش فهمیدم داره شوخی میکنه و از خنده ریسه رفتم او بدون توجه به خنده های من در حالیکه دستمال سیاه در دستش رو نشونم میداد ادامه داد:
-واقعا خوش بحالت امشب خدا صدای تو رو شنید و فقط تو رو بخشید! !
با تعجب میان خنده پرسیدم :
-از کجا اینقدر مطمئنی؟ !
او اشاره کرد به دستمال و بهم گفت:
-از اینجا!!! تو یک نگاه بنداز به اطرافت .. اینجا صورت هیشکی از اشک سیاه نشده و دستمالای همه جز یک مشت آب دماغ و چهارتا قطره ی اشک هیچی نداره اما خدا سیاهی های تو رو حسابی شست..!!! اینم نشونه ش!!!
چقدر این دختر بانمک و دوست داشتنی بود از تعبیرش اینقدر شوکه شده بودم که نمیدونستم باید بخندم یا شرمنده شم او طوری حرف میزد که کاملا مشخص بود دنبال کنایه زدن نیست من در همون دیدار اول شیفته ی فاطمه شدم و آرزو کردم او را همیشه کنارم داشته باشم دستانش رو در دستم گرفتم و آروم نجوا کردم این تعبیر شماست خانوم بخشی میترسم از نگاه دیگرون صورتم الان خیلی سیاهه؟!
اخم بانمکی به صورتش نقش بست و گفت:
-اولا اینحا در این مکان کسی ،کسی رو قضاوت نمیکنه دوما راستش رو بخوای آره شبیه بازیگر نقش اول کینه شدی پاشو برو صورتت رو بشور تا آمار ملحقین به مسجد ازترس، پایین نیومده
ادامه دارد...
- امام هادی علیه السلام:
[ حسرت و پشيمانىِ کوتاهى
در انجام كارها را به ياد آور
و با تصميم جدّى و تدبير جبران كن!✨]
_مجلسی، بحار الأنوار،ج۷۵، ص۳۷۰.
همیشه از خوبی آدم ها برا خوددت دیوار بساز؛ هر وقت در حق تو بدی کردنند، فقط یک آجر از دیوار بردار، بی انصافی است اگر دیوار را خراب کنی! 🥲