هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
متن کامل پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای رهبر انقلاب اسلامی بهمناسبت عید غدیر، سی و هفتمین سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی (ره) و آغاز رهبری حضرت آیتالله شهید سیدعلی خامنهای.pdf
حجم:
804.7K
📖 متن کامل پیام حضرت آیتالله سیدمجتبی خامنهای رهبر انقلاب اسلامی بهمناسبت عید غدیر، سی و هفتمین سالگرد ارتحال حضرت امام خمینی (ره) و آغاز رهبری حضرت آیتالله شهید سیدعلی خامنهای | ۱۴/خرداد/۱۴۰۵
🔗 farsi.khamenei.ir/news-content?id=62998
📲 @rahbar_enghelab_ir
هر چند وقت یکبار آدم های اطرافتون رو اَلَک کنید؛بذارید اَلَکیا بریزن!
نبودنِ بعضیا از اَلَکی بودنشون بهتره!
♡هانـــ🦋ـــیل♡
هر چند وقت یکبار آدم های اطرافتون رو اَلَک کنید؛بذارید اَلَکیا بریزن! نبودنِ بعضیا از اَلَکی بودنشو
و اونایی که مثل ایشون حق میگن و الک نکنید.:)
#رهایی_از_شب
#قسمت_بیست_یکم
مادرش با یک سینی چای ومیوه وارد شد بخاری دیواری را کمی زیادش کرد و گفت: -هوا سرد شده یک پتوی دیگه برات بیارم مامان جان؟ !
فاطمه با نگاهی عاشقانه رو به دلواپسی مادرش گفت:
-نه قربونت برم من خوبم اینحا هم سرد نیست برو یک کم استراحت کن تا قبل از اذان خسته ای
مادرش یک نگاه پرسروصدایی به هر دوی ماکرد نگاهش میگفت خیلی حرفها برای دردل دارد ولی از گفتنش عاجز است من لبخند تلخی زدم و سرم را پایین انداختم مادرش رفت و فاطمه نجواکنان قربان صدقه اش رفت پرسیدم:
-از کی به این روز افتادی؟
جواب داد:
-ده روزی میشه روزای اولش حالم خیلی بد بود..دکترا یه لخته خونم تو مغزم دیده بودن که نگرانشون کرده بود ولی خدا روشکر هیچی نبود..چسمت روز بد نبینه خیلی درد کشیدم خیلی.
دوباره خندید.
چرا این دختر اینقدر به هرچیزی میخندید؟ یعنی درد هم خنده داره؟
دستش محکم اومد رو شونه هام و از فکر بیرون پریدم. گفت :
بیخیال این حرفها. اصل حالت چطوره؟
بزور لبخند زدم:
-خوبم.اگر ملاک سلامت جسم باشه!!!
-پس روحت حالش خوب نیس!!
-آره خوب نیست
-میخوای راجع بهش حرف بزنیم؟!
اهی کشیدم:
-شاید اگر علتش رو بدونی دیگه دلت نخواد باهام بگردی
پوزخندی زد:
-هه!!!! فک کن من دلم نخواد با کسی بگردم!! من سریش تر از این حرفهام اصلن تو رفاقت جنبه ندارم مورد داشتم طرف یه سلام داده بوده بهم اونم محض کارت عضویت بسیج اینقدر سریشس شدم که از بسیج کلن انصراف داده بود بخاطر مزاحمت های من
-تو دختر بی نظیری هستی با تو بودن سعادت میخواد
بادی به غبغب انداخت وگفت:
-بله خودمم میدوووونم پس لیاقت خودت رو اثبات کن سعادت رو من تضمین میکنم!
دلم میخواست همه چیز رو براش تعریف کنم ولی واقعا نمیتوانستم اعتراف به گناهان بزرگم در مقابل دختر پاکدامنی مثل فاطمه کار مشکلی بود.
گفتم:شاید یک روز که شهامتش رو داشتم اعتراف کردم!
او پاسخ داد:
-مگه اینجا کلیساست که میخوای اعتراف کنی؟! اگه اعتراف به گناه داری که اصلن به من ربطی نداره! بقول حاج آقا مهدوی اگر خدا میخواست گناه ما رو دیگرون بدونن وبفهمن که ستارالعیوب نمیشد؟ اگر خواستی باهام درددل کنی من سنگ صبور خوبیم و رازدار نمونه ای اما اگر اعتراف به گناهه نمیخوام بشنوم همه ی ما گنهکاریم!
باز هم فاطمه با یک جمله ی قصار دیگه حالم رو دگرگون کرد و اشکم جاری شد.
او آرام نوازشم میکرد میان نوازشهاش سوالی ذهنم را درگیر کرد رو کردم بهش پرسیدم :حاج اقا مهدوی همون طلبه ایه که پیشنماز مسجده؟!
تا اسم حاج آقا مهدوی را آوردم فاطمه نگاهش محترمانه شد و گفت:
-ما بهشون طلبه نمیگیم ایشون یکی از نخبه های فقه مدرس قرآن و سخنور قدریه. ایشون سال گذشته هم حاجی شدند.
دلم میخواست بیشتر از او بدانم گفتم:
-ایشون در برخورد اولشون با من خیلی رفتار خوبی داشتند من که هیچ وقت محبتشون یادم نمیره چقدر خوبه که همچین آدمهایی در اجتماع داریم فاطمه که از تعریفات من صورتش گلگون شده بود گفت:
-اره ایشون حرف ندارن! از وقتی وارد این مسجد شدند بیشترین قشر نمازگزارانمون جوانان شدند ایشون اینقدر محترم و با ملاحظست که هیچ کس ازشون نمیتونه کوچکترین انتقادی کنه. با تردید از فاطمه که انگار در رویایی غرق بود پرسیدم:
-آقای مهدوی....اممم ..متاهل هستند؟!
فاطمه با شتاب نگاهم کرد و در حالیکه سیبی برمیداشت و پوستش میکند گفت:
-امممم نه فعلن ولی هییت امنا گویا میخوان براش آستین بالا بزنند!البته اگه بتونن راضیش کنن
دلم هری ریخت طلبه ی جوان مجرد بود!
#رهایی_از_شب
#قسمت_بیست_دوم
دلم هری ریخت طلبه ی جوان مجرد بود! ولی به من چه؟! تا وقتے دخترهاے مومن و متعهد وپاکدامن بودند چرا باید او بہ من فڪر میڪرد؟! اصلا او را بہ من چہ؟! سڪوت سنگینے بینمان حاڪم شد فاطمہ سیب پوست میڪند ومن پوست خیار را ریز ریز میڪردم نیم نگاهے بہ فاطمہ انداختم ڪہ لبخند خفیفے بہ لب داشت من این حالت را مےشناختم! او بعد از شنیدن نام آقاے مهدوے حالتش تغییر ڪرد!! نڪند فاطمہ هم؟!!!!
یا از آن بدتر نڪند یڪے از گزینہ هاے انتخابے اوباشد؟! اصلا چرا آقاے مهدوے اونشب از بین اونهمہ زن فاطمہ رو صدا زد ومن را بہ او تحویل داد؟! نکنہ بین آنها خبرهایے است؟! باید متوجہ میشدم. با زرنگے پرسیدم:
-امم بنظرم یڪ دختر خوب ومناسب سراغ داشته باشم برای آقای مهدوے!
او چاقو را ڪنار گذاشت وبا نگاه پراز پرسشش نگاهم ڪرد دیگر شڪے نداشتم چیزی بین آن دو وجود دارد واز تصورش قلبم فشرده میشدگفتم:تو!
او با خنده ی محجوبے سرخ شد و در حالیکه به سیبش نگاه میکرد گفت:
-استغفرالله…چی مثل خانوم باجیا رفتار میکنی؟! ان شالله هرکی قسمتش میشه خوب باشه و مومن من لیاقت ندارم.
با تعجب نگاهش کردم.
-این دیگه از اون حرفهااا بوداااا!!! تو با این همه نجابت و خوبی و باحالی لیاقت او رو نداشته باشی؟! اتفاقن..
حرفم را با خنده ی محجوبی قطع ڪرد وگفت دیگه الان اذان میگن کمکم میکنی برم دسشویی وضو بگیرم.؟
بلند شدم و به اتفاق به حیاط رفتیم هوا سوز بدی داشت با خودم گفتم زمستان چه زود از راه رسید.
آن شب کنار فاطمہ نماز راخواندم و هرچه او و مادرش اصرار کردند برای شام بمانم قبول نکردم وخیلی سریع از او خداحافظی کردم وراه افتادم. در راه به همه چیز فکر میکردم. بہ فاطمه به آن طلبه ڪہ حالا میدانستم اسمش مهدویه به نگاه عجیب فاطمه در زمان صحبت کردنش درباره او بہ وضع عذاب آور فاطمه و به خودم و کامران ڪہ با تماسهای مکررش بعد ازحادثه ی امروزمجبورم کرد گوشیم را خاموش ڪنم.
هوا خیلی سرد بود و من لباسهایم کافی نبودبا قدمهای تند خودم را به میدان رساندم و به نور مسجد نگاه کردمشاید آقای مهدوی را دوباره میدیدم او نبودساعتم را نگاه ڪردم بلہ! احتمال زیاد نماز جماعت تمام شده بود. نا امیدانه به سمت خیابان راه افتادم تلفنم را روشن کردم به محض روشن شدن پیامکهای بیشماری از کامران بدستم رسید ودر تمام آنها التماسم میکر ڪہ گوشے را بردارم تا بهم توضیح بده بیچاره کامران! او خبرنداشت ڪہ رفتار امروز من بهانه بود چون با دیدن اون طلبه دوباره هوایی شده بودم در همین افکار بودم ڪہ کامران دوباره زنگ زد مردد بودم ڪہ جواب بدم یاخیرگوشے رو کنار گوشم گذاشتم و منتظر شدم او شروع کند چندبار الو الو کرد و وقتی پاسخی نشنید گفت:
-میدونم دلت نمیخواد باهام حرف بزنی حق با تو بود من اشتباه کردم من نباید بہ هیچ کسی میگفتم حتی بہ اون ملا ڪہ ما رو نمی شناخت اصلن تو بگو من چیکار کنم ڪہ منو ببخشی؟
چیزی برای گفتن نداشتم لاجرم سکوت کردم ادامه داد:
عسل…!!! عسل خانوم.!! مگه قرارنبود امشب با هم بریم رستوران چینی؟ ! من جا رزرو کردم تو روخدا بدقلقی نکن میریم اونجا میشینیم صحبت میکنیم. از ظهرتا حالا عین دیوونہ هام بخدا خواستم لب باز ڪنم چیزے بگویم ڪہ آن طلبه را دیدم ڪہ از یک سوپرمارکت بیرون آمد وبا چند بسته خرت وپرت به سمتم مے آمد.
گوشی را بدون اینکه سخنے بگویم قطع کردم وآرام داخل کیفم گذاشتم .با زانوانی سست به سمتش رفتم عحیب است .این دومین بار است ڪہ او را در همین نقطه میبینم و هر دوبار هم قبلش کامران پشت خطم بود!!! خدایا حکمت این اتفاق چیست؟!خداروشکر بخاطر وضوی اجباری در خانه ی فاطمه آرایش نداشتمدلم میخواست مرا نگاه کند دلم میخواست مرا بشناسد البته نه بعنوان زنی که امروز در ستارخان دیده بود بلکه بعنوان زنی که دعوت به مسجدش کرد هرچه به او نزدیکتر میشدم ضربان قلبم تندتر میشد و احساس میکردم اونباید از کنارم راحت گذر کند من تمام وجودم صدا ونگاه این مرد را میخواست..
ادامه دارد...
گناهتوکردی؟
لذتتوبردی؟
حالامیتونےتوچشماےاشکےامامزمانتنگاه
کن(:
اگهمیتونےنگاشکن!
چونعجیبدارهاشک
میریزهبرات..💔
بهخودمونبیایم
#تلنگری_به_قلبت🪴
به یکی گفتم حالم بده گفت:
(همش حل میشه قول میدم ولی تکرار میشه همون خدایی که برات روزای خوبی اورده به تو رنج میده تا لذت آرامشو بچشی" بلد۴": ما انسان را در رنج آفریدیم. "انشقاق۶": ای انسان تو توأم با تلاش و رنج بسوی پروردگارت روانی و او را ملاقات خواهی کرد!
خدا دوست داره به خاطر چیزایی که بهت داده خداتو شکر کن و برا چیزایی که نداده هم شکر کن چون اونا هم پاسخ توش خیر ما بوده)
هرگز به کسی ک به شما دروغ میگوید؛ اعتماد نکنید؛
هرگز به کسی ک به شما اعتماد میکند،دروغ نگویید!!✨