eitaa logo
♡هانـــ🦋ـــیل♡
89 دنبال‌کننده
885 عکس
343 ویدیو
11 فایل
﷽ من؟هاݩی‍ل اینجا؟دفترچه خاطراتی باطعم امید ،منور به نور صاحب الزمان🌸 ݩا ش‍ݩاﺱ:https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_azq7azx&btn=هانیل:)
مشاهده در ایتا
دانلود
دقلوها لدفا پاسخ گو باشید😁
چه مدت‌هایِ بسیاری، ك سربارِ خودم بودم چه مدت ها ك لبخندی، بدهکارِ خودم بودم.. :)
باتشکر از سید مجید نقطه زن❤
رفقا جنگ شدددد
نظرتون راجب جنگ بگید؟ ؟ میدونید که شروع شد دوباره؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_azq7azx&btn=هانیل:)
فشار میخورن از این ک ایموجیش نی😏
بیست و دومین ختم و چله‌ی ۳ توصیه‌ی نورانی امام✨🖤 و ختم حدیث کساء دستور العمل امام شهیدمان برای پیروزی جبهه مقاومت🇮🇷: سوره فتح دعای چهارده صحیفه سجادیه دعای توسل حدیث شریف کساء [برای دسترسی به متنِ هرکدام‌، روی آن بزنید.] به گفته برخی علما، خواندن این دعاها منجر به ایجاد سپر نوری و کمک های فراوانی به جبهه مقاومت شده و آثارش در عالم معنا در این چندروز به وضوح دیده شده... در نتیجه تصمیم گرفتیم ختم ۴۰ تایی برداریم... یعنی؛ ۴۰ تا سوره فتح ۴۰ تا دعای توسل ۴۰ تا دعای ۱۴ صحیفه هر مقداری که در ختم شرکت می کنید را در کامنت ها اعلام کنید. فراموش نکنیم که جهاد ما اکنون کمک معنوی به پاسدارانِ این حرم الهی می باشد.✌️ |@Taheyat| 🌿
♡هانـــ🦋ـــیل♡
نظرتون راجب جنگ بگید؟ ؟ میدونید که شروع شد دوباره؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_
چرا همتون سکوت کردید؟ارواح پیامارو ویو میزنن؟ واقعا هیچ حرفی واسه گفتن ندارید؟
♡هانـــ🦋ـــیل♡
#رهایی_از_شب #قسمت_بیست_ششم وقت سفر رسید..همه ی راهیان ایستاده و منتظر مشخص شدن جایگاهشون بودند فاط
آفتاب سوزان جنوب به این نقطه که رسید مثل دستان مادر،مهربان و دلجو شد یک فرمانده ی بسیج آن جلو کنار ساختمانهای فرسوده ای که زمانی راست قامت و پابرجا بودند ایستاده بود و برامون از عملیات ها میگفت و کسانی که در این نقطه شهید شده بودند اومیگفت و همه گریه میکردند‌، دنبال حاج مهدوی میگشتم اوگوشه ای دورتر ازما کنار تلی ایستاده بود و شانه هایش میلرزید عبای قهوه ای رنگش با باد می رقصید ومن به ارتعاش شانه های او و رقص عبایش نگاه میکردم.. چقدر دلم میخواست کنارش بایستم ..آه اگر چنین مردی در زندگیم بود چقدر خوب میشد..شاید اگر سایه ی مردی مثل او یا پیرمرد کودکیهایم در زندگیم بود هیچ وقت سراغ کامرانها نمیرفتم شاید اگر آقام منو به این زودیها ترک نمیکرد همیشه رقیه سادات میموندم تا یاد آقام تو ذهنم اومدگونه هایم خیس اشک شد نسیم گرم دوکوهه به آرامی دستی به صورتم کشید وچادرم را بر جهت خلاف اون تل به لرزش در آورد. سرم را چرخاندم به سمت نسیم آنجا کنار آن دیوارها مردی را دیدم که روی خاکها نماز میخواند..چقدر شبیه آقام بود! نه انگارخودآقام بود...حالا یادم آمد صبح چه خوابی دیدم خواب آقام رو دیدم..بعد از سالها..درست در همین نقطه..بهم نگاه میکرد نگاهش شبیه اون شبی بود که بهش گفتم دیگه مسجد نمیام! ! مایوس وملامت بار رفتم جلو که بعد از سالها بغلش کنم ولی ازم دور شد صورتش رو ازم برگردوند وبا اندوه فراوان به خاک خیره شد ازش خجالت کشیدم چون میدونستم از چی ناراحته با اینکه ساکت بود ولی در هر ذره ی نگاهش حرفها بود..گریه کردم..روی خاک زانو زدم و در حالیکه صورتم روی خاک بود دستامو به سمتش دراز کردم با عجزولابه گفتم: -آقاااا منو ببخش..آقا من خیلی بدبختم مبادا عاقم کنی.! آقام یک جمله گفت که تا به امروز تو گوشمه:-سردمه دختر..لباس تنم رو گرفتی ازم. . دیگه هیچی از خوابم یادم نمیاد یاداوری اون خواب مرا تا سرحد جنون رساند. در بیابانهای دوکوهه مثل اسب وحشی می دویدم! !دیوانه وار به سمت مردی که نماز میخواند و گمان میکردم که آقامه دویدم و دعا دعا میکردم که خودش باشد..حتی اگر بازهم خواب باشد وقتی به او رسیدم نفسهایم گوشه ای از این کویر جاماند..حتی باد هم جاماند..فقط از میان یک قنوت خالص این صدا می امد:ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا.. زانوانم را التماس کردم تا مقابل قامت آن مرد مرا همراهی کند..شاید صورت زیبای آقام رو ببینم شاید هنوز هم خواب باشم و او راببینم و ازش کمک بخوام.ً قنوتش که تمام شد نفسهایم برگشت. شاید باهجوم بیشتر..چون حالانفسهایم از ذکر رکوع او بیشتر شنیده میشد تا می آمدم او را درست ببینم اشکهایم حجاب چشمانم میشد و هق هقم را بیشتر میکرد..او داشت سلام میداد که سرش را برگرداند به سمتم و با بهت و حیرت نگاهم کرد زانوانم دیگر توان ایستادن نداشت روی خاک نشستم و به صورت نا آشنا و محاسنی که مثل آقام مرتب شده و سفید بودند نگاه کردم و اشک ریختم...آن مرد کل بدنش را بسمتم چرخاندو با خنده ی دلنشین پدرانه گفت:با کی منو اشتباه گرفتی باباجان؟! مثل کودکی که در شلوغی بازار والدینش را گم کرده با اشک وهق هق گفتم: -از دور شبیه آقام بودید...میدونستم امکان نداره آقام بیاد عقبم ولی دلم میخواست شما آقام بودی. خندید: -اتفاقا خوب جایی اومدی! اینجا هرکی گمشده داشته باشه پیدا میشه حتی اگه اون گمشده آقات باشه! زرنگ بود.. گفت:ازمن میشنوی خودت رو پیدا کن آقات خودش پیداش میشه.. وقبل از اینکه جمله اش را هضم کنم بلند شد و چفیه اش رو انداخت به روی شانه ام و رفت. داشتم رفتنش را تماشا میکردم که تصویر نگران فاطمه جای تصویر او را گرفت. -چت شد یک دفعه عسل؟ نصفه عمرم کردی چرا عین جن زده ها اینورو اونور میدویدی؟ کسی رو دیدی؟! آه فاطمه. !!.دختر پاکدامن و دریا دلی که روح واعتمادش را به من که شاخه های هرزم دنیا رو آلوده میکرد سپرده بود!چقدر دلم آغوش او را میخواست سرم را روی شانه اش انداختم و گریه را از سر گرفتم واو فقط شانه هایم را نوازش میکرد ومیگفت: -قبول باشه ازت عزیزم. . جمله ای که سوز گریه هایم رابیشتر کرد و مرا یاد بدیهایم می انداخت به شانه هایش چنگ انداختم وباهای های گفتم :تو چه میدونی من کیم؟! من دارم واسه بدبختی خودم گریه میکنم بخاطر خطاهام..بخاطر قهرآقام..وای فاطمه اگر تو بدونی من چه آدمی هستم هیچ وقت بهم نگاه نمیکنی.. دلم میخواست همه چی رو اعتراف کنم. .اون شونه ها بهم شهامت میداد!