نظرتون راجب جنگ بگید؟ ؟
میدونید که شروع شد دوباره؟
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_azq7azx&btn=هانیل:)
بیست و دومین ختم و چلهی ۳ توصیهی نورانی امام✨🖤 و ختم حدیث کساء
دستور العمل امام شهیدمان برای پیروزی جبهه مقاومت🇮🇷:
سوره فتح
دعای چهارده صحیفه سجادیه
دعای توسل
حدیث شریف کساء
[برای دسترسی به متنِ هرکدام، روی آن بزنید.]
به گفته برخی علما، خواندن این دعاها منجر به ایجاد سپر نوری و کمک های فراوانی به جبهه مقاومت شده و آثارش در عالم معنا در این چندروز به وضوح دیده شده...
در نتیجه تصمیم گرفتیم ختم ۴۰ تایی برداریم...
یعنی؛
۴۰ تا سوره فتح
۴۰ تا دعای توسل
۴۰ تا دعای ۱۴ صحیفه
هر مقداری که در ختم شرکت می کنید را در کامنت ها اعلام کنید.
فراموش نکنیم که جهاد ما اکنون کمک معنوی به پاسدارانِ این حرم الهی می باشد.✌️
|@Taheyat| 🌿
♡هانـــ🦋ـــیل♡
نظرتون راجب جنگ بگید؟ ؟ میدونید که شروع شد دوباره؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_
چرا همتون سکوت کردید؟ارواح پیامارو ویو میزنن؟
واقعا هیچ حرفی واسه گفتن ندارید؟
♡هانـــ🦋ـــیل♡
#رهایی_از_شب #قسمت_بیست_ششم وقت سفر رسید..همه ی راهیان ایستاده و منتظر مشخص شدن جایگاهشون بودند فاط
#رهایی_از_شب
#قسمت_بیست_هفتم
آفتاب سوزان جنوب به این نقطه که رسید مثل دستان مادر،مهربان و دلجو شد یک فرمانده ی بسیج آن جلو کنار ساختمانهای فرسوده ای که زمانی راست قامت و پابرجا بودند ایستاده بود و برامون از عملیات ها میگفت و کسانی که در این نقطه شهید شده بودند اومیگفت و همه گریه میکردند، دنبال حاج مهدوی میگشتم اوگوشه ای دورتر ازما کنار تلی ایستاده بود و شانه هایش میلرزید عبای قهوه ای رنگش با باد می رقصید ومن به ارتعاش شانه های او و رقص عبایش نگاه میکردم..
چقدر دلم میخواست کنارش بایستم ..آه اگر چنین مردی در زندگیم بود چقدر خوب میشد..شاید اگر سایه ی مردی مثل او یا پیرمرد کودکیهایم در زندگیم بود هیچ وقت سراغ کامرانها نمیرفتم شاید اگر آقام منو به این زودیها ترک نمیکرد همیشه رقیه سادات میموندم تا یاد آقام تو ذهنم اومدگونه هایم خیس اشک شد نسیم گرم دوکوهه به آرامی دستی به صورتم کشید وچادرم را بر جهت خلاف اون تل به لرزش در آورد. سرم را چرخاندم به سمت نسیم آنجا کنار آن دیوارها مردی را دیدم که روی خاکها نماز میخواند..چقدر شبیه آقام بود! نه انگارخودآقام بود...حالا یادم آمد صبح چه خوابی دیدم خواب آقام رو دیدم..بعد از سالها..درست در همین نقطه..بهم نگاه میکرد نگاهش شبیه اون شبی بود که بهش گفتم دیگه مسجد نمیام! ! مایوس وملامت بار رفتم جلو که بعد از سالها بغلش کنم ولی ازم دور شد صورتش رو ازم برگردوند وبا اندوه فراوان به خاک خیره شد ازش خجالت کشیدم چون میدونستم از چی ناراحته با اینکه ساکت بود ولی در هر ذره ی نگاهش حرفها بود..گریه کردم..روی خاک زانو زدم و در حالیکه صورتم روی خاک بود دستامو به سمتش دراز کردم با عجزولابه گفتم:
-آقاااا منو ببخش..آقا من خیلی بدبختم مبادا عاقم کنی.!
آقام یک جمله گفت که تا به امروز تو گوشمه:-سردمه دختر..لباس تنم رو گرفتی ازم. .
دیگه هیچی از خوابم یادم نمیاد یاداوری اون خواب مرا تا سرحد جنون رساند. در بیابانهای دوکوهه مثل اسب وحشی می دویدم! !دیوانه وار به سمت مردی که نماز میخواند و گمان میکردم که آقامه دویدم و دعا دعا میکردم که خودش باشد..حتی اگر بازهم خواب باشد وقتی به او رسیدم نفسهایم گوشه ای از این کویر جاماند..حتی باد هم جاماند..فقط از میان یک قنوت خالص این صدا می امد:ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا..
زانوانم را التماس کردم تا مقابل قامت آن مرد مرا همراهی کند..شاید صورت زیبای آقام رو ببینم شاید هنوز هم خواب باشم و او راببینم و ازش کمک بخوام.ً
قنوتش که تمام شد نفسهایم برگشت. شاید باهجوم بیشتر..چون حالانفسهایم از ذکر رکوع او بیشتر شنیده میشد تا می آمدم او را درست ببینم اشکهایم حجاب چشمانم میشد و هق هقم را بیشتر میکرد..او داشت سلام میداد که سرش را برگرداند به سمتم و با بهت و حیرت نگاهم کرد زانوانم دیگر توان ایستادن نداشت روی خاک نشستم و به صورت نا آشنا و محاسنی که مثل آقام مرتب شده و سفید بودند نگاه کردم و اشک ریختم...آن مرد کل بدنش را بسمتم چرخاندو با خنده ی دلنشین پدرانه گفت:با کی منو اشتباه گرفتی باباجان؟!
مثل کودکی که در شلوغی بازار والدینش را گم کرده با اشک وهق هق گفتم:
-از دور شبیه آقام بودید...میدونستم امکان نداره آقام بیاد عقبم ولی دلم میخواست شما آقام بودی.
خندید:
-اتفاقا خوب جایی اومدی! اینجا هرکی گمشده داشته باشه پیدا میشه حتی اگه اون گمشده آقات باشه!
زرنگ بود..
گفت:ازمن میشنوی خودت رو پیدا کن آقات خودش پیداش میشه..
وقبل از اینکه جمله اش را هضم کنم بلند شد و چفیه اش رو انداخت به روی شانه ام و رفت.
داشتم رفتنش را تماشا میکردم که تصویر نگران فاطمه جای تصویر او را گرفت.
-چت شد یک دفعه عسل؟ نصفه عمرم کردی چرا عین جن زده ها اینورو اونور میدویدی؟ کسی رو دیدی؟!
آه فاطمه. !!.دختر پاکدامن و دریا دلی که روح واعتمادش را به من که شاخه های هرزم دنیا رو آلوده میکرد سپرده بود!چقدر دلم آغوش او را میخواست سرم را روی شانه اش انداختم و گریه را از سر گرفتم واو فقط شانه هایم را نوازش میکرد ومیگفت:
-قبول باشه ازت عزیزم. .
جمله ای که سوز گریه هایم رابیشتر کرد و مرا یاد بدیهایم می انداخت به شانه هایش چنگ انداختم وباهای های گفتم :تو چه میدونی من کیم؟! من دارم واسه بدبختی خودم گریه میکنم بخاطر خطاهام..بخاطر قهرآقام..وای فاطمه اگر تو بدونی من چه آدمی هستم هیچ وقت بهم نگاه نمیکنی..
دلم میخواست همه چی رو اعتراف کنم. .اون شونه ها بهم شهامت میداد!
#رهایی_از_شب
#قسمت_بیست_هشتم
دلم میخواست همه چی رو اعتراف کنم. .اون شونه ها بهم شهامت میداد!
ولی فاطمه نمیخواست دستهای سردش رو گذاشت جلوی دهانم و گفت:
-هیس هیس آروم باش..قسم میخورم تو خوبی توپاکی..وگرنه حال الان تو رو من داشتم!!
با کلافگی گفتم:
-چی میگی فاطمه؟ ! تا کی میخوای با این حرفها منو امیدوار کنی؟ من کثیفم..یه علف هرزم..فکر میکنی از لیاقتمه که اینجام؟! فکر کردی اشکهام بخاطر شهداست؟؟
فاطمه چینی به پیشانی انداخت وباقاطعیت گفت:
-فکر کردی همه ی کسایی که اینجا هستن واسه شهدا گریه میکنن؟! نه عزیز! اگرم اشک وشیونی هست برای خودمونه..برای اینکه جاموندیم از قافله..
-اگرشما جاموندید پس من کجام،؟
-مهم نیس کجایی مهم نیست میوه ای یا علف هرز..وقتی اینجایی یعنی دعوت شدی.!! اینجا رو دست کم نگیر اگه زرنگ باشی حاجت روا برمیگردی
حرفهاش رو دوست داشتم. حرفهایش آفتابی بود که گرما و روشنایش در دل سیاهم جوانه های امید رو زنده میکرد.
گفتم:تو هیچی درباره ی من نمیدونی..من ...من..
صدای آشنایی از پشت سرم شنیدم:
-خیره ان شالله چیزی شده خانوم بخشی؟ !
فاطمه درحالیکه دستم را ماساژ میداد جواب داد:
والا حاج آقا خودمم بی اطلاعم ولی ان شالله خیره.
حاج مهدوی گفت:در خیریتش که شکی نیست فقط اگر خواهرمون چیزی احتیاج دارن براشون فرآهم کنیم.
فاطمه پاسخ داد:
-من اینجا هستم حاج آقا خیالتون راحت
ولی من خیالم راحت نبود اصلن مگر حاج مهدوی نسبت به من خیالی داشت که مکدر شود؟ شرط میبندم حتی نمیدانست من کیم! او تنها زنی که در این کاروان میشناخت فقط فاطمه بود!!! چقدر به فاطمه غبطه میخوردم او همه چیز داشت! شورو نشاط، اعتبار وآبرو، زیبایی، پدرومادر واز همه مهمتر توجه حاج مهدوی رو داشت!! چیزهایی که من در زندگیم حسرتشان را داشتم پس نباید خیال حاج مهدوی راحت میشد! من بخاطر او اینجا بودم چرا باید برایش ناشناس میبودم بی آنکه سرم را برگردانم با صدای نسبتا بلند ولرزانی گفتم :بله حاج آقا به یک چیزی احتیاج دارم شما برام فراهم میکنید؟!
صدای اطمینان بخش و مهربانش در گوشم پیچید:اگرکمکی از دستم بربیاد در خدمتم.
فاطمه باتعجب نگاهم میکرد چادرم خاکی شده بود به طرف حاج مهدوی چرخیدم چقدر به او نزدیک بودم ! او بخاطر من ایستاده بود ودرست مقابل من برای شنیدن خواسته ی من!!.
خوب نگاهش کردم چشمانش به روشنی آفتاب بود.و پوست زیباو مهتاب گونه اش مرا یاد ماه می انداخت و ریشهای یک دست و مرتبش یادآور تمثالهای روی دیوار حسینیه ها وامام زاده ها بود
او واقعا زیبا بود.!
زیبایی او نه از جنس کامران بلکه از جنس نور بود او با متانت وادب بی مثال چشمش به خاک بود و دستهایش گره خورده به دانه های تسبیج!
چشمانم را بازو بسته کردم و دل به دریا زدم.
بغضم را سفت نگه داشتم تا مبادا دوباره سرناسازگاری بزارد و حماسه ی اشکی بیافریند. باید حرف میزدم باید به اومیگفتم که من کی هستم! در دلم گفتم :خدایا خودم رو میسپرم دست تو.
لب گشودم:
-حاج آقا من احتیاج دارم باهاتون حرف بزنم. من..من..
بغضم شکست و مانع حرف زدنم شد.
درحالیکه به سرعت اشکهایم را پاک میکردم و دنبال رگ صدام میگشتم با کلافگی گفتم:
-من خیلی گنهکارم آقام از دستم ناراحته من سالهاست دارم به همه دروغ میگم..از همه بیشتر به خودم....
#رهـایـی_از_شب
#قسمت_بیست_نهم
او آه عمیقے ڪشید و درحالی که نگاهش به تسبیحش بود گفت:
-ان شالله که خیره واز این به بعد به لطف خدا هم شما و هم ما بهتر از دیروزمون میشیم.
چرا اینها نمیگذاشتند حرفم را بزنم؟! چرا هیچ کدامشان حاضر به شنیدن اعترافم نبودند؟ با کلافگے و آشفتگے دستهایم را در هوا رها کردم و با گریه گفتم:چرا نمیزارید حرف بزنم؟!
او جا خورده بود با لحنے آرام و متاسف گفت:اتوبوسها منتظر ما هستند اگر الان سوار نشیم جامیمونیم.
وقتی دید دستم رو روے سرم گذاشتم با مهربانے گفت:
-ببین خواهرم!! من درد رو در صدای شما حس میکنم.
ولی درد رو برای طبیب بازگو میکنند اگر دنبال شفا هستی برای طبیب الهی درد دلت رو بگو باور بفرمایید این حال شما رو شاید بنده یا خانوم بخشے درڪ کنیم ولے درمان با یکے دیگہ ست! ان شالله که این احوالات شما مقدمہ ے آرامشه.
با ناراحتے سرم را تکان دادم و رو بہ فاطمه گفتم:
-من خیلے تنهام همیشہ جاے یڪ نفر در زندگیم خالے بود جای یک محرم، جاے یک گوش شنوا برای شنیدن در دلهام!
فاطمه چشمانش پر از اشک شد و با نگاه خواهرانه گفت:
-الهی قربون اون دلت برم خودم میشم گوش شنوات خودم میشم محرمت هروقت کہ خواستے برام حرف بزن ولی الان باید بریم حق با حاج آقاست ازما ناراحت نشو
حاج مهدوی بے اعتنا به ڪنایه ی من از ڪنارمون رد شد و باز هم تکہ ای از روحم را با خودش برد.
فاطمه زیر بغلم را گرفت و بلندم ڪردخودش هم رنگ بہ رو نداشت ازش پرسیدم توخوبی؟
بہ زور لبخندی زد و گفت:
-اگر درد کلیه ام رو ندید بگیری آره خوبم گفتم:
-کلیه ت؟ کلیه ت مگه چشه؟
با خنده گفت:
-سنگ کلیه !!حالا حالا هم دفع نمیشه مگر با سنگ شکن!فقط خدا خدا میکنم اینجا دادمو هوا نبره.
با حیرت نگاهش ڪردم
-واقعا تو چقدر صبورے دختر!
اودر حالیکہ به روبہ رو نگاه میکرد گفت:
-تا صبر نباشه زندگی نمیگذره!
پرسیدم:
-چطورے این قدر خوبے! گفت:
-خودمم نمیدونم! فقط میدونم ڪه بہ معناے واقعے مصداق آیه ی شریفہ ے تبارک الله احسن الخالقینم.!
باهم خندیدیم.
میان خنده یاد خوابم و جملہ ی آقام افتادم و دوباره سنگینے گناه و عذاب وجدان به روحم مستولے شد.
فاطمه فهمید ولے بہ رویم نیاورد او عادت داشت بدیهام رو ندید بگیره مثل حاج مهدوے ڪه حتے یادش نمے آمد من را با بدترین شکل وشمایل در ماشین ڪامران دیده بود!
کامران چندبار بهم زنگ زده بود ولے نمیخواستم باهاش حرف بزنم خدایا کمکم ڪن دیگہ نمیخوام آقام سردش باشه نمیخوام آقام ازم رو برگردونه خدایا من نمیدونم باید چیکارڪنم؟! درستہ تا خرخره تو لجنزارم ولے واقعا خودت میدونے ڪه راضے نیستم از حال و روزم
صداے فاطمه از افکارم بیرونم آورد پرسید:
-اممم چرا بازم دارے گریہ میکنے؟دلم نمیخواد نا آروم ببینمت.
دلم خیلے پربود با پشت دستم اشکهام را پاڪ ڪردم و گفتم:
فاطمه جان امشب برات همه چیز را تعریف میکنم.
واو در سڪوت متفکرانه ای وارد اتوبوس شد.💌
#رهـایـی_از_شب
#قسمت_سی
💌شب چتر سیاهش را در گرماے مهربانانه ی خرمشهر پهن ڪرد از اردوگاه ما تا سالن غذاخورے ده دقیقه فاصله بود من وفاطمه و چند نفر دیگہ از دخترها بہ سمت سالن غذاخورے حرکت ڪردیم فاطمه اینقدر خوب وشاد و بشاش بود کہ همہ دوستش داشتند وبخاطر همین هیچ وقت تنها نمیشدیم شام ساده و بدمزه ی اردوگاه درمیان نگاه های معنے دار من وفاطمه هرطورے بود خورده شد وقتے میخواستیم بہ قرارگاهمون برگردیم فاطمه آرام ڪنار گوشم نجوا ڪرد:من امشب منتظرم..
ومن نمیدونستم باید از شنیدن این جملہ خوشحال باشم یا ناراحت.
خلاصہ با اعلام ساعت خاموشے همه ی دخترها راس ساعت نه به تختخوابهاے خود رفتند و با کمے پچ پچ خوابیدند داشتم فڪر میڪردم ڪه چگونہ در میان سڪوت بلند اینجا میتونم حرف بزنم کہ برام پیامکے اومد گوشیم را نگاه ڪردم و دیدم فاطمه پیام داده: ‘بریم حیاط’
تخت فاطمه پایین تخت من قرار داشت سرم را پایین آوردم. دیدم روے تخت نشسته و ڪفشهایش را میپوشد چادرم را برداشتم و پایین آمدم و دست در دست هم از خوابگاه خارج شدیم گفتم
-ڪجا میریم؟!مگہ اجازه میدن تو ساعت خاموشے از خوابگاه بیرون بریم؟
گفت: نه ولے حساب من با بقیه کلے فرق دارد
راست میگفت.
وقتے چند نفر از مسئولین اونجا او را دیدند بدون هیچ پرسش و پاسخی بہ ما اجازه گشت زدن در حیاط اردوگاه را دادند به خواست فاطمه گوشہ ی دنجے پیدا ڪردیم و روے زمین نشستیم..
فاطمه بی مقدمہ گفت:خوب! اینم گوش شنوا. تعریف ڪن ببینم چیکاره ایم.
حرف زدن واعتراف ڪردن پیش او خیلے سخت بود نمیدونستم از ڪجا باید شروع کنم گفتم:
-امممممم قبلا گفتہ بودم ڪه پدرم چہ جور مردے بود..
-آره خوب یادمہ وباید بگم با اینکہ ندیدمش احساس خوب و احترام آمیزے بهشون دارم
آهی از سرحسرت کشیدم وزیر لب گفتم:
-آقام آقا بود.!ڪاش منم براش احترام قایل بودم.
باتعحب پرسید:مگہ قایل نیستے؟
اشکهام بیصبرانه روے صورتم دوید و سرم رو با ناراحتےتکان دادم:
-نه! فڪر میڪردم قابل احترام ترین مرد زندگیم آقامه ولے من در این سالها خیلی بهش بد ڪردم خیلے
دیگه نتونستم ادامہ بدم و باصداے ریز گریه ڪردم فاطمه دستانم رو گرفت ونگاهم ڪرد تا جوے اشکهام راه خودشو بره باید هرطورے شده خوابم رو امشب به فاطمه میگفتم وازش ڪمک میگرفتم پس بهتر بود اشکهایم رو مدیریت میکردم.
-آقام دوست داشت من پاڪ زندگے کنم آقام خیلے آبرو دار بود تا وقتے زنده بود برام چادرهاے مختلف میخرید.
بعد دستے ڪشیدم رو چادرم و ادامہ دادم:
-مثلن همین چادر! اینا قبلن سرم بود.
فاطمه گفت:چہ جالب! پس تو چادرے بودی؟ حدس میزدم.
با تعجب پرسیدم:ازڪجا؟
-از آنجا کہ خیلے خوب بلدے روسرت بگیرے
سری با تاسف تڪون دادم و گفتم:
-چه فایده داره؟ این چادر فقط تا یکسال بعد از فوت آقام سرم موند.
خوب چرا؟! مگه از ترس آقات سرت میکردیش؟
کمے فکر ڪردم و وقتے مطمئن شدم گفتم:
-نہ آقام ترسناڪ نبود ولے آقام همه چیزم بوداو همیشه برام سوغات وهدیه، چادر اعلا میگرفت منم کہ جونم بود و آقام تحفه هاشم رو چشمم میذاشتم درستشو بگم اینه ڪه من هیچ احساسی بہ چادرنداشتم مگر اینکہ با پوشیدنش آقام خوشحال میشہ
-خب یعنی بعد از فوت آقات دیگہ برات شادی آقات اهمیتے نداشت؟
با شتاب گفتم:
-البته که داشت ولی آقام دیگه نبود تا ببینتم وقربون صدقم بره.
میدونے تنها سیم ارتباطی من با خدا و اعتقادات مذهبی فقط پدر خدابیامرزم بود وقتے آقام رفت از همہ چے زده شدم از همہ چے بدم اومد حتے تا یه مدت از آقام هم بدم میومد بخاطراینکہ منو تنها گذاشت. با اینکہ میدونست من چقدر تنهام بعد که نوجوونیمو پشت سر گذاشتم و مشکلات عدیده با مهرے پیدا ڪردم کلا از خدا و زندگے زده شدم..میدونم درست نیست اینها رو بگم ولے همه ی اینا دست به دست هم داد تا من تبدیل بشم به یہ آدم دیگہ تنها کسایے ڪه هیچ وقت نتونستم نسبت بهشون بیتفاوت باشم و همیشه از یادآورے اسمشون خجالت زده یا حتی امیدوار میشم نام خانوم فاطمه ی زهرا و آقامه
نفس عمیقی کشیدم و با تاسف ادامه دادم: اے ڪاش فقط مشکلم حجابم بود خیلی خطاها کردم خیلی…💌