دعبل و زلفا
نوشتهی مظفر سالاری
انتشارات بهنشر
°
💌| شاعری بهنام دعبل، در مسیر بازگشت به شهری که به آنجا تعلق داشت، دختر زیبارو و باحیایی رو میبیند که دلش را سخت میبرد!
دختری که اسیر بود و به کاخ هارون میرفت ...
دعبل، شیعهی معتقدی بود که در وصف اهلبیت شعرهای فراوان میسرود اما اهالی دربار و استادان و دوستانش دائم تشویقش میکردند که مَدح عباسیان بگوید و درهم و دینار بگیرد
عشق دعبل به زلفا _ دختر اسیرِ هارون _ روز به روز بیشتر میشد تا جایی که سرودههایش همه برای او شده بود!
فرجام این عشق، چه میشود؟❤️
°#نکنه_نخوندیش؟
رفقا
روز تاسوعا و عاشورا
از غم انگیز ترین روزها برای شیعیان هست
روزی که مصائب زیادی اتفاق افتاده
پیشنهاد من اینه که به جز اعمالی که این دوروز داره که انجام بدید
سعی کنید صبح تا غروب آب خیلی کم بخورید درواقع سعیکنید تشنه باشید تا بهتر روضه هارو درک کنید
به یاد لب های تشنه ی
علی اصغر
علی اکبر
قاسم
عبدالله
حضرت ابالافضل
امام حسین
حضرت زینب
حضرت رقیه
خانم رباب
و بقیه شهدای تشنه ی کربلا🥺🤚
#شبانه
در کلاس عاشقی عباس غوغا می کند
در دل هر عاشقی عباس مأوا می کند
هر کسی خواهد رود
در مکتب عشق حسین
ثبت نامش را
فقط عباس امضاء می کند.
#شعر
«یاریگرِ قافله عشق باشیم»
به نام خدای حسین (ع)
ای دوست! در این ایام حسینی، دلهایمان گواه است که عشق به اباعبدالله (ع) جاریست.
درست همانطور که نوجوانانِ پرشورِ این موکب، با تمام وجود در پی خدمت به عزادارانِ ارباب هستند.
«هر نذری، هر کمکی، ستونی است در بنای این خدمت مقدس.»
شما هم میتوانید با سهمی هرچند کوچک، در این دریای عظیم خدمت سهیم شوید و اجر معنوی آن را درک کنید.
یاری ما، گامی است در مسیرِ ترویجِ فرهنگِ عاشورا و خدمت به ساحتِ نور.
راههای یاری:
💳 شماره کارت: ۵۸۹۲۱۰۱۷۵۸۰۴۶۷۷۱
👤 به نام: پویا سابقی خسروشاهی
«…و هر که نیکیای بیاورد، پس برای او ده برابر آن است…» (سوره انعام، آیه ۱۶۰)
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
السَّلامُعَلَیْکَیاِاَبَالْفَضْلِالْعَبّاس، یابابَالحَوائج💔
به پایان آمد این دفتر
حکایت همچنان باقیست...
نوکری امسال هم با همه لذتش به پایان رسید .
ان شاءالله نمیریم و سال دیگه هم توفیق داشته باشیم
و من الله توفیق
4تیر405 شام غریبان محرم 1448
#بماند_به_یادگار
♡هانـــ🦋ـــیل♡
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست... نوکری امسال هم با همه لذتش به پایان رسید . ان شاءالله ن
به پایان آمد این دفتـر حکایت همچنان باقی
به صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی
ی بنده خدایی دختر کوچیک داشت دخترش مریض بود
بچهاش فلج بود💔
همه بهش گفتن نبرش اونجا!
گفت:نه!میبرم اونجا خود حضرت رقیه(س) شفاش میده
دخترشو بردش دمشق حرم بی بی،
خادم های حرم میگفتن هر روز بچه به بغل میومد زیارت بعد چند روز یهو میبینند اومده اما بچه باهاش نیست:)!
باباهه شروع میکنه به داد زدن...
داد میزنه میگه:
کی گفته تو جواب میدی:)...!؟ 💔
کی گفته تو شفا میدی:)...!؟
من پاشدم اومدم حرمت همه گفتن نبرشگفتم نه! رقیه(س) دخترمو شفا میده:)...!💔
الان بلیط گرفتم امروز دارم برمیگردم،آخه با چه رویی برگردم؟!💔
__
برگشت هتل
دید دخترش داره دور اتاق میدوه وگریه میکنه
بچهای که فلج بوده هااا!!!
دختره به باباش میگه:چرا منو ولکردی رفتی؟!!
باباهه میگه:تو چطور میتونی راه بری عزیز بابا؟
دخترش میگه:تو که رفتی تنها شدم ترسیدم
خیلی گریه کردم یهو یه دختر کوچولو اومد
گفت:چی شده؟
گفتم:بابام رفته تنهام میترسم
گفت:بابات الانمیاد بیا تا اون موقع با هم بازی کنیم
گفتم:من فلجم نمیتونم
گفت:عیبی نداره بیا
یهو دیدم میتونم راه برم با هم کلی بازی کردیم:)
قبل اینکه تو بیای
گفت:بابات داره میاد من دیگه میرم
ولی به بابات بگو دیگه سرم داد نزنه🙂💔
کسیسربچهیتیمدادنمیزنه:)))!💔