eitaa logo
حنین
96 دنبال‌کننده
87 عکس
28 ویدیو
1 فایل
برداشت‌ها و کشفیاتِ شاعرانه‌ی من : @Mim_amin حَنین: مشتاق،دلتنگ
مشاهده در ایتا
دانلود
«خانه» خسته و کوفته رسیده بودیم به خانه‌مان. خانه، همان اسمِ امنِ آسودگی بخش! نه الان که کفش هایمان را درآوردیم، از در آپارتمان تو آمدیم و چمدان هایمان را کشان کشان آوردیم داخل. نه! ما دقیقاً همان لحظه‌ای که چشم‌هایمان خورد به تابلوی (به شهر مقدس قم، حرم اهل بیت علیهم السلام خوش آمدید) حس کردیم توی خانه خودمان هستیم. عطر چادر شما همه جای شهرمان را پر کرده، شاید به خاطر همین است که اینجا بهتر تنفس می‌کنیم. همان هفده روز کافی بود تا در و دیوارِ این شهر دیگر نخواهند هوای شما را از سر بیرون کنند. این را فقط من نمی‌گویم. همه‌ی آن گلبرگ های صورتی که در لحظه‌ی ورود، قمی‌ها بر سرتان می‌ریختند هم گواهی خواهند داد که آن لحظه این مردم، خود را خوش‌اقبال ترین خلقِ خدا می‌دیدند. این زمین خشک و سوزان با حضور شما، خانه شد وگرنه صحرایی بود سرگردان و تشنه! قدم های شما سیرابش کرد و قابلِ سکونت! نفس‌هایی که شما در هوای این شهر کشیدید، شد دلیلِ امنیت این خانه و سایه‌ی چادرتان، همان سقف امنِ همیشگی‌. حالا به شکرانه‌ی این اقبالِ بلند، ما مهمانِ شماییم و بر سر خوانِ کریمانه‌ی شما نشسته‌ایم. باشد که آن شأن و مرتبتی که در نزد خدا دارید شفیعمان باشد و همسایگی‌مان در بهشت را نویدمان دهد. ✍ معصومه امین‌رستمی 🆔@shamimkosarvahy
حنین
آقایی که ندیده عاشقت هستیم! آقایی که خدا معجزه وار برایمان حفظتان کرده! آقایِ دلتنگِ مقتدر! آقای خار شده در گلوی مستکبران! آقای «علی الاصول» های قاطع! آقایی که بوی رهبر شهیدمان را از شما استشمام می‌کنیم! میلادت بر تمامِ حق جویانِ جهان مبارک! آرزو کن باباجان! روز تولد توست! آرزو کن چشم های ما آن روز را ببینند که پرده‌های آبی کنار می‌روند و دیده‌ها به قامت شما دوخته می‌شوند و این ندیدن‌ها و محرومیت‌ها را می‌بارند. میلادت مبارک! هر کجا که هستی سایه‌ات مستدام!
اعتقادتون رو فریاد بزنید ، شهداٰ واسش جون دادن ‌. -شهیدصابری
گاهی وقتا -دور از جون شما- لال میشم. یه جوری که انگار مادرزادی صدا نداشتم! خوشحال شم ساکتم، غصه بخورم ساکتم، حرف میزنن من ساکتم، میرن و میان من ساکتم. میشم یه تماشاچیِ بی‌آزار وسط همهمه‌ی یه عالمه هوادار که دارن تیم مورد علاقه‌شونو تشویق می‌کنن. ماتِ کارای آدما میشم. بهشون فکر می‌کنم. توی خودم مچاله میشم. میرم توی غار. تا یه روزی که دوباره از این لالی دربیام. درمیام! :)
«کدام لاله؟ کدام مرزبان؟ » خوش به حالتان ! چقدر سر خوشید و بی عار! کاش آن بغضِ ساختگی و مضحک، همان‌جا توی گلویتان بماند و حُنّاق شود! خانمِ لاله‌ی مرزبان! خانمِ ریمای رامین‌فر! کاش دنیا بداند که شما نماینده‌ی منِ زنِ ایرانیِ مسلمان نیستید! کاش شما از رنج ایران نگویید! رنج این روزهای ایران میناب و لامرد و مردانِ ناوچه‌ی دناست. رنج این روزهای ایران، پر کشیدن پدرِ امّت است به همراه زنان و کودکان خانواده‌اش! خانه‌های آوار شده و زیرساخت‌های ویران است. تفاهم نامه ها و علی‌الاصول هاست! اما خانمِ لاله‌ی مرزبان!! خدا را شکر مرزبانانِ ما، لاله هایی گلگون و جاودانند که ریشه در خاک این سرزمین دارند و بی‌نیاز از آنکه نامِ مبارکشان بر زبان همچون شمایی آورده شود! حیف از آن اسم و فامیلی! حیف از آن نسبِ ایرانی که دنبال خود می‌کشید! « معصومه امین‌رستمی »
عزیزِ قلبم! هر چقدر بیشتر از نبودنت میگذره، بیشتر متوجه میشم که دنیا چه بی‌رحمه!
من اهلِ هر چیزی نیستم خب. من اهلِ شمام! اهلیِ شمام! باور نمی‌کنن؟ عِب نداره شما که باور داری، نداری؟
«مغزِ بادام» فکر کن چند نفر دورَت نشسته‌اند که یکی‌شان موهای لختَش، خرگوشی بسته شده و آن یکی تازه یاد گرفته اسمِ خود را چطور بنویسد. کنارشان هم یک جفت چشمِ پر از شیطنت و شور، که صاحبشان توپِ فوتبال را زیر بغل زده و دو دو می‌زند که لب باز کنی و خاطره‌هایت را ردیف کنی توی اتاق. آن طرف تر هم قد رشیدِ پسری دارد برایت دلبری می‌کند که تو را یاد نوجوانی‌های پسرت می‌اندازد. با خودت فکر می‌کنی اصلا قبل تر ها یک لحظه به ذهنت نیامده‌بود که یک روز بنشینی اینجایی که الان نشستی و دست‌هایت بلرزد و نوه هایِ مغز بادامَت دوره‌ات کنند. آن وقت برایشان از شروع همه‌ی اتفاقاتِ عجیب و غریب و پر از غم و شادیِ این سالها تعریف کنی. بگویی که زندگیِ تو و بقیه مردم در یک سحر ماه مبارک به دو نیم تقسیم شد. داغی دسته جمعی دیدید. همگی طعم یتیمی و بیچارگی کشیدید و خیابانْ‌گَرد شُدید. بعد که چشم‌های گِرد شده‌ی نوه‌هایت را دیدی و خنده‌ات گرفت، صدا صاف کنی و بگویی نه از آن خیابان‌گردی های بیهوده و گناه‌آلود! بلکه از آن‌ها که خودش، عبادت بود، مثل نماز، مثل روزه، مثل همه‌ی کارهای قشنگِ دنیا. آن وقت بعد از آن که برقِ شادی را توی چشم‌هایشان دیدی به خودت افتخار کنی و ژست قهرمانانه بگیری! بعد آن مو خرگوشیِ پر از ناز بپرسد که بعدش چه شد و آن قدر بگویی و بگویی که جمله‌ی آخرَت این باشد:« بالاخره یک روزی آقامون اومد و ظهور کرد و ما دیگه می‌تونستیم با چشمامون ببینیمش و ....» می‌توانی همه‌ی این ها را برای نوه‌هایت بگویی، البته اگر تا آن موقع شهید نشده باشی:) « معصومه امین‌رستمی »