«کدام لاله؟ کدام مرزبان؟ »
خوش به حالتان !
چقدر سر خوشید و بی عار!
کاش آن بغضِ ساختگی و مضحک، همانجا توی گلویتان بماند و حُنّاق شود!
خانمِ لالهی مرزبان!
خانمِ ریمای رامینفر!
کاش دنیا بداند که شما نمایندهی منِ زنِ ایرانیِ مسلمان نیستید!
کاش شما از رنج ایران نگویید!
رنج این روزهای ایران میناب و لامرد و
مردانِ ناوچهی دناست.
رنج این روزهای ایران، پر کشیدن پدرِ امّت است به همراه زنان و کودکان خانوادهاش! خانههای آوار شده و زیرساختهای ویران است. تفاهم نامه ها و علیالاصول هاست!
اما خانمِ لالهی مرزبان!!
خدا را شکر مرزبانانِ ما، لاله هایی گلگون و جاودانند که ریشه در خاک این سرزمین دارند و بینیاز از آنکه نامِ مبارکشان بر زبان همچون شمایی آورده شود!
حیف از آن اسم و فامیلی!
حیف از آن نسبِ ایرانی که دنبال خود میکشید!
« معصومه امینرستمی »
من اهلِ هر چیزی نیستم خب.
من اهلِ شمام!
اهلیِ شمام!
باور نمیکنن؟
عِب نداره
شما که باور داری، نداری؟
حنین
عزیزِ قلبم! هر چقدر بیشتر از نبودنت میگذره، بیشتر متوجه میشم که دنیا چه بیرحمه!
آقای شهیدم
از وقتی شما رفتی
ما آوارهی خیابانها شدیم...
#بیابانگَردِمانکردیولیزینبپشیماننیست
«مغزِ بادام»
فکر کن چند نفر دورَت نشستهاند که یکیشان موهای لختَش، خرگوشی بسته شده و آن یکی تازه یاد گرفته اسمِ خود را چطور بنویسد. کنارشان هم یک جفت چشمِ پر از شیطنت و شور، که صاحبشان توپِ فوتبال را زیر بغل زده و دو دو میزند که لب باز کنی و خاطرههایت را ردیف کنی توی اتاق. آن طرف تر هم قد رشیدِ پسری دارد برایت دلبری میکند که تو را یاد نوجوانیهای پسرت میاندازد. با خودت فکر میکنی اصلا قبل تر ها یک لحظه به ذهنت نیامدهبود که یک روز بنشینی اینجایی که الان نشستی و دستهایت بلرزد و نوه هایِ مغز بادامَت دورهات کنند. آن وقت برایشان از شروع همهی اتفاقاتِ عجیب و غریب و پر از غم و شادیِ این سالها تعریف کنی. بگویی که زندگیِ تو و بقیه مردم در یک سحر ماه مبارک به دو نیم تقسیم شد. داغی دسته جمعی دیدید. همگی طعم یتیمی و بیچارگی کشیدید و خیابانْگَرد شُدید. بعد که چشمهای گِرد شدهی نوههایت را دیدی و خندهات گرفت، صدا صاف کنی و بگویی نه از آن خیابانگردی های بیهوده و گناهآلود! بلکه از آنها که خودش، عبادت بود، مثل نماز، مثل روزه، مثل همهی کارهای قشنگِ دنیا. آن وقت بعد از آن که برقِ شادی را توی چشمهایشان دیدی به خودت افتخار کنی و ژست قهرمانانه بگیری! بعد آن مو خرگوشیِ پر از ناز بپرسد که بعدش چه شد و آن قدر بگویی و بگویی که جملهی آخرَت این باشد:« بالاخره یک روزی آقامون اومد و ظهور کرد و ما دیگه میتونستیم با چشمامون ببینیمش و ....»
میتوانی همهی این ها را برای نوههایت بگویی، البته اگر تا آن موقع شهید نشده باشی:)
« معصومه امینرستمی »
« والعلماء باقون مابقی الدهر، اعیانهم مفقوده و امثالهم فی القلوب موجوده »
عالمان دین تا کرانههای روزگار زندهاند، پیکرهایشان از میان میرود
اما یادشان در دلهاست.
#اناللهواناالیهراجعون
#آیتاللهالعظمیشبیریزنجانی
میگفت اگه فکر کنی حضرت فاطمهیمعصومه فقط از سر دلتنگی بلند شد و برادراشو صدا زد و راه افتاد به سمت امامرضا، در حق این خانم جفا کردی! آخه دلتنگی فقط؟ مگه کم بوده توی دنیا آدمِ دلتنگ؟ کدومشون شدن مثل این بانو؟ مگه توی تاریخ خواهرِ دلباخته و فداییِ برادر کم داشتیم؟
تا بیام دهن باز کنم و یه جوابی سَر هم بندی کنم ادامه داد: آباریکلا! پس باید دنبال یه چیزای دیگه بگردی توی وجود این خانم. یه چیزایی مثل ذوب شدن در وجود امامِ زمانِ خود، مثل ته تهِ ولایتمداری و اطاعت. مثل عمل به تکلیف و پرچم به دست گرفتن.
اینطوری که فقط از کلماتِ نامهی امامش فهمید که باید برخاست. و برخاست! اونم چه برخاستنی!
خلاصه اگه فکر کردی این بانو فقط و فقط دلتنگ و عاشق بوده، کم گذاشتی براش:)
اون فقط میگفت و میگفت و من فقط هاج و واج نگاهش میکردم.
«معصومه امینرستمی»
گاهی چراغ ها رو خاموش کن.
بنشین توی تاریکیِ اتاق.
اجازه بده این مغزِ پر از هیاهو، یک لحظه آسوده باشه. بگذار یه نفسِ راحت بکشه از دستِ این سَرِ پر از حرف و نقشه و برنامه و آرزو و خاطره.
🤌
پر از گرد و غبار شدهبود. چشمهایم را میگویم. وگرنه میدیدمش. واضح و بیپرده. البته اگر اشکها اجازهی دیدن میدادند. ولی خب گرد و غبار ها را چه میکردم؟ هر چه پلکهایم را روی هم فشار میدادم، بیفایده بود. طبیعی هم بود. غباری که سی سالِ آزگار جایی نشستهباشد به این راحتی ها قصد رفتن نمیکند. مگر اینکه باران بزند و تو صورتت را به سمت آسمان بگیری، چشمهایت را خوب بشویی. آن وقت میبینیاش! مطمئنم! مثلا میبینی که کنارِ دیوارِ مرمرینِ بابالقبله ایستاده. چادر روی صورت انداخته. نوحه میخواند زیر لب. سوزِ صدایش چنگ میاندازد به قلبت و دست میاندازد دور گلویت. گوش هایت را که تیز کنی میشنوی: ای کشتهی فتاده به هامون حسین من!
#شب_زیارتی
گاهی بذار همونی باشی که خیلی معمولیه. باور کن معمولی بودن خودش خیلی قشنگه. اصلا جسارت میخواد! اینکه به رنگِ همه چیز و همه کس در نَیای، قشنگه. یا همینکه برای اینکه توی دل همه جا بشی هزار جور اَدا و اصول در نیاری و خودتو سانسور نکنی، جذابه.
به باور من آدمای معمولی خیلی قوی اَن!
خیلی زیاد!
#خودِخودت