eitaa logo
حنین
96 دنبال‌کننده
87 عکس
28 ویدیو
1 فایل
برداشت‌ها و کشفیاتِ شاعرانه‌ی من : @Mim_amin حَنین: مشتاق،دلتنگ
مشاهده در ایتا
دانلود
حنین
دروغ نگویم بخاطر قُطر کَمَش و اصرار های زیادِ مسئول امانت‌دهی برداشتمش. چند روزی مهمانم بود. شاید هم من مهمانش بودم. و باز توی مغزم پیچید:« چقدر شهدا شبیه همند!» نمیدانم این تعریف از این کتاب و امثال آن است یا نه! اما دوست ندارم همیشه بخش‌های مقدس و عرفانیِ شهدا را بخوانم. دوست دارم از آن جنبه‌های خاکستریِ وجودشان هم باخبر شوم. قهرمانی دست یافتنی جذاب‌تر از قهرمان‌هایی نیست که فکر می‌کنی هیچوقت دستت به آنها نخواهد رسید ؟..... در هر حال آقای ولی‌الله چراغچیِ شهیدِ عزیز! از شما ممنونم که مرا مهمانِ صفحاتِ کتاب خود کردید. و آهسته می‌گویم:« دوست داشتم جنبه‌های ملموس‌تری از زندگی‌تان را می‌خواندم! لطفاً جسارتِ مرا ببخشید! به قولِ خودتان : به شدّت! » «معصومه‌امین‌رستمی»
«معصومیتِ از دست رفته!» لبخندزنان جلو می‌آمد. دستش را گذاشته بود روی سرش تا بلکه شالی را که هر لحظه در حال افتادن بود، کمی نگه دارد. ناخن‌های کاشته‌شده‌اش توجهم را جلب کرد. موهای لختش این سو و آن‌سو می‌رفتند. نزدیک که شد نگاهش کردم. کرم پودر نتوانسته بود قرمزیِ زیر چشم‌هایش را بپوشاند. کنارم نشست. نمی‌دانم پایَش را چند بار در ثانیه تکان می‌داد اما حس می‌کردم دیوار‌ه‌های ایستگاه اتوبوس همراه با پاهای او روی ویبره بود. نگاهم کرد. با خود گفتم حتما می‌خواهد بپرسد اتوبوس مَد نظرش رفته یا نه، که ناگهان گفت:« لعنت به این دنیا!» و بلافاصله اشک‌های دَم مَشکَش بیرون ریختند! گوشه‌ی روسری‌ام را در دست گرفتم، صدایم را صاف کردم و گفتم:« عزیزم...چیزی شده؟» با پشت دست، رد اشک را محکم از صورتش کنار زد و فین فین کنان گفت:« بازم قبول نشدم!» ریمل‌ها دیگر توان ایستادن روی مژه‌هایش را نداشتند. سریع گفتم:« فدای سرت بابا! انشاءالله سال دیگه» نگذاشت جمله‌ام تمام شود:« تقصیر خودمه! صَدَمو نذاشتم» توی مغزم پر شده‌بود از کلماتی که معمولاً اینجور وقت‌ها انسان‌ها برای همدردی با هم استفاده می‌کنند. تا آمدم یکی‌شان را انتخاب کنم، صدای زنگِ گوشیِ همراهش هر دویِ‌مان را از جا پَراند. نگاهم را به جلو دوختم تا راحت صحبت کند، اما آن‌قدر نزدیک من نشسته‌‌بود که اگر نمی‌خواستم هم صدای مکالمه‌اش را می‌شنیدم:« خوبم! نه بابا بازم مثل قبل! بابا انگار طلسمم کردن شیدا، به نظرت برم پیش همون دعانویسه که مهتاب می‌گفت؟ خب یه وِردی بخونه ببینه من چرا هی این کنکورِ لامصبو گند می‌زنم دیگه، چی؟ فرداشبه مهمونیش؟ آره میام چرا نیام ؟ ببین امروز عصر وقت ناخون دارم، باهام میای؟ بعدشم بریم کافه یه ذره ریلکس کنیم. نه بابا زود نریم خونه، هستی؟» یک ریز می‌گفت و می‌گفت و من حتی به شمارش کلاغ‌هایِ روی درختِ روبرو هم خودم را مشغول کردم اما نشد که صدای مکالمه‌اش را نشنوم! بالاخره تماس تمام شد! زیر لب پوفی کرد و طوری که صدای سابیده‌شدنِ دندانهایش را شنیدم دوباره گفت:«هعی لعنت به این دنیا!» سکوت کردم. بینِ کلاغ‌ها دعوا شد. اتوبوس مورد نظرم رسید. خدا را شکر کردم. حرف‌ها توی سرم رژه می‌رفتند‌. بیچاره دنیا !! «معصومه‌امین‌رستمی»
ظهور، پاداشِ یک بلوغِ اجتماعی است. نه صرفا پاداشِ یک التماسِ دسته‌جمعی! 🌿https://eitaa.com/haninak🌿
خواب؟ نمی‌بَرد مرا ! یار؟ نمی‌خَرد مرا ! مرگ نمی‌دَرد مرا ! آه چه‌ بی‌بها شدم!
ولی یادمون داد اگه آمریکا بمبارونت کنه امام حسین گلبارونت می‌کنه:)
خدایا آ‌نهایی که راه رضاخان را در پیش گرفته‌اند هر چه زودتر به سرنوشت رضاخان دچار کن.
نه عزیزِ من! همیشه اینطور نیست که اشک بریزند تا بزرگ‌ترهایشان بگذارند فقط دو دسته موی جلوی سر را -سوسکی‌وار- از روسری بیرون بگذارند. یا ننه‌من‌غریبم‌بازی دربیاورند و آسمان و ریسمان را به هم ببافند که چرا نمی‌گذارید ما کمی لب و لوچه‌ی مان برق بزند و پر رنگتر شود! آن وقت همین‌طور جلو بروند و بروند تا برسند به جایی‌که هشتگِ من‌بی‌ناموسم و زن، زندگی، آزادی بشود وِردِ کلامشان و مفت و ارزان، حراجِ چشم‌های پُر هوس شوند. نه ! همیشه هم اینطور نیست! کافیست این روزها گوشیِ همراهت را برداری و جستجویی ساده کنی تا ببینی اشک‌هایی را که ریخته می‌شوند که روسری‌هایی برداشته نشوند، زجّه‌هایی را که دل می‌خراشند تا حقِ انسانیِ پوششِ خود را طلب کنند و دل‌هایی که می‌شکنند تا حیا نریزد.گویا می‌بینی پاکانِ عالم را که قرار است به زودی به هم بپیوندید و صَف‌هایتان از ناپاکان جدا شود. «معصومه‌امین‌رستمی»