برای زهرای آقا
مثلاً بابابزرگ موهای بورِ گندمیِ لختت رو با اون دست سالمش کنار میزد و تو توی چشماش نگاه میکردی و میخندیدی و پستونکِ ایرانیِ صورتیت از گوشه لبات می افتاد پایین. بعدش بابابزرگ از مامانت میپرسید دراومدنِ اون دندون جدیدِ قشنگت خیلی اذیتت کرده یا نه و سفارش میکرد که برات حتما صدقه کنار بذارن.
مثلاً مامان که داشت برای شام بابابزرگ غذایِ ساده مورد علاقه شو میپخت، هر چند دقیقه یه بار از توی آشپزخونه میومد و بهت سر میزد که نکنه تاتی تاتی کنی و بیفتی و سَرِت به جایی بخوره، بعد که میدید بابابزرگ دستتو گرفته و داره پا به پات میاد خیالش راحت میشد و به کارِش میرسید.
حالا کجایی؟
تاتی تاتی با بابابزرگ تا آسمونا رفتی که....
کاش یه قطره خون هم از بینیِ کوچولوت نریخته باشه، کاش بدنِ ظریفت زیر هیچ آواری نمونده باشه، کاش پستونکت گم نشده باشه، کاش دندونِ سفیدِ تازه درومده ات نشکسته باشه، کاش بازم دست تو دستِ بابابزرگ پیدات کرده باشن! آخه دستاش برات امن ترین جای دنیاست.
✍معصومه امین رستمی
اگه بعد از رفتن آقا
زود به زود بغض میکنی،
دنیا برات مثل قفس شده،
و فقط پرچم تکون دادن راهِ نفَستو باز میکنه
تو دوستِ خوبِ منی:)
« اِحیای پرچم »
حتماً شنیده اید که میگویند تفنگش حُکم ناموسش را دارد! من اما دختری را میشناسم که نسبت به چرخ خیاطی اش همین حس را دارد! آن هم در یک نسخه صورتیِ پاپیونی!
کسی نباید دستش به آن بخورد مگر افراد گزینش شده و خاص، که خدای نکرده نخی از جایی در نرود و پیچی اشتباه چرخانده نشود که در غیر این صورت حسابش با کرام الکاتبین خواهد بود. چرخ را توی یک اتاق در بسته اختصاصی نگه میدارد و برادرهای کوچولوی بازیگوشش دیگر خوب میدانند اتاقی که چرخ خیاطی آبجی بزرگه در آن است، منطقه ممنوعه ای است که ورود به آن جریمه های سنگین به دنبال دارد. بابا و مامان هم دل به دلِ آبجی بزرگه یکی یکدانه میگذارند و حریمش را حفظ میکنند. مامان خوب میداند در این روزگار غرق شدن در واتساپ و اینستاگرام و فلان و بیسار باید این مهارتِ دختر را روی سر بگذارد و از هیچ کلاس آموزشی و دستگاه دکمه زن و نوار اُریب ساز و تور و دانتل و هزار جور وسایل دیگر برایش دریغ نکند. حالا حدود دو ماه است که دخترِ خیاطِ ظریف کارَش، چرخِ خیاطیِ عزیز کرده اش را آورده وسط خیابانِ پر از جمعیتِ شهر. بینِ مردمِ مبعوث شده آسمانیِ شهر! همان ها که این روزها پرچم به دست، صدای الله اکبرشان تا آسمان ها بلند است. پرچم هایی که نخ کِش شده اند و پاره را رُفو میکند و دور دوزی!
مامان پا به پایش می آید و پدر در پشت سر هوایِ دخترش را دارد. وقتی جمله «انشاءالله که همین پرچما کفنمون بشه!» را از زبانش شنیدم، فهمیدم او رویاهای بزرگی در سر دارد.
✍ معصومه امین رستمی