eitaa logo
حنین
79 دنبال‌کننده
62 عکس
19 ویدیو
1 فایل
یادداشت‌های معصومه‌امین‌رستمی @Mim_amin حَنین: مشتاق...دلتنگ ایتا: https://eitaa.com/haninketab بله: https://ble.ir/haninketab
مشاهده در ایتا
دانلود
حنین
داشتم میگفتم :« اگر انسان آفریده نمی‌شدم دوست داشتم درخت بودم!» یکی پوزخند زد. آن یکی تعجب کرد و سکوت. دیگری برای اینکه توی ذوقم نخورَد لبخندی معنادار زد و سر تکان داد. نباید آن حرف را می‌زدم؟ اما حقیقت داشت. با خودم فکر میکنم درختی باشم باشکوه، سرسبز و زنده. از تنه‌‌ام کاغذی ساخته می‌شد و آن کاغذ، کتابی بود در دستانِ شما. می‌ارزید. نه؟ ✍ معصومه‌امین‌رستمی https://eitaa.com/haninketab https://eitaa.com/haninketab
جات همیشه بالاست، فقط وقتی میای پایین که بخوان بذارنِت روی تابوتمون! پرچمِ ایرانِ عزیزم:)
زودتر بیا روی همون صندلیِ ساده‌ی همیشگی بنشین. تسبیحَت را نوازش کن تا قرار بگیرد.وقار و سکینه‌ات را به رخِ دلهای بی‌تاب ما بکش! به روضه‌خوان بگو آرامتر دَم بگیرد. حالا که دارد محرم می‌آید و شما نیامدی دیگر برای ما خودِ روضه‌ای آقا! ✍ معصومه‌امین‌رستمی https://eitaa.com/haninketab https://eitaa.com/haninketab
آره خلاصه....
حنین
«دستهای غایب!» از بس که پرچم را به سمت چپ و راست گردانده‌بودم احساس میکردم بازوهایم دارند خشک می‌شوند. دستهایم را پایین آوردم و پرچم را به درخت نزدیکم تکیه دادم. از ذهنم گذشت که شاید بهتر باشد از فرداشب پرچمی کوچکتر همراه خود بیاورم، اما دلم راضی نمی‌شد! همانطور که با خودم کلنجار میرفتم مردی را دیدم با تیپ و قامتی متفاوت. موهای بلندش را بسته‌بود و سبیل‌های تاب داده‌اش من را یاد نقش اول سریال شب دهم می‌انداخت. همان «حیدرِ» تعزیه‌خوانِ عاقبت‌به‌خیر. با خودم گفتم یعنی دستهایش خسته نمی‌شدند؟ حالا چرا هر دو دستش را بالا برده؟ وقتی پرسشِ توی مغزم آمد روی لبهایم، او جواب داد:« یک دست که سهم خودم است اما اگر امشب یک نفر نتوانسته‌باشد به خیابان بیاید و پرچم به دست بگیرد، دستِ دیگر من به جای او این وظیفه را انجام خواهد‌ داد، اگر دَه دست هم داشتم، حتماً همین کار را می‌کردم». شوقِ ازخودگذشتگی از جمله‌اش سرازیر می‌شد و قلب سنگیِ خیابان را می‌شکافت. زمین آسفالتِ زیر پایش شوق سرسبز شدن پیدا کرده بود. او برای ایران هر دو دستش را وسط گذاشته‌بود و من در فکر پرچم سبک‌تر بودم! چطور به ذهنش رسیده‌بود اینگونه از اعضا و جوارحش بگذرد؟ به گمانم این مرد مادری دارد که بساط روضه ام البنینِ هر ساله‌اش حتی یک بار هم جمع نشده‌است. علمداری توی خونِ او ریشه کرده‌‌بود. ✍معصومه‌امین‌رستمی https://eitaa.com/haninketab https://eitaa.com/haninketab
«به کجا بَرَم سَری را که نکرده‌ام‌ فدایت»؟
خدایا بخاطر اینکه در انتهای روضه‌های‌مان هنوز میتوانیم دست بلند کنیم و به آسمانت چشم بدوزیم و زمزمه‌ی :« اللهم احفظ قائدنا الخامنه‌ای » بر لب جاری کنیم، شکرت!
ولی من شبِ دهمِ محرم منتظرت می‌مونم!
هدایت شده از ریحانه
🌱 | گدازه‌هایی که شمع شدند 🔰 روایت‌هایی زنانه درباره جاری شدن آرامش در قلب خانه 🧡 کابینت آشپزخانه پر شده بود از قرص، شربت و قطره‌چکان. پلک‌هایم داشتند روی هم می‌افتادند. دخترم بعد از یک شب مبارزه با تب، تازه خواب رفته بود. من اما با اضطراب آن تب، شب را صبح کرده و انگار یک کوه را از جایش تکان داده بودم. نمی‌توانستم بخوابم. پس کارهای خانه چه می‌شد؟ فکر ناهار روز جدید، شستن رخت‌های چرک تلنبار شده، مرتب‌کردن خانه و هزار کار ریز و درشت دیگر عصبانی و کلافه‌ام می‌کردند. وضویی گرفتم. نماز خواندم و از خدا صبر خواستم. ‌ ❤️ انگار تجدیدقوا کرده باشم، مشغول کارهای آشپزخانه شدم. اهل خانه یکی‌یکی از خواب بیدار شدند. حواسم هم به تب‌سنج دخترم بود هم به ریختن به‌موقع پیاز و روغن توی ماهیتابه. پیازها که طلایی و نرم شدند، صدایی توی گوشم غرغرکنان گفت: «مامان پس این روسری زرشکی من کو؟» بعد توی آن یکی گوشم صدا پیچید: «برای چی بهش نمی‌گین به وسایل من دست نزنه؟» و از توی راهرو شنیدم: «این سوییچ منو ندیدی؟!» ‌ 🧡 از درون، کوه آتشفشانی شدم. چیزی نمانده بود گدازه‌های آتش از درونم فوران کند. لب‌هایم را از هم باز کردم تا فریاد بزنم، اما برای لحظه‌ای چشمم افتاد به قاب عکس رهبر شهید. قابی سفیدرنگ، آرامش صورت‌شان را احاطه کرده بود و تکثیر می‌کرد. قاب‌عکس جانی گرفت و صدای آقا توی سرم پخش شد: «زن در خانه هوایی است که بدون او تنفس ممکن نیست!» ‌ ❤️ آتشفشان درونم، شمعی شد که توانستم آرام‌آرام فوت و خاموشش کنم. آقا داشت پدری می‌کرد برایم. مگر همیشه حسرت سربازی‌اش را نداشتم؟ فریاد در گلویم شکست و آهی بلند شد. کفگیر را توی قابلمه چرخاندم. ادویه و زردچوبه زدم و جواب هرکدام را دادم. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که هم سوئیچ پیدا شد و هم بچه‌ها آرام گرفتند. ✍🏻 معصومه امین رستمی 💬 مجموعه‌روایت «دل‌آرام خانه» رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
«قاری» صبح تا ظهر نشسته‌بود توی اتاقِ در بسته. قبلش هم خط و نشان هایش را کشیده‌بود که نگذارم خواهر کوچکش وارد اتاق شود. قرآن سنگین و درشت‌خطِ توی خانه که به زور می‌توانست بلندش کند را باز کرده و درحالیکه دست هایش را کنار گوش گذاشته‌بود با صدای بلند ادای قاری های قرآن را در می‌آورد. از شنیدن صدای قرآن خواندنش دلم غنج می‌رفت اما نباید ابرازش می‌کردم چون نباید تمرکز این خانمِ قاری به هم می‌خورد. به او وعده داده بودم که بخاطر قرائت زیبایش جایزه‌ای خوب آماده می‌کنم. شب سوم محرم رسید. چادر عربیِ کوچکش را سر کرده‌و کنارم نشسته‌بود. روضه‌خوان دم گرفته‌بود:« آخر مگر به قاری قرآن صله نمی‌دهند....» توجهش جلب شد. از وقتی به کلاس قرائت قرآن می‌رفت، به قاری های قرآن توجه نشان می‌داد. چادرش را که به تقلید از من روی صورت کشیده‌بود کنار زد و پرسید:« مامان چرا به قاری قرآنِ کربلا جایزه ندادن؟ مگه نگفتی هر کی قرآن بخونه جایزه می‌گیره؟» هاج و واج ماندم که چه بگویم؟ اگر راستش را می‌گفتم طاقت می‌آورْد؟ اصلا باورش می‌شد؟ نکند قلب کوچکش تاب جوابم را نداشته باشد. با گفتنِ جمله‌ی «چون اون آدم بدها دشمن قرآن بودن» خودم را خلاص کردم. روضه‌خوان اما قصد خلاص شدن نداشت. رفت سراغ خرابه شام. صدای ناله مردم قلب آسمان را به درد آورده‌بود. هوایِ باریدن داشت. و من در این حسرت بودم که ای کاش آن وقت که نازدانه ارباب، بی‌تاب بابا شد همینطور سر سری جوابی می‌دادند و رد می‌شدند. آخر دختر است....طاقت نمی‌آورَد....دق می‌کند.... ✍ معصومه امین‌رستمی https://eitaa.com/haninketab https://eitaa.com/haninketab
چون علی‌اکبر مرا هم در عبایت جمع کن زخم‌های مختلف را این پریشانی بس است! صلی‌الله‌علیک‌یا‌اباعبدالله