«قاری»
صبح تا ظهر نشستهبود توی اتاقِ در بسته.
قبلش هم خط و نشان هایش را کشیدهبود که نگذارم خواهر کوچکش وارد اتاق شود. قرآن سنگین و درشتخطِ توی خانه که به زور میتوانست بلندش کند را باز کرده و درحالیکه دست هایش را کنار گوش گذاشتهبود با صدای بلند ادای قاری های قرآن را در میآورد. از شنیدن صدای قرآن خواندنش دلم غنج میرفت اما نباید ابرازش میکردم چون نباید تمرکز این خانمِ قاری به هم میخورد. به او وعده داده بودم که بخاطر قرائت زیبایش جایزهای خوب آماده میکنم.
شب سوم محرم رسید. چادر عربیِ کوچکش را سر کردهو کنارم نشستهبود.
روضهخوان دم گرفتهبود:« آخر مگر به قاری قرآن صله نمیدهند....» توجهش جلب شد. از وقتی به کلاس قرائت قرآن میرفت، به قاری های قرآن توجه نشان میداد. چادرش را که به تقلید از من روی صورت کشیدهبود کنار زد و پرسید:« مامان چرا به قاری قرآنِ کربلا جایزه ندادن؟ مگه نگفتی هر کی قرآن بخونه جایزه میگیره؟»
هاج و واج ماندم که چه بگویم؟ اگر راستش را میگفتم طاقت میآورْد؟
اصلا باورش میشد؟ نکند قلب کوچکش تاب جوابم را نداشته باشد. با گفتنِ جملهی «چون اون آدم بدها دشمن قرآن بودن» خودم را خلاص کردم.
روضهخوان اما قصد خلاص شدن نداشت. رفت سراغ خرابه شام. صدای ناله مردم قلب آسمان را به درد آوردهبود. هوایِ باریدن داشت. و من در این حسرت بودم که ای کاش آن وقت که نازدانه ارباب، بیتاب بابا شد همینطور سر سری جوابی میدادند و رد میشدند. آخر دختر است....طاقت نمیآورَد....دق میکند....
✍ معصومه امینرستمی
https://eitaa.com/haninketab
https://eitaa.com/haninketab
چون علیاکبر
مرا هم در عبایت جمع کن
زخمهای مختلف را این پریشانی بس است!
صلیاللهعلیکیااباعبدالله