یه ساعت دیگه پارت داریم قشنگااااا
تو ناشناس حدس بزنید مشکی کیهههه
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #91
⊱ ──────────────────────── ⊰
از رو صندلی بلند شدم و میز رو با قدمای آروم دور زدم .
بهش که رسیدم دستم و روی شونش گذاشتم و گفتم_بشین ...حرف داریم هنوز.
بعد مکث کوتاهی بی حوصله نشست.
بالای سرش وایسادم .
این دختر واقعا همونیه که دنبالشم!؟
دوباره برگشتم و سرجام نشستم.
لبم و با زبونم تر کردم و رو به هستی که منتظر نگام میکرد گفتم_بهم اعتماد کن تا بتونم یه کاری کنم مشکی و ببینی.
متعجب و عصبانی گفت _مگه خرم یه اشتباه و دو بار تکرار کنم؟
کلافه سرم و کج کردم_راه دیگه ای نداری . خواست مشکیه.
متعجب تر نگاهم کرد .
یهو وحشی شده بلند شد و زد زیر میز که با محتویاتش رو زمین پرت شد .
تو همون حین داد کشید_خفه شو بابا ....
مشکی گفته مشکی خواسته ...
همتون برید به درککک ..
من کاری که بخوام و میکنم حالا شده به قیمت جونم .
دیگه نتونستم خودم و کنترل کنم .
اخمام و تو هم کشیدم .
تو یه حرکت از جام بلند شدم و مثل خودش داد زدم_ اون به جون خودت کاری نداره.
ساکت شد که دوباره داد زدم_دونه دونه آدمای مهم زندگیت و جلو چشات نابود میکنه که ذره ذره بمیری .
حلقه زدن اشک و درون چشماش و دیدم ولی اجازه باریدن بهشون و نداد .
سریع و محکم با پشت دستش کشید رو چشماش .
بلافاصله کیفش و چنگ زد .
زل زد تو چشمام و با لحن سردی زمزمه کرد_از همتون متنفرم.
بعد به سمت در رفت .
قبل از خارج شدن از در وایساد و رو کرد بهم_یه روز یه جوری زمینش میزنم که هزار نفرم کمکش کنن نتونه دیگه بلند شه.
به مشکی بگو منتظرم باشه.
و بلافاصله بعد از این حرفش از در کافه زد بیرون و در و به هم کوبید .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #92
⊱ ──────────────────────── ⊰
کلافه با سردرد شدیدی که داشتم روی صندلی نشستم.
دستام و روی میز و سرم و روی دستام گذاشتم .
از وقتی یادمه تو این بازی بودم .
موردای بدتر از اینم دیدم که مشکی بدبختشون کرده بود .
ولی چرا این بار اینجوری میشدم؟
چرا سریای قبلی برام اهمیتی نداشت ولی این بار انقد واکنش نشون میدادم؟
اینم یکی مثل بقیه .
چرا نمیتونم بی تفاوت باشم؟
اصلا چرا مشکی اجازه میده هستی این همه چیز در مورد ما بدونه؟
با صدای زنگ گوشیم از فکر و خیال در اومدم.
نگاهی به صفحش کردم .
یلدا بود .
با حالی خراب جواب دادم .
بلافاصله صدای متعجب یلدا تو گوشم پیچید_ پریا این دختره کی بود؟
چیکارش کردید اینجوری فشاری بود؟
دستی به پیشونیم کشیدم .
سردرگم و کلافه بدون توجه به سوالش گفتم_برو پاتوق . تا نیم ساعت دیگه اونجام.
با گفتن " اوکی فعلا " قطع کرد .
از روی صندلی بلند شدم و گوشیو تو جیب شلوارم گذاشتم .
در حالی که تو فکر بودم زمزمه وار گفتم_نمیدونم هدفت از بازی با این دختر چیه ولی بلاخره میفهمم.
از زبان مشکی ( سایه )
به محض ورودم همه از جاشون بلند شدن و با وحشت سرشون و تا جای ممکن پایین انداختن.
میدونستن هر کی من و ببینه برای همیشه از داشتن دو چشم بینا که میتونه هر چیزی و ببینه محروم میشه .
محکم و با اقتدار قدمای آهسته ای بر میداشتم تا رسیدم به صندلی مخصوصم.
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #93
⊱ ──────────────────────── ⊰
تو سکوت روی صندلی نشستم .
بعد از چند ثانیه با صدای خشک و ترسناکی گفتم_sit down (بشینید)
همه با ترس و لرز سر جاهاشون نشستن.
هیشکی جرعت سر بلند کردن نداشت .
اونا کاملا تو نور بودن و من توی سیاهی مطلق .
این تفاوت ماست.
بخاطر همین ملقب به سایه یا همون مشکی ام .
هیشکی من و ندیده و قرارم نیس ببینه .
به جز هفت نفر که بچهای باندم هستن .
سرد
بی رحم
درنده
اینا کلماتی هستن که کمی از من و میتونن توصیف کنن.
کل سالن توی سکوت فرو رفته بود.
سکوتی مرگبار .
با صدای کوتاهی در سالن باز شد و خدمتکاری داخل اومد .
به سمت من قدم برداشت که مثل همیشه اولین قهوه رو برا من بزاره.
با دقت عکس العملاش و زیر نظر داشتم .
قدمای لرزونی به سمتم برمیداشت .
وقتی به میزم رسید بدون کوچیک ترین نگاهی قهوه رو روی میز گذاشت .
البته که اگه نگاه ام میکرد توی اون تاریکی ای که من و اطرافم رو در بر گرفته بود نمیتونست چیز خاصی ببینه ولی این قانون من بود.
وقتی خواست برگرده یهو توی اون تاریکی باهام چشم تو چشم شد .
بلافاصله وحشت درون چشماش شکل گرفت و سرش و پایین انداخت .
خونسرد بلند شدم که با حقارت شروع به گریه کرد .
خدمتکار مرد_I was .....wrong...sir...excuse me( غلط کردم آقا ببخشید)
با صدای محکمی گفتم_look at me(نگام کن)
با گریه و صدای لرزونی گفت_no..no..sir.....i am wrong....to look at you...(نه نه آقا من غلط بکنم شمارو نگاه کنم هق..)
من بوی ترس و از صد فرسخی ام تشخیص میدم و از استشمامش لذت میبرم .
دقیقا مثل بوی خون که برام لذت بخش ترین چیزه.
با خونسردی گفتم _it smells good....everyone out( بوهای خوبی داره میاد ...همه بیرون )
در کسری از ثانیه کل سالن خالی شد و من موندم و طعمه امروزم که با وحشت روی زمین بی حال افتاده بود.
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
://eitaa.com/joinchat/614925869C3507a9f84b حمایت
_
حمایت شه بچها
eitaa.com/joinchat/2934113962C8cd0fcaa3a بفرمایید این هم از گپ چنلمون😁🤍 واسه گپمون ممبر نمیخوایم رفیق با مرام می طلبم!
_
اگه رفیق با مرام هستید بفرمایید اینجا
سلام عزیز دلم واقعا کانال خیلی خوبی داری
_
فداتشم عزیزدلم
وجود شماهاست که کانال و خوب کرده
سلام همگی.🥲 https://eitaa.com/BI_HAL_CHANEL وجودتون تو چنلمون باعث خوشحالی ما میشه💛 لطفا حمایت کنید.🍂
_
حمایت شه