eitaa logo
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
701 دنبال‌کننده
24 عکس
2 ویدیو
0 فایل
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست! رمان : هَپی سَک (happysac) ژانر : عاشقانه،مافیایی،رفاقتی به قلم : هستی در ابتدا همه چیز شادمانه آغاز میشود ولی این ، آغاز مسیری با بهای سنگین است ... بهایی بسیار سنگین! پارت هر شب ساعت 9 .
مشاهده در ایتا
دانلود
یه ساعت دیگه پارت داریم قشنگااااا تو ناشناس حدس بزنید مشکی کیهههه
من اومدم و پارتای جذابممممم
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ از رو صندلی بلند شدم و میز رو با قدمای آروم دور زدم . بهش که رسیدم دستم و روی شونش گذاشتم و گفتم_بشین ...حرف داریم هنوز. بعد مکث کوتاهی بی حوصله نشست. بالای سرش وایسادم . این دختر واقعا همونیه که دنبالشم!؟ دوباره برگشتم و سرجام نشستم. لبم و با زبونم تر کردم و رو به هستی که منتظر نگام میکرد گفتم_بهم اعتماد کن تا بتونم یه کاری کنم مشکی و ببینی. متعجب و عصبانی گفت _مگه خرم یه اشتباه و دو بار تکرار کنم؟ کلافه سرم و کج کردم_راه دیگه ای نداری . خواست مشکیه. متعجب تر نگاهم کرد . یهو وحشی شده بلند شد و زد زیر میز که با محتویاتش رو زمین پرت شد . تو همون حین داد کشید_خفه شو بابا .... مشکی گفته مشکی خواسته ... همتون برید به درککک .. من کاری که بخوام و میکنم حالا شده به قیمت جونم . دیگه نتونستم خودم و کنترل کنم . اخمام و تو هم کشیدم . تو یه حرکت از جام بلند شدم و مثل خودش داد زدم_ اون به جون خودت کاری نداره. ساکت شد که دوباره داد زدم_دونه دونه آدمای مهم زندگیت و جلو چشات نابود می‌کنه که ذره ذره بمیری . حلقه زدن اشک و درون چشماش و دیدم ولی اجازه باریدن بهشون و نداد . سریع و محکم با پشت دستش کشید رو چشماش . بلافاصله کیفش و چنگ زد . زل زد تو چشمام و با لحن سردی زمزمه کرد_از همتون متنفرم. بعد به سمت در رفت . قبل از خارج شدن از در وایساد و رو کرد بهم_یه روز یه جوری زمینش میزنم که هزار نفرم کمکش کنن نتونه دیگه بلند شه. به مشکی بگو منتظرم باشه. و بلافاصله بعد از این حرفش از در کافه زد بیرون و در و به هم کوبید . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ کلافه با سردرد شدیدی که داشتم روی صندلی نشستم. دستام و روی میز و سرم و روی دستام گذاشتم . از وقتی یادمه تو این بازی بودم . موردای بدتر از اینم دیدم که مشکی بدبختشون کرده بود . ولی چرا این بار اینجوری میشدم؟ چرا سریای قبلی برام اهمیتی نداشت ولی این بار انقد واکنش نشون میدادم؟ اینم یکی مثل بقیه . چرا نمیتونم بی تفاوت باشم؟ اصلا چرا مشکی اجازه میده هستی این همه چیز در مورد ما بدونه؟ با صدای زنگ گوشیم از فکر و خیال در اومدم. نگاهی به صفحش کردم . یلدا بود . با حالی خراب جواب دادم . بلافاصله صدای متعجب یلدا تو گوشم پیچید_ پریا این دختره کی بود؟ چیکارش کردید اینجوری فشاری بود؟ دستی به پیشونیم کشیدم . سردرگم و کلافه بدون توجه به سوالش گفتم_برو پاتوق . تا نیم ساعت دیگه اونجام. با گفتن " اوکی فعلا " قطع کرد . از روی صندلی بلند شدم و گوشیو تو جیب شلوارم گذاشتم . در حالی که تو فکر بودم زمزمه وار گفتم_نمیدونم هدفت از بازی با این دختر چیه ولی بلاخره میفهمم. از زبان مشکی ( سایه ) به محض ورودم همه از جاشون بلند شدن و با وحشت سرشون و تا جای ممکن پایین انداختن. میدونستن هر کی من و ببینه برای همیشه از داشتن دو چشم بینا که می‌تونه هر چیزی و ببینه محروم میشه . محکم و با اقتدار قدمای آهسته ای بر میداشتم تا رسیدم به صندلی مخصوصم. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ تو سکوت روی صندلی نشستم . بعد از چند ثانیه با صدای خشک و ترسناکی گفتم_sit down (بشینید) همه با ترس و لرز سر جاهاشون نشستن. هیشکی جرعت سر بلند کردن نداشت . اونا کاملا تو نور بودن و من توی سیاهی مطلق . این تفاوت ماست. بخاطر همین ملقب به سایه یا همون مشکی ام . هیشکی من و ندیده و قرارم نیس ببینه . به جز هفت نفر که بچهای باندم هستن . سرد بی رحم درنده اینا کلماتی هستن که کمی از من و میتونن توصیف کنن. کل سالن توی سکوت فرو رفته بود. سکوتی مرگبار . با صدای کوتاهی در سالن باز شد و خدمتکاری داخل اومد . به سمت من قدم برداشت که مثل همیشه اولین قهوه رو برا من بزاره. با دقت عکس العملاش و زیر نظر داشتم . قدمای لرزونی به سمتم برمیداشت . وقتی به میزم رسید بدون کوچیک ترین نگاهی قهوه رو روی میز گذاشت . البته که اگه نگاه ام میکرد توی اون تاریکی ای که من و اطرافم رو در بر گرفته بود نمیتونست چیز خاصی ببینه ولی این قانون من بود. وقتی خواست برگرده یهو توی اون تاریکی باهام چشم تو چشم شد . بلافاصله وحشت درون چشماش شکل گرفت و سرش و پایین انداخت . خونسرد بلند شدم که با حقارت شروع به گریه کرد . خدمتکار مرد_I was .....wrong...sir...excuse me( غلط کردم آقا ببخشید) با صدای محکمی گفتم_look at me(نگام کن) با گریه و صدای لرزونی گفت_no..no..sir.....i am wrong....to look at you...(نه نه آقا من غلط بکنم شمارو نگاه کنم هق..) من بوی ترس و از صد فرسخی ام تشخیص میدم و از استشمامش لذت میبرم . دقیقا مثل بوی خون که برام لذت بخش ترین چیزه. با خونسردی گفتم _it smells good....everyone out( بوهای خوبی داره میاد ...همه بیرون ) در کسری از ثانیه کل سالن خالی شد و من موندم و طعمه امروزم که با وحشت روی زمین بی حال افتاده بود. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
بریم پیاماتون تو ناشناس و جواب بدیممم
eitaa.com/joinchat/2934113962C8cd0fcaa3a بفرمایید این هم از گپ‌ چنلمون😁🤍 واسه گپمون ممبر نمیخوایم رفیق با مرام می طلبم! _ اگه رفیق با مرام هستید بفرمایید اینجا
سلام عزیز دلم واقعا کانال خیلی خوبی داری _ فداتشم عزیزدلم وجود شماهاست که کانال و خوب کرده
سلام همگی.🥲 https://eitaa.com/BI_HAL_CHANEL وجودتون تو چنلمون باعث خوشحالی ما میشه💛 لطفا حمایت کنید.🍂 _ حمایت شه
واووو مشکی چه جیگریه _ آره بچم جذبه داره 🤣❤️