ܣܝ݆ߺَیܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝܨ ܫߊܢܚ݅ܦ̈ߊܝ̇ߺܘ)
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART #87 ⊱ ──────────────────────── ⊰ زمان حال از زبان سمیه با
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #88
⊱ ──────────────────────── ⊰
خط جدیدم و جایگزین قبلی کردم .
بعد گوشی و انداختم رو صندلی .
دوباره استارت زدم و حرکت کردم سمت مکان قرارم با اون دختره عوضی .
بعد از دو روز تعقیب و دویدن بلاخره فهمیدم اینا همشون جزو همون باند موادین که آرشام هست .
اینطور که معلومه اونی که من فکر میکردم هیچ کارست تو این باند لعنتی
جزو اصل کاریاست .
هه...
همون مارال عوضی .
ولی همچنان احساس میکنم آرشام بهش دستور داده .
الانم دارم میرم همینو بفهمم .
در حالی که از شدت تنفر لبم و میجویدم پامو روی پدال فشار دادم تا زودتر برسم.
از زبان مارال
با حرس از دست یلدای زبون نفهم که پشت سر هم زنگ میزد آمار میگرفت از من که چیشد؟ الان کجایی؟ اومد؟ نیومد؟ و...
گوشیو به دهنم نزدیک تر کردم و با حرس آشکاری گفتم_دهن منو سرویس کردی .
گفتم خودم خبر میدم بهتون .
یه بار دیگه زنگ بزنی ببینمت یه گوله میزنم وسط پیشونیت یه ملتیو راحت میکنم .
ولی یلدا بی اهمیت به حرف من هر هر شروع کرد خندیدن .
چند ثانیه بعد با ته مایه خنده گفت_باشه بابا .... نکش من و حالا .
من جوونم آرزو دارم .
راستییییی پری..
بعد خیلی اروم طوری که فقط من بشنوم گفت_میخوام بعد مشکی من جاش بشینم .
پوکر فیس به در نگاه میکردم و به چرت و پرتاش گوش میدادم .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #89
⊱ ──────────────────────── ⊰
با دیدن هستی از پشت شیشه کافه به یلدا که همچنان پشت خط درحال شر و ور گفتن بود گفتم_اوکی هر گ.وهی میخوای بخوری بخور .
انقدرم پری پری نکن .
نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم _ حواست به دوربینا باشه.
بعد بدون اینکه اجازه حرف زدن بهش بدم قطع کردم .
گوشیو گذاشتم رو میز که همون لحظه در باز شد و هستی وارد شد.
با چشمای ریز شده نگاش کردم .
ترنچ کت بلند مشکی که یقه برگردون و دو ردیف دکمه در موازات سینه داشت پوشیده بود .
آستیناش گشاد بود و با یه بند جمع شده بود .
شلوار راسته مشکی پوشیده بود که قسمت پایینش توی بوت های نیم ساقش فرو رفته بود .
با یه شال مشکی ساده و یه کیف دوشی ساده .
شالش آزادانه نیم سرش و پوشش میداد و مقداری از موهاش به صورت کج توی صورتش ریخته بودن .
خب ....
این تغییر برای هستی ای که همیشه پوشیده بود بعد این اتفاقا اصلا چیز عجیبی نیست .
استایل گنگ و سرد و خشن ..
البته اگه ظاهر و باطن رو یکی در نظر بگیریم .
از روی صندلی بلند شدم که با دیدنم به سمتم اومد .
وقتی بهم رسید دستم و دراز کردم سمتش و لبخند ملایمی زدم_ سلام عزیزم.
سرش و بالا آورد و به چشمام نگاه کرد .
نمیدونم چرا ناخواسته از نفرت و سردی ای که تو چشماش دیدم یه حس خیلی بدی تو تنم پیچید .
تو یه حرکت ناگهانی چنان زد زیر دستم که به بالا پرت شد و بعدش بی توجه به من صندلی و عقب کشید و نشست .
طبیعی بود .
اون فهمیده بود کار ما بوده پس هر کاری میکرد طبیعی بود .
مجدد سرجام نشستم .
نگاهی به محوطه کافه که به جز ما کسی داخلش نبود کرد .
پوزخندی رو لبش نشست .
نگاهی به پوزخندی روی لبش کردم بعد گفتم_ خالیه چون خصوصیه.
نگاه بی حسش و دوخت به چشمام_خیلی چیزای دیگه ام خصوصیه . مثل زندگی آدما.
در ادامه حرفش گفتم_البته...اگه زندگی کسیو خراب نکرده باشن.
توجهی به حرفم نکرد.
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #90
⊱ ──────────────────────── ⊰
با انگشتاش روی میز ضرب گرفت .
یهو خم شد رو میز _باتو کاری ندارم. اسم اون اصل کاریه رو میخوام .
خندیدم_دیگه چی؟؟
منتظر خیره شد بهم تا حرف بزنم ولی منم بدون حرف تخس زل زدم تو چشماش .
انگار عجله داشت چون سریع به حرف اومد_من همه چیو میدونم. نمیخواد برا من ادای آدمای پاک دامن و در بیارید.
لبخندی بهش زدم و با آرامش گفتم_نه دیگه. همه چیو نمیدونی .
اگه میدونستی که میفهمیدی چرا این بلاها داره سرت میاد.
دندوناش و از خشم زیاد رو هم میسایید.
با صدای خشنی گفت_اسم اون ح..روم...زاده رو بگو . آرشامه آره؟
نچ کشیده ای گفتم .
حالت متفکری به خودم گرفتم_والا ح...روم..زاده که نمیشناسم ولی اونی که تو دنبالشی یه اسم خاصی داشت ..
اممم.....زرد...نه...توسی...
یهو بشکنی تو هوا زدم_ آها ...یادم اومد .
مشکی بود.
نگاهش رنگ تعجب گرفت که تک خنده ای کردم و دستام و روی میز تو هم قلاب کردم_آره دیگه.
بعد چند ثانیه مکث ضربه آرومی رو میز زد و گفت _اینطور که معلومه سمعک لازمی .
گفتم اسم بگو نگفتم بیا ترکیب رنگ یادم بده که اسم رنگارو میگی برا من.
قرار نیس نقاشی بکشیم .
عاشق نقاشی و طراحیه.
میدونم .
در واقع خیلی چیزا در موردش میدونم که شاید خودشم ندونه.
دوباره خندیدم و شونه ای بالا انداختم_بکشیم خب ...کیه که بدش بیاد.
بلند شد وایساد و با نگاه بدی که بهم انداخت گفت _شاید تو بدت نیاد ولی من خیلی بدم میاد با یه نامرد کاری که خیلی دوس دارم و انجام بدم .
بعد دستاش و به حالت تکیه گاه گذاشت روی میز_ اسم؟
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #91
⊱ ──────────────────────── ⊰
از رو صندلی بلند شدم و میز رو با قدمای آروم دور زدم .
بهش که رسیدم دستم و روی شونش گذاشتم و گفتم_بشین ...حرف داریم هنوز.
بعد مکث کوتاهی بی حوصله نشست.
بالای سرش وایسادم .
این دختر واقعا همونیه که دنبالشم!؟
دوباره برگشتم و سرجام نشستم.
لبم و با زبونم تر کردم و رو به هستی که منتظر نگام میکرد گفتم_بهم اعتماد کن تا بتونم یه کاری کنم مشکی و ببینی.
متعجب و عصبانی گفت _مگه خرم یه اشتباه و دو بار تکرار کنم؟
کلافه سرم و کج کردم_راه دیگه ای نداری . خواست مشکیه.
متعجب تر نگاهم کرد .
یهو وحشی شده بلند شد و زد زیر میز که با محتویاتش رو زمین پرت شد .
تو همون حین داد کشید_خفه شو بابا ....
مشکی گفته مشکی خواسته ...
همتون برید به درککک ..
من کاری که بخوام و میکنم حالا شده به قیمت جونم .
دیگه نتونستم خودم و کنترل کنم .
اخمام و تو هم کشیدم .
تو یه حرکت از جام بلند شدم و مثل خودش داد زدم_ اون به جون خودت کاری نداره.
ساکت شد که دوباره داد زدم_دونه دونه آدمای مهم زندگیت و جلو چشات نابود میکنه که ذره ذره بمیری .
حلقه زدن اشک و درون چشماش و دیدم ولی اجازه باریدن بهشون و نداد .
سریع و محکم با پشت دستش کشید رو چشماش .
بلافاصله کیفش و چنگ زد .
زل زد تو چشمام و با لحن سردی زمزمه کرد_از همتون متنفرم.
بعد به سمت در رفت .
قبل از خارج شدن از در وایساد و رو کرد بهم_یه روز یه جوری زمینش میزنم که هزار نفرم کمکش کنن نتونه دیگه بلند شه.
به مشکی بگو منتظرم باشه.
و بلافاصله بعد از این حرفش از در کافه زد بیرون و در و به هم کوبید .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #92
⊱ ──────────────────────── ⊰
کلافه با سردرد شدیدی که داشتم روی صندلی نشستم.
دستام و روی میز و سرم و روی دستام گذاشتم .
از وقتی یادمه تو این بازی بودم .
موردای بدتر از اینم دیدم که مشکی بدبختشون کرده بود .
ولی چرا این بار اینجوری میشدم؟
چرا سریای قبلی برام اهمیتی نداشت ولی این بار انقد واکنش نشون میدادم؟
اینم یکی مثل بقیه .
چرا نمیتونم بی تفاوت باشم؟
اصلا چرا مشکی اجازه میده هستی این همه چیز در مورد ما بدونه؟
با صدای زنگ گوشیم از فکر و خیال در اومدم.
نگاهی به صفحش کردم .
یلدا بود .
با حالی خراب جواب دادم .
بلافاصله صدای متعجب یلدا تو گوشم پیچید_ پریا این دختره کی بود؟
چیکارش کردید اینجوری فشاری بود؟
دستی به پیشونیم کشیدم .
سردرگم و کلافه بدون توجه به سوالش گفتم_برو پاتوق . تا نیم ساعت دیگه اونجام.
با گفتن " اوکی فعلا " قطع کرد .
از روی صندلی بلند شدم و گوشیو تو جیب شلوارم گذاشتم .
در حالی که تو فکر بودم زمزمه وار گفتم_نمیدونم هدفت از بازی با این دختر چیه ولی بلاخره میفهمم.
از زبان مشکی ( سایه )
به محض ورودم همه از جاشون بلند شدن و با وحشت سرشون و تا جای ممکن پایین انداختن.
میدونستن هر کی من و ببینه برای همیشه از داشتن دو چشم بینا که میتونه هر چیزی و ببینه محروم میشه .
محکم و با اقتدار قدمای آهسته ای بر میداشتم تا رسیدم به صندلی مخصوصم.
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #93
⊱ ──────────────────────── ⊰
تو سکوت روی صندلی نشستم .
بعد از چند ثانیه با صدای خشک و ترسناکی گفتم_sit down (بشینید)
همه با ترس و لرز سر جاهاشون نشستن.
هیشکی جرعت سر بلند کردن نداشت .
اونا کاملا تو نور بودن و من توی سیاهی مطلق .
این تفاوت ماست.
بخاطر همین ملقب به سایه یا همون مشکی ام .
هیشکی من و ندیده و قرارم نیس ببینه .
به جز هفت نفر که بچهای باندم هستن .
سرد
بی رحم
درنده
اینا کلماتی هستن که کمی از من و میتونن توصیف کنن.
کل سالن توی سکوت فرو رفته بود.
سکوتی مرگبار .
با صدای کوتاهی در سالن باز شد و خدمتکاری داخل اومد .
به سمت من قدم برداشت که مثل همیشه اولین قهوه رو برا من بزاره.
با دقت عکس العملاش و زیر نظر داشتم .
قدمای لرزونی به سمتم برمیداشت .
وقتی به میزم رسید بدون کوچیک ترین نگاهی قهوه رو روی میز گذاشت .
البته که اگه نگاه ام میکرد توی اون تاریکی ای که من و اطرافم رو در بر گرفته بود نمیتونست چیز خاصی ببینه ولی این قانون من بود.
وقتی خواست برگرده یهو توی اون تاریکی باهام چشم تو چشم شد .
بلافاصله وحشت درون چشماش شکل گرفت و سرش و پایین انداخت .
خونسرد بلند شدم که با حقارت شروع به گریه کرد .
خدمتکار مرد_I was .....wrong...sir...excuse me( غلط کردم آقا ببخشید)
با صدای محکمی گفتم_look at me(نگام کن)
با گریه و صدای لرزونی گفت_no..no..sir.....i am wrong....to look at you...(نه نه آقا من غلط بکنم شمارو نگاه کنم هق..)
من بوی ترس و از صد فرسخی ام تشخیص میدم و از استشمامش لذت میبرم .
دقیقا مثل بوی خون که برام لذت بخش ترین چیزه.
با خونسردی گفتم _it smells good....everyone out( بوهای خوبی داره میاد ...همه بیرون )
در کسری از ثانیه کل سالن خالی شد و من موندم و طعمه امروزم که با وحشت روی زمین بی حال افتاده بود.
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
ببخشید قشنگای من
یه پارت و اشتباهی جا انداخته بودم مجبور شدم پاک کنم این چند تا پارت اخیر رو و دوباره بفرستم که ترتیب بهم نخوره
این چند تارو دوباره بخونین تا کامل متوجه بشین چیشد تا اینجا ❤️❤️❤️
هدایت شده از Cocaine
164.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از پیشنهادی
. 🩺👩⚕️داستان پرستار بی hیا👩⚕️🩺 .
اگر مامانت کنارت نیست بزن رو لینک پایین😋
https://eitaa.com/joinchat/2555905677Ccc32c11e0a
داستان پرستار بی ..یا گذاشتم🙈☝🏻
....................🩺👩⚕️
نگم این پرستار قصیه ما چکار میکنه...
https://eitaa.com/joinchat/2555905677Ccc32c11e0a
خودت بیا ببین و بخون👿🚫☝🏻
هدایت شده از پیشنهادی
انقد دختر ریختن پیویم واسه لینک آهنگ ریمیکس🤬😱👇
دفعه آخره که میزارم😐💔
https://eitaa.com/joinchat/1435174201C34b544fb43
5 دقیقه دیگه پاک میشود❌😬☝️🏿
هدایت شده از پیشنهادی
انقد دختر ریختن پیویم واسه لینک آهنگ ریمیکس🤬😱👇
دفعه آخره که میزارم😐💔
https://eitaa.com/joinchat/1435174201C34b544fb43
5 دقیقه دیگه پاک میشود❌😬☝️🏿