eitaa logo
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
645 دنبال‌کننده
53 عکس
16 ویدیو
0 فایل
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست! رمان : هَپی سَک (happysac) ژانر : عاشقانه،مافیایی،رفاقتی به قلم : هستی در ابتدا همه چیز شادمانه آغاز میشود ولی این ، آغاز مسیری با بهای سنگین است ... بهایی بسیار سنگین! پارت هر شب ساعت 9 .
مشاهده در ایتا
دانلود
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ با دیدن هستی از پشت شیشه کافه به یلدا که همچنان پشت خط درحال شر و ور گفتن بود گفتم_اوکی هر گ.وهی میخوای بخوری بخور . انقدرم پری پری نکن . نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم _ حواست به دوربینا باشه. بعد بدون اینکه اجازه حرف زدن بهش بدم قطع کردم . گوشیو گذاشتم رو میز که همون لحظه در باز شد و هستی وارد شد. با چشمای ریز شده نگاش کردم . ترنچ کت بلند مشکی که یقه برگردون و دو ردیف دکمه در موازات سینه داشت پوشیده بود . آستیناش گشاد بود و با یه بند جمع شده بود . شلوار راسته مشکی پوشیده بود که قسمت پایینش توی بوت های نیم ساقش فرو رفته بود . با یه شال مشکی ساده و یه کیف دوشی ساده . شالش آزادانه نیم سرش و پوشش میداد و مقداری از موهاش به صورت کج توی صورتش ریخته بودن . خب .... این تغییر برای هستی ای که همیشه پوشیده بود بعد این اتفاقا اصلا چیز عجیبی نیست . استایل گنگ و سرد و خشن .. البته اگه ظاهر و باطن رو یکی در نظر بگیریم . از روی صندلی بلند شدم که با دیدنم به سمتم اومد . وقتی بهم رسید دستم و دراز کردم سمتش و لبخند ملایمی زدم_ سلام عزیزم. سرش و بالا آورد و به چشمام نگاه کرد . نمیدونم چرا ناخواسته از نفرت و سردی ای که تو چشماش دیدم یه حس خیلی بدی تو تنم پیچید . تو یه حرکت ناگهانی چنان زد زیر دستم که به بالا پرت شد و بعدش بی توجه به من صندلی و عقب کشید و نشست . طبیعی بود . اون فهمیده بود کار ما بوده پس هر کاری میکرد طبیعی بود . مجدد سرجام نشستم . نگاهی به محوطه کافه که به جز ما کسی داخلش نبود کرد . پوزخندی رو لبش نشست . نگاهی به پوزخندی روی لبش کردم بعد گفتم_ خالیه چون خصوصیه. نگاه بی حسش و دوخت به چشمام_خیلی چیزای دیگه ام خصوصیه . مثل زندگی آدما. در ادامه حرفش گفتم_البته...اگه زندگی کسیو خراب نکرده باشن. توجهی به حرفم نکرد. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ با انگشتاش روی میز ضرب گرفت . یهو خم شد رو میز _باتو کاری ندارم. اسم اون اصل کاریه رو می‌خوام . خندیدم_دیگه چی؟؟ منتظر خیره شد بهم تا حرف بزنم ولی منم بدون حرف تخس زل زدم تو چشماش . انگار عجله داشت چون سریع به حرف اومد_من همه چیو میدونم. نمی‌خواد برا من ادای آدمای پاک دامن و در بیارید. لبخندی بهش زدم و با آرامش گفتم_نه دیگه. همه چیو نمیدونی . اگه میدونستی که می‌فهمیدی چرا این بلاها داره سرت میاد. دندوناش و از خشم زیاد رو هم میسایید. با صدای خشنی گفت_اسم اون ح..روم...زاده رو بگو . آرشامه آره؟ نچ کشیده ای گفتم . حالت متفکری به خودم گرفتم_والا ح...روم..زاده که نمی‌شناسم ولی اونی که تو دنبالشی یه اسم خاصی داشت .. اممم.....زرد...نه...توسی... یهو بشکنی تو هوا زدم_ آها ...یادم اومد . مشکی بود. نگاهش رنگ تعجب گرفت که تک خنده ای کردم و دستام و روی میز تو هم قلاب کردم_آره دیگه. بعد چند ثانیه مکث ضربه آرومی رو میز زد و گفت _اینطور که معلومه سمعک لازمی . گفتم اسم بگو نگفتم بیا ترکیب رنگ یادم بده که اسم رنگارو میگی برا من. قرار نیس نقاشی بکشیم . عاشق نقاشی و طراحیه. میدونم ‌. در واقع خیلی چیزا در موردش میدونم که شاید خودشم ندونه. دوباره خندیدم و شونه ای بالا انداختم_بکشیم خب ...کیه که بدش بیاد. بلند شد وایساد و با نگاه بدی که بهم انداخت گفت _شاید تو بدت نیاد ولی من خیلی بدم میاد با یه نامرد کاری که خیلی دوس دارم و انجام بدم . بعد دستاش و به حالت تکیه گاه گذاشت روی میز_ اسم؟ ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ از رو صندلی بلند شدم و میز رو با قدمای آروم دور زدم . بهش که رسیدم دستم و روی شونش گذاشتم و گفتم_بشین ...حرف داریم هنوز. بعد مکث کوتاهی بی حوصله نشست. بالای سرش وایسادم . این دختر واقعا همونیه که دنبالشم!؟ دوباره برگشتم و سرجام نشستم. لبم و با زبونم تر کردم و رو به هستی که منتظر نگام میکرد گفتم_بهم اعتماد کن تا بتونم یه کاری کنم مشکی و ببینی. متعجب و عصبانی گفت _مگه خرم یه اشتباه و دو بار تکرار کنم؟ کلافه سرم و کج کردم_راه دیگه ای نداری . خواست مشکیه. متعجب تر نگاهم کرد . یهو وحشی شده بلند شد و زد زیر میز که با محتویاتش رو زمین پرت شد . تو همون حین داد کشید_خفه شو بابا .... مشکی گفته مشکی خواسته ... همتون برید به درککک .. من کاری که بخوام و میکنم حالا شده به قیمت جونم . دیگه نتونستم خودم و کنترل کنم . اخمام و تو هم کشیدم . تو یه حرکت از جام بلند شدم و مثل خودش داد زدم_ اون به جون خودت کاری نداره. ساکت شد که دوباره داد زدم_دونه دونه آدمای مهم زندگیت و جلو چشات نابود می‌کنه که ذره ذره بمیری . حلقه زدن اشک و درون چشماش و دیدم ولی اجازه باریدن بهشون و نداد . سریع و محکم با پشت دستش کشید رو چشماش . بلافاصله کیفش و چنگ زد . زل زد تو چشمام و با لحن سردی زمزمه کرد_از همتون متنفرم. بعد به سمت در رفت . قبل از خارج شدن از در وایساد و رو کرد بهم_یه روز یه جوری زمینش میزنم که هزار نفرم کمکش کنن نتونه دیگه بلند شه. به مشکی بگو منتظرم باشه. و بلافاصله بعد از این حرفش از در کافه زد بیرون و در و به هم کوبید . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ کلافه با سردرد شدیدی که داشتم روی صندلی نشستم. دستام و روی میز و سرم و روی دستام گذاشتم . از وقتی یادمه تو این بازی بودم . موردای بدتر از اینم دیدم که مشکی بدبختشون کرده بود . ولی چرا این بار اینجوری میشدم؟ چرا سریای قبلی برام اهمیتی نداشت ولی این بار انقد واکنش نشون میدادم؟ اینم یکی مثل بقیه . چرا نمیتونم بی تفاوت باشم؟ اصلا چرا مشکی اجازه میده هستی این همه چیز در مورد ما بدونه؟ با صدای زنگ گوشیم از فکر و خیال در اومدم. نگاهی به صفحش کردم . یلدا بود . با حالی خراب جواب دادم . بلافاصله صدای متعجب یلدا تو گوشم پیچید_ پریا این دختره کی بود؟ چیکارش کردید اینجوری فشاری بود؟ دستی به پیشونیم کشیدم . سردرگم و کلافه بدون توجه به سوالش گفتم_برو پاتوق . تا نیم ساعت دیگه اونجام. با گفتن " اوکی فعلا " قطع کرد . از روی صندلی بلند شدم و گوشیو تو جیب شلوارم گذاشتم . در حالی که تو فکر بودم زمزمه وار گفتم_نمیدونم هدفت از بازی با این دختر چیه ولی بلاخره میفهمم. از زبان مشکی ( سایه ) به محض ورودم همه از جاشون بلند شدن و با وحشت سرشون و تا جای ممکن پایین انداختن. میدونستن هر کی من و ببینه برای همیشه از داشتن دو چشم بینا که می‌تونه هر چیزی و ببینه محروم میشه . محکم و با اقتدار قدمای آهسته ای بر میداشتم تا رسیدم به صندلی مخصوصم. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ تو سکوت روی صندلی نشستم . بعد از چند ثانیه با صدای خشک و ترسناکی گفتم_sit down (بشینید) همه با ترس و لرز سر جاهاشون نشستن. هیشکی جرعت سر بلند کردن نداشت . اونا کاملا تو نور بودن و من توی سیاهی مطلق . این تفاوت ماست. بخاطر همین ملقب به سایه یا همون مشکی ام . هیشکی من و ندیده و قرارم نیس ببینه . به جز هفت نفر که بچهای باندم هستن . سرد بی رحم درنده اینا کلماتی هستن که کمی از من و میتونن توصیف کنن. کل سالن توی سکوت فرو رفته بود. سکوتی مرگبار . با صدای کوتاهی در سالن باز شد و خدمتکاری داخل اومد . به سمت من قدم برداشت که مثل همیشه اولین قهوه رو برا من بزاره. با دقت عکس العملاش و زیر نظر داشتم . قدمای لرزونی به سمتم برمیداشت . وقتی به میزم رسید بدون کوچیک ترین نگاهی قهوه رو روی میز گذاشت . البته که اگه نگاه ام میکرد توی اون تاریکی ای که من و اطرافم رو در بر گرفته بود نمیتونست چیز خاصی ببینه ولی این قانون من بود. وقتی خواست برگرده یهو توی اون تاریکی باهام چشم تو چشم شد . بلافاصله وحشت درون چشماش شکل گرفت و سرش و پایین انداخت . خونسرد بلند شدم که با حقارت شروع به گریه کرد . خدمتکار مرد_I was .....wrong...sir...excuse me( غلط کردم آقا ببخشید) با صدای محکمی گفتم_look at me(نگام کن) با گریه و صدای لرزونی گفت_no..no..sir.....i am wrong....to look at you...(نه نه آقا من غلط بکنم شمارو نگاه کنم هق..) من بوی ترس و از صد فرسخی ام تشخیص میدم و از استشمامش لذت میبرم . دقیقا مثل بوی خون که برام لذت بخش ترین چیزه. با خونسردی گفتم _it smells good....everyone out( بوهای خوبی داره میاد ...همه بیرون ) در کسری از ثانیه کل سالن خالی شد و من موندم و طعمه امروزم که با وحشت روی زمین بی حال افتاده بود. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
ببخشید قشنگای من یه پارت و اشتباهی جا انداخته بودم مجبور شدم پاک کنم این چند تا پارت اخیر رو و دوباره بفرستم که ترتیب بهم نخوره این چند تارو دوباره بخونین تا کامل متوجه بشین چیشد تا اینجا ❤️❤️❤️
هدایت شده از ArMiN
کم‌کم‌همه‌اسطوره‌هادارن‌میرن‌فقط‌مونده‌مسی🙃💔
هدایت شده از ArMiN
کم‌کم‌همه‌اسطوره‌هادارن‌میرن‌فقط‌مونده‌مسی🙃💔
هدایت شده از 𝐦𝐲 𝐬𝐨𝐮𝐥 | روحِ‌من
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارادت از مآست؛ چا&لش ش&پ داریم . گلپسرا: دختر من کو ؟ گلدخترا : جواب با خودتون. Pv : @Ayhaniio Tag : https://eitaa.com/joinchat/4137682506C3f98d274a3
هدایت شده از 𝐦𝐲 𝐬𝐨𝐮𝐥 | روحِ‌من
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ارادت از مآست؛ چا&لش ش&پ داریم . گلپسرا: دختر من کو ؟ گلدخترا : جواب با خودتون. Pv : @Ayhaniio Tag : https://eitaa.com/joinchat/4137682506C3f98d274a3
هدایت شده از 𝐦𝐲 𝐬𝐨𝐮𝐥 | روحِ‌من
ش*i*پ اول مایل به آیدی ؟ https://eitaa.com/joinchat/4137682506C3f98d274a3
هدایت شده از ‌
قفلی دختر خوشگلا رو پیدا کردم🔥📵 https://eitaa.com/joinchat/484705938C0983e2f2dc