eitaa logo
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
383 دنبال‌کننده
51 عکس
30 ویدیو
0 فایل
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست! رمان : هَپی سَک (happysac) ژانر : عاشقانه،مافیایی،رفاقتی به قلم : هستی در ابتدا همه چیز شادمانه آغاز میشود ولی این ، آغاز مسیری با بهای سنگین است ... بهایی بسیار سنگین! پارت هر شب ساعت 9 .
مشاهده در ایتا
دانلود
دلم برای تو تنگ است، همین کافی ست برای شب های بی پناه من...
سلام به ممبرای قشنگ خودمممم چطوریددد؟ امشب بعد از پارت ناشناس داریم حتما بیایددد دلم براتون تنگ شده حرف بزنیم ❤️🤍
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ با تردید نگاهی بهم انداخت که لبخندی به روش پاشیدم . چند ثانیه تو سکوت به چشمام خیره شد . نمیدونم چی تو نگاهم دید که اخم کمرنگی روی پیشونیش نشست . ازم کمی فاصله گرفت که دستام از رو گونه هاش سر خوردن و کنار بدنم قرار گرفتن. دست به سینه وایساد و با لحن آرومی گفت _فکر نکن حرفات و باور کردم. ولی ده روز صبر میکنم . و تاکید وار گفت _ فقط ده روز ... انگار میخواست هیچ راه فراری برام نزاره. با تکون دادن سرش موهاش رو به عقب فرستاد . چشماش رو ریز کرد و ادامه داد _تا ده روز دیگه اگه بهم زنگ نزنه یا یه خبر درست حسابی ازش ندید بهم ، میرم ترکیه . با لحن قاطعی سر تکون داد_مهراب میدونی که یه کاری رو بگم میکنم ، قطعا میکنم. نفس عمیقی کشیدم . باید آروم میموندم وگرنه لجبازیاش شدید تر میشد . با این فکر کلافه گفتم _خیلی خب ...باشه . بعد نگاهی به ساعت مچیم کردم . عقربه ها انگار دنبالشون کرده بودن که انقد تند تند تکون می‌خوردن و جلو میرفتن. یه دقیقه ام یه دقیقه بود وقتی پریا دست اون مردک عوضی بود . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ بخاطر همین رو به هستی کردم و به آرومی گفتم_خب مادمازل ....حالا که به خواستت رسیدی و بنده رم حسابی مورد عنایت قرار دادی ، اگه اجازه بفرمایی باید برم شرکت. ایشی گفت و صورتش رو ازم برگردوند . خم شدم و بوسی روی گونش زدم . بعد از خدافظی باهاش ، با ذهنی درگیر از خونه زدم بیرون . از زبان یلدا روی مبل نشسته بودم . بی حواس ناخونام رو با دندون می کندم و پاهام رو دیوانه وار تکون میدادم . مدام پیام اون بیشرف که شک نداشتم آرمانه ، روی پرده ذهنم نقش می‌بست . خوب مالیه.... بدجوری ازش خوشم اومده ... منتظر عکسای خوشگل تر باش ... با حس سوزش شدیدی توی دستم ، نگاهی به سر انگشتم که در اثر کندن ناخونم از بیخ ، خون ازش جاری شده بود و آروم رو به پایین می‌رفت کردم . دوباره ذهنم رفت سمت پریا . نکنه کاریش کنه؟ از اون بیشرف هیچی بعید نیست. نکنه ....نکنه اون عوضی بهش دست بزنه؟ از فکرش لرزی به تنم افتاد . وحشت کرده سریع افکار ترسناک و چرتم رو پس زدم . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
کیا فردا میرن مدرسه؟!
اومدم کویررر نشههه . خوش اومدی جیگر
شلام شلام . سلاممم چطوری عزیزم
واران و دیده! ـــــ مهراب رو دیده؟ ـــــ ماهک رو دیده . حدساتون درباره پارت 212🤣🥺
من میرم . ما قمیا نمیریممم فردارو