eitaa logo
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
382 دنبال‌کننده
55 عکس
30 ویدیو
0 فایل
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست! رمان : هَپی سَک (happysac) ژانر : عاشقانه،مافیایی،رفاقتی به قلم : هستی در ابتدا همه چیز شادمانه آغاز میشود ولی این ، آغاز مسیری با بهای سنگین است ... بهایی بسیار سنگین! پارت هر شب ساعت 9 .
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام به ممبرای قشنگ خودمممم چطوریددد؟ امشب بعد از پارت ناشناس داریم حتما بیایددد دلم براتون تنگ شده حرف بزنیم ❤️🤍
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ با تردید نگاهی بهم انداخت که لبخندی به روش پاشیدم . چند ثانیه تو سکوت به چشمام خیره شد . نمیدونم چی تو نگاهم دید که اخم کمرنگی روی پیشونیش نشست . ازم کمی فاصله گرفت که دستام از رو گونه هاش سر خوردن و کنار بدنم قرار گرفتن. دست به سینه وایساد و با لحن آرومی گفت _فکر نکن حرفات و باور کردم. ولی ده روز صبر میکنم . و تاکید وار گفت _ فقط ده روز ... انگار میخواست هیچ راه فراری برام نزاره. با تکون دادن سرش موهاش رو به عقب فرستاد . چشماش رو ریز کرد و ادامه داد _تا ده روز دیگه اگه بهم زنگ نزنه یا یه خبر درست حسابی ازش ندید بهم ، میرم ترکیه . با لحن قاطعی سر تکون داد_مهراب میدونی که یه کاری رو بگم میکنم ، قطعا میکنم. نفس عمیقی کشیدم . باید آروم میموندم وگرنه لجبازیاش شدید تر میشد . با این فکر کلافه گفتم _خیلی خب ...باشه . بعد نگاهی به ساعت مچیم کردم . عقربه ها انگار دنبالشون کرده بودن که انقد تند تند تکون می‌خوردن و جلو میرفتن. یه دقیقه ام یه دقیقه بود وقتی پریا دست اون مردک عوضی بود . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ بخاطر همین رو به هستی کردم و به آرومی گفتم_خب مادمازل ....حالا که به خواستت رسیدی و بنده رم حسابی مورد عنایت قرار دادی ، اگه اجازه بفرمایی باید برم شرکت. ایشی گفت و صورتش رو ازم برگردوند . خم شدم و بوسی روی گونش زدم . بعد از خدافظی باهاش ، با ذهنی درگیر از خونه زدم بیرون . از زبان یلدا روی مبل نشسته بودم . بی حواس ناخونام رو با دندون می کندم و پاهام رو دیوانه وار تکون میدادم . مدام پیام اون بیشرف که شک نداشتم آرمانه ، روی پرده ذهنم نقش می‌بست . خوب مالیه.... بدجوری ازش خوشم اومده ... منتظر عکسای خوشگل تر باش ... با حس سوزش شدیدی توی دستم ، نگاهی به سر انگشتم که در اثر کندن ناخونم از بیخ ، خون ازش جاری شده بود و آروم رو به پایین می‌رفت کردم . دوباره ذهنم رفت سمت پریا . نکنه کاریش کنه؟ از اون بیشرف هیچی بعید نیست. نکنه ....نکنه اون عوضی بهش دست بزنه؟ از فکرش لرزی به تنم افتاد . وحشت کرده سریع افکار ترسناک و چرتم رو پس زدم . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
کیا فردا میرن مدرسه؟!
اومدم کویررر نشههه . خوش اومدی جیگر
شلام شلام . سلاممم چطوری عزیزم
واران و دیده! ـــــ مهراب رو دیده؟ ـــــ ماهک رو دیده . حدساتون درباره پارت 212🤣🥺
من میرم . ما قمیا نمیریممم فردارو
مدرسه ما تا دو هفته مجازیخ 😝 . چراااااا