eitaa logo
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
521 دنبال‌کننده
33 عکس
7 ویدیو
0 فایل
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست! رمان : هَپی سَک (happysac) ژانر : عاشقانه،مافیایی،رفاقتی به قلم : هستی در ابتدا همه چیز شادمانه آغاز میشود ولی این ، آغاز مسیری با بهای سنگین است ... بهایی بسیار سنگین! پارت هر شب ساعت 9 .
مشاهده در ایتا
دانلود
بوی‌گندم‌مال‌من؛هرچی‌که‌دارم‌مال‌تو:)
تو‌همان‌به‌دل‌نشسته‌منی_
فک‌نکنی‌دوری‌و‌اینجا‌نیستی؛قلب‌من‌اونجاست‌توتنهانیستی:))
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ بیست روز بعد از زبان هستی سمیه در حالی که عصبانی شده بود گفت_بزن بغل ببینم چشه این راه افتاده دنبال ما. کلافه گفتم_بیخیالش بابا . یکم میاد آخرش خسته میشه ول می‌کنه می‌ره. ولی سمیه که انگار مشکوک شده بود با اصرار زیاد ، مجبورم کرد ماشین و متوقف کنم . از توی آینه نگاهی به عقب کردم . آرشام عوضی ماشینش و پشت ما پارک کرد . سمیه خواست پیاده یشه که دستش و گرفتم . نگاه عصبیش و دوخت بهم . میدونستم تنها حرف بزنه باهاش راحت تره بخاطر همین فقط گفتم_نمیشینی تو لگنش . اوکیی گفت که با برداشتن دستم از روی مچ دستش بهش آزادی مورد نیاز و دادم تا بره پیش اون پست فطرت . بلافاصله بعد از خارج شدن سمیه از ماشین آرشام ام پیاده شد و به سمت سمیه اومد. خون خونم و میخورد. از شدت حرس انقد پوست لبم و کنده بودم که هر لحظه ممکن بود خونش در بیاد . از تو آینه نگاهم و قفل اون دوتا کرده بودم . سمیه اولش عصبی و با صدای بلندی باهاش حرف میزد ولی یهو آروم شد . فقط منتظر یه حرکت بیجا از اون بدردنخور بودم تا برم پایین و استخوناش و خورد کنم و تلافی همه چیو همه کس و سرش خالی کنم. کلافه فرمون و محکم تر درون دستم فشردم ‌‌. نمیدونم چی داشت می‌گفت بهش که سمیه در کمال تعجب هنوز بی حرف با دقت داشت گوش میداد . بیست دقیقه ای تقریبا گذشته بود و هنوز مکالمه مزخرف اون دوتا تموم نشده بود . بی حوصله از ماشین پیاده شده و بین درش وایسادم. با لحن شاکی ای رو به سمیه گفتم_رفیق قشنگم اگه مکالمه عاشقانتون تموم شد زحمت بکش یه فشار کوچیکی به مغزت بیار ... شاید اینجوری یادت بیاد ما کلی کار داشتیم و بتونی تشریف فرما شی توی ماشین بعد یه قرن . حالا هر دوتاشون منو نگاه میکردن. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ یهو آرشام به سمتم اومد و جلوم وایساد_باید یه چیزایی رو بهت بگم. نگاه گذرایی همراه پوزخند به سر تا پاش انداختم و سری تکون دادم_وقت اضافی ندارم واسه آدمای دوزاری بزارم...شرمنده. خواست حرفی بزنه که با قرار گرفتن سمیه کنارم ساکت شد. سمیه رو به اون که کلافه به ما دوتا نگاه میکرد گفت_ اوکیه. تو برو من حرف میزنم باهاش . به ناچار باشه ای زمزمه کرد و چند دقیقه بعد ماشینش از جلوی دیدم محو شد . دست به سینه نگاه طلبکار و حرسیم رو به قیافه غرق فکر سمیه دوختم. بعد از چند ثانیه انگار بلاخره نگاه خیرم رو حس کرد که با حالت متفکر بدون نگاه کردن بهم به ماشین اشاره کرد_بشین بریم میگم برات . فردا با پام روی زمین ضرب گرفته بودم . بعد کمی دو دو تا چهار تا کردن همراه تکون دادن سرم نچی گفتم و دستام رو روی میز درون هم قلاب کردم _هیچ جوره منطقی نیست توووو( با لحن پر تمسخر و اشاره بهش میگم ) بدون دلیل و هدف بخوای به ما کمک کنی. زیر لب ادامه میدم_اونم کمکی که کل باند مسخرتون و به باد میده . انگار شنید چون نگاه عمیقی به سمیه کرد _من بخاطر سمیه هر کاری میکنم . سمیه کلافه سر پایین انداخت. هر چقدرم میتونست خودداری کنه بلاخره دختر بود و احساساتی . این آرشام آشغال ام مدام بخاطر منافع کثیف خودش با احساساتش بازی میکرد . هر بار سمیه رو اینجوری میبینم دلم میخواد دندوناش و خورد کنم پسره .... نگاه عصبی ای بهش کردم_ ادا کسایی که خیلی عاشقن و در نیار خواهشاً که حالم و از هر چی عشقه بهم میزنی . با چشمای مثلا پشیمونی به هر سه تامون نگاه کرد که سارا پوفی کشید . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ متوجه خسته شدن جفتشون شدم بخاطر همین گفتم_که چی حالا مثلا ؟ آخرش و بگو. تکونی روی صندلی خورد و موهاش و کلافه چنگ زد . نگاه پر از تردیدش و داد به منی که با چشمای منتظرم بهش خیره شده بودم. سرش و با ناراحتی پایین انداخت_آدم فروش نبودم و نیستم فقط بخاطر به دست آوردن کسی که از خودمم بیشتر دوسش دارم این کارو میکنم. حالا هر سه تامون گوش شده بودیم ببینیم چی میخواد بگه . کمی روی میز خم شد و ولوم صداش و پایین اورد_نزدیک دو ماه دیگه یه پارتی بزرگ تو تهران داریم . با دقت به هر کدوممون نگاه میکرد _بزرگ ترین پارتی ایه که بین خر پولای استانبول و ایران و عراق میگیرن . آهسته تر و با دندونای چفت شده ادامه داد _تو این پارتی علاوه بر مواد به مشتریای خاصشون دختر میفروشن . یعنی اونجا ....به جای یه مهمونی ساده....محل تبادل مواد و دخترای بدبختیه که اینا قاچاقشون میکنن. هر سه تامون با دهنای باز نگاهش میکردیم. مگه از این حیوونا در واقعیت هست؟ با فکر کردن به حس اون دخترا همه مقاوتم شکست . با ضعف شدیدی چشمام و محکم روی هم فشردم و بازوی سارارو چنگ زدم که تازه متوجه حال خرابم شد و نگران برگشت سمتم . صدای ترسیدش و نزدیکم می‌شنیدم ولی نمیتونستم عکس العملی نشون بدم. منی که هیچ کارم اینجوری شدم اون بیچاره ها چه حالی میشن یعنی؟ سعی کردم به خودم مسلط بشم . بعد از چند ثانیه بازوش رو ول کردم و با نفس عمیقی زورکی چشم باز کردم و بی توجه به چشمای نگرانشون گفتم_خب؟ ادامش؟ هوفی کرد و شروع کرد به توضیح دادن نقشه ای که کشیده بود . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰