18.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از نظر من حله ... میریم تو کتاب:))
سلام سلام ❤️✨
امشب یه کوچولوووو دیر تر پارت میدم ولی منتظر باشید بچه هااا
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #101
⊱ ──────────────────────── ⊰
دو ماه بعد
از زبان هستی
بهت زده به تصویرم توی آینه نگاه کردم .
یه لحظه خودم و نشناختم و ناباور به صورت غرق آرایشم خیره موندم .
با گریم حرفه ای که سمیه روی صورتم پیاده کرده بود عمرا نزدیک ترین کسامم نمیشناختنم.
با قرار گرفتن سمیه کنارم بدون نگاه کردن بهش در حالی که خودم و توی آینه با دقت بر انداز میکردم گفتم_بابا دمت گرمممم دختر .
استعداد ازت میچکه.
لبخند پر استرسی زد و کانتور و رژ گونه ای که دستش بود و رو میز گذاشت .
دستش و روی شونم گذاشت که برگشتم سمتش .
ناراحت گفت_هستی خر نشو...من نمیخوام بری ...حس بدی دارم ...
با شدت زدم زیر خنده .
بعد از چند دقیقه ما بین خنده هام گفتم_نترس فداتشم . نمیمیرم.
در ثانیه خندم و قطع کردم و با لحن بیخیالی گفتم_بمیرمم مهم نیس..مهم ماهلیه که نمیخوام ...
مکثی کردم . بعد ادامه دادم_نمیزارم خونش پایمال شه.
بعد از این حرف بی توجه به قیافه غمگینش دوباره خیره به آینه شدم .
بلوز زرشکی تیره آستین بلند که سرشونه هاش باز بود و چین ظریفی تو قسمت یقه داشت پوشیده بودم با شلوار سفید پارچه ای گشاد و کفش پاشنه بلند سفید مشکی .
کیف دستی زرشکی تیره و ساعت طلایی کلاسیکم هم استایلم رو کامل تر میکرد .
شال مشکیم رو از روی میز چنگ زدم .
روی سرم انداختم و شروع به مرتب کردنش کردم.
و در آخر کت بلند مشکیم و پوشیدم و تمام.
الان دیگه هستی نبودم .
قرار بود به عنوان خریدار خرپول جدید مواد مخصوص باند اینا ...
یعنی همون کوراندوم لعنتی برم تو اون مهمونی و اعتمادشون و جلب کنم .
خریدار جدیدی که الان بیهوش تو ویلای آرشام بود و من قرار بود با مدارکش برم اونجا .
آرشام همون روز با کمک سارا و سمیه عکس من و به جای اون دختره یعنی گندم رادمهر تو کارت ورودش درست کردن .
حالا همه چی آماده بود .
به سمت سمیه برگشتم و خیلی یهویی کشیدمش تو بغلم .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #102
⊱ ──────────────────────── ⊰
از زبان سمیه
هستی به سمتم برگشت و یهو بغلم کرد .
با حس عجیبی که از ظهر داشتم محکم تو آغوشم فشردمش .
احساس دلتنگی شدیدی داشتم و این برای منی که به ندرت دلم برا کسی تنگ میشد خیلی عجیب بود .
ولی هستی که الان پیشمه.
پس این حس چرت چیه؟
سعی کردم حسای بدی که داشتن غرقم میکردن رو پس بزنم .
هستی رو کمی از خودم فاصله دادم .
لبام و جمع کردم و با کلافگی سر تکون دادم _کاش میزاشتی به مامانت بگم .
دو سه ماهه ازت خبر درست حسابی نداره فقط من بهش گفتم حالت خوبه .
با خودت نمیگی مامانت بعد ماهلی چقد روت حساسه؟
چرا اینجوری میکنی اخه؟
بیا برو خاله لیلا رو ببین بعد هر کاری خواستی بکن ( همچنان منی که در حین نوشتن این پارت بغضم گرفته )
غمگین شدن چشماش و به وضوح دیدم .
دستاش از دورم سر خوردن و کنار بدنش قرار گرفتن.
سر پایین انداخت _خجالت میکشم برم پیشش وقتی هنوز اون ح.رومزا.ده که مارو به این روز انداخت راحت داره تو این شهر نفس میکشه.
سرش و بلند کرد و پوزخندی زد_نفسش و که بریدم با خیال راحت میرم پیش مامانم .
چشمکی رو به چشمای نا امیدم و قیافه درهمم زد _دیر نیس بابا .
با باز شدن در و پیچیدن صدای هول سارا تو اتاق به سمتش چرخیدیم_آرشام زنگ زد . ماشینه میرسه الان .
اومد سمت هستی و دوتا دستاش و گرفت _توروخدا مراقب خودت باش .
گوشیت جی پی اس داره .
ما حواسمون هست بهت نگران نباش .
هستی لبخندی زد و سارا رو بغل کرد_زود میام بابااا این اداها چیه.
ولی سارا که مثل همیشه کنترل شدنی نبود به سرعت قطره اشکی از چشماش چکید که هستی کلافه چشماش و روی هم فشرد و نفسش و با فشار بیرون فرستاد .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #103
⊱ ──────────────────────── ⊰
چشماش و باز کرد و با حرس سارارو از خودش فاصله داد و داد زد_ساراااااا.
سارا بغض کرده به حالت قهر رو برگردوند _چیه؟ مگه دست منه...دلم..شور میزنه؟
هستی سعی داشت سارارو آروم کنه که با صدای گوشی هستی سارا عقب کشید و منتظر چشم دوخت به هستی که ببینه کیه .
هستی با نگاه کوتاهی به هر دوتامون گوشی و از کیفش در آورد .
بعد از نگاه کردن به صفحش ، گوشی رو به سمت چشمای نگران و ترسیده ما چرخوند و متعجب گفت_چتونه؟ آرشامه.
و بعد جواب داد .
فقط اوکی اوکیی گفت و بلافاصله بعد از قطع کردن تماس به سمت در پا تند کرد که ناخواسته صداش زدم.
برگشت به سمتم .
جلو رفتم و بی حرف تو بغلم کشیدمش .
بعد از سه چهار ثانیه که دعا میکردم تموم نشه از هم جدا شدیم .
نگاهی به چشمای نگران و مضطربم کرد .
سرش رو کج کرد و لب زد_برم؟
به اجبار دستش و ول کردم که خدافظی گفت و نصفه از در بیرون رفت .
ولی مکث کرد و به طرف منی که دیگه سد مقاومتم داشت میشکست و نزدیک ریزش اشکام بود و سارایی که گریه کنان نگاهش میکرد برگشت .
بعد دو سه ماه یهو شد هستی قبل اون اتفاق لعنتی .
با شیطنت خیره شد بهم و با تکون دادن دستش تو هوا گفت _هوی...نفهمم تو نبود چند روزم هی بری تو چیزههههه این مرتیکه آرشاما.
پر بغض خندیدم .
در حالی که خم شده بود و از چارچوب در فقط بالاتنش پیدا بود و پاهاش اون طرف پشت دیوار بودن لبخند زنان گفت_اگه یه وقت ستیا رو دیدی ....
مکثی کرد .
بدون اینکه ادامه بده حرفش و گفت _ بیخیال ...
حواست علاوه بر خودت به این دختر عموی نازنازوی منم باشه این چند وقت که نیستم ...
چشمکی زد_ممدیه جونم...( این ممدیه قضیه داره که بعدن میگم براتون )
و بوس هوایی ای برام فرستاد .
به خودم که اومدم با جای خالی هستی و هق هق های سارا مواجه شدم .
به آرومی روی صندلی نشستم .
اون موقع نمیدونستم ....
اگه میدونستم آخرین باره که میبینمش هیچوقت نمیزاشتم به اون سگ دونی بره...
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
راستییی
حواستون بود به سه رقمی شدن عدد پارتموننن؟!🥺
بچها هر سوالی دارید درباره رمان یا هرچی تا ساعت دوازده تو ناشناسی که سنجاق کاناله بپرسید
ساعت دوازده همرو جواب میدم ❤️💙
ܣܝ݆ߺَیܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝܨ ܫߊܢܚ݅ܦ̈ߊܝ̇ߺܘ)
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART #103 ⊱ ──────────────────────── ⊰ چشماش و باز کرد و با حرس سا
واااییی هستییییی ویرایشش کردیی😭😭😭😭😭
واییییییییییی نگووو