eitaa logo
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
756 دنبال‌کننده
47 عکس
7 ویدیو
0 فایل
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست! رمان : هَپی سَک (happysac) ژانر : عاشقانه،مافیایی،رفاقتی به قلم : هستی در ابتدا همه چیز شادمانه آغاز میشود ولی این ، آغاز مسیری با بهای سنگین است ... بهایی بسیار سنگین! پارت هر شب ساعت 9 .
مشاهده در ایتا
دانلود
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ کمی جلو تر که رفتم درِ خونه تازه تو معرض دیدم قرار گرفت . چرا باز بود؟ اونم چهار طاققق. قدمام و تند تر کردم . نزدیک در که رسیدم صدای بغض آلود خاله فاطمه رو شنیدم _لیلی ...لیلی جانم....خواهری چشمات و وا کن توروخدا . بعد با گریه داد زد_آب بیارین از حال رفته . شوکه تو درگاه در وایسادم . نگاه کلی ای به حیاط و افراد داخلش کردم. خاله اینا و عمه اینا... مامان جون و مهراد و یه سری افراد غریبه .. تعداد کفشای زیاد دم در سالن ... همه و همه باعث بیشتر شوکه شدن من شدن . این همه مهمون خونه ما چیکار میکردن؟ اینجا چه خبر بود واقعا؟ خوراکیارو گذاشتم کنار در . رو به خاله سیمین که هنوز متوجه اومدنم نشده بود کردم_خاله چه خبره اینجا؟ با شنیدن صدام حین بلندی کشید و سینی ای که توی دستش بود با صدای بدی روی زمین افتاد . چشماش که معلوم بود ساعت ها اشک ریختن و دوخت بهم . حلقه زدن اشک و به وضوح تو چشماش دیدم ‌. بهت زده گفتم _خاله ...چرا گریه می‌کنی؟ جوابم و نداد و چشماش و با غم رو هم فشار داد که قطرات اشکش رو گونه هاش روون شدن . با حس دستی رو شونم به عقب برگشتم که دایی عادل رو دیدم . تازه متوجه شباهت همه افراد حاضر تو حیاط به هم شدم . نگاه گیجم و بین خاله اینا چرخوندم . آره ..درسته ... همه لباسشون مشکیه ...ولی چرا !؟ دوباره نگاهم و دوختم به دایی که تو یه حرکت ناگهانی بدون کوچیک ترین حرفی بغلم کرد . ولی من انگار قدرت تکلمم و از دست داده بودم . دایی دم گوشم آروم گفت_ دختر قوی خانواده ...تسلیت میگم... ادامه حرفش و نشنیدم . فقط جمله آخرش تو مغزم تکرار میشد . تسلیت میگم... تسلیت میگم..... تسلیت میگم... ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ یهو نگاهم به اعلامیه روی در افتاد که عکس ماهلی که شیطون خندیده بود روش بهم دهن کجی میکرد . دایی من و از خودش جدا کرد و نگاهی به صورت وارفتم کرد . با شنیدن صدای مامان به سرعت اشک تو چشمام جوشید و قطره اشکی روی گونم چکید. مامان_دورت بگردم هستی من ... مامانی دیدی چیشد؟ دیدی دوتایی تنها شدیم؟ چشمام سیاهی رفت . ضعف شدیدی که توی تنم پیچید باعث سست شدن پاهام شد. دنیا دور سرم می‌چرخید . یهو بدنم شل شد . با برخورد وحشتناک بدن دردناکم با کاشیای کف حیاط تو تاریکی فرو رفتم . همون جا تو دلم آرزو کردم ای کاش هیچوقت از این تاریکی بیرون نیام . سه روز بعد تو سکوت مرگبار اتاقم نشسته بودم . زانوهام و جمع کرده بودم درون شکمم و بی حس زل زده بودم به دیوار . از اون روز که از حال رفتم تا الان سه روز میگذره و من حتی یه کلمه ام حرف نزدم. خودم و حبس کردم تو اتاقم . حتی نخواستم بچه ها و صدرا رو ببینم . با خستگی سر خوردم و رو زمین سرد اتاق دراز کشیدم . چشمام و به سقف دوختم . کمی که گذشت به طرف راست چرخیدم و به عکس دوتایی خودم و ماهلی که روی دیوار بود نگاه کردم . قطره اشکی از چشمم پایین اومد و تا گوشم رفت . یعنی دیگه ماهلی نیست؟ باورم نمیشه ... نگاه خیسم و توی کل اتاق چرخوندم. یهو با دیدن کاغذی که زیر تخت بود دقیق شدم روش . بلند شدم و دستی زیر چشمای ترم کشیدم . از اونجایی که ماهلی از این نامه نگاریا زیاد برام میکرد با فکر به اینکه از طرف اونه لبخند تلخی رو لبم نشست . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ یکم به تخت نزدیک تر شدم . با خم کردن سرم دستم رو دراز کردم زیر تخت و کاغذ و برداشتم . ولی با دیدن جمله کوتاه روش اخمی بین ابروهام نشست و مطمئن شدم از طرف ماهلی نیست. پس از طرف کیه؟ روش نوشته بود " تقدیم با عشق به دلبرک کوچولوی من " آهسته بازش کردم . با هر کلمه از متنی که توی اون یه تیکه کاغذ نوشته شده بود شکه تر میشدم و نفرتم از همه کس و همه چی هزار برابر میشد . متن نامه " به به سلام خوشگل خانم . چطوری؟ آخی کوچولو . برای خواهرت ناراحتی؟ نمیدونی وقتی از اون دره پرتش کردم پایین چه لذتی داشت که . نمیدونی چه جیغایی میزد . عااا راستی ... به مامان بابات بگو مراقب اون کوچولو که نتونستن باشن ، حداقل از تو بیشتر محافظت کنن چون من دوباره میام . سی یو جوجه من . نترس .... بخاطر تو ام که شده زود میام که دلتنگم نشی " و کنارش یه عکس کوچیک از ماهلی غرقه به خون بود . اشکام پشت سر هم روی گونه هام میریختن . احساس خفگی میکردم بخاطر همین یقه لباسمو کمی پایین کشیدم تا راه نفسم باز شه. دندونام و از شدت نفرتی که تو بدنم می‌جوشید و لحظه به لحظه بیشتر از قبل میشد محکم رو هم میساییدم . میدونم کار کیه ... زیر لب با نهایت نفرت از لای دندونای چفت شدم غریدم_بازی تازه شروع شده عوضی. همه چی اینجوری تموم نمیشه...نمیزارم تموم شه به این راحتی. منتظرم باش عوضی. منتظرم باش . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
دیگر هیچ صدایی در اتاق نمی‌پیچید؛ نه گریه‌ای، نه ضجه‌ای. فقط طنینِ گام‌هایِ سنگینِ یک انتقام، در سکوتِ مطلقِ شب شنیده می‌شد.
نسبت عشق به من نسبت جان است به تن تو بگو من به تو مشتاق‌ترم یا تو به من؟!
و من تمامِ خود را در چشم‌های تو تکرار می‌کنم؛
گر ز دستِ زلفِ تو یک دم رهایی یافتم باز در زنجیرِ سودایِ تو خواهم زیستن
بودنت حال مرا یک جور دیگر میکند حال یک دیوانه را دیوانه بهتر میکند(: