⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #84
⊱ ──────────────────────── ⊰
کمی جلو تر که رفتم درِ خونه تازه تو معرض دیدم قرار گرفت .
چرا باز بود؟ اونم چهار طاققق.
قدمام و تند تر کردم .
نزدیک در که رسیدم صدای بغض آلود خاله فاطمه رو شنیدم _لیلی ...لیلی جانم....خواهری چشمات و وا کن توروخدا .
بعد با گریه داد زد_آب بیارین از حال رفته .
شوکه تو درگاه در وایسادم .
نگاه کلی ای به حیاط و افراد داخلش کردم.
خاله اینا و عمه اینا...
مامان جون و مهراد و یه سری افراد غریبه ..
تعداد کفشای زیاد دم در سالن ...
همه و همه باعث بیشتر شوکه شدن من شدن .
این همه مهمون خونه ما چیکار میکردن؟
اینجا چه خبر بود واقعا؟
خوراکیارو گذاشتم کنار در .
رو به خاله سیمین که هنوز متوجه اومدنم نشده بود کردم_خاله چه خبره اینجا؟
با شنیدن صدام حین بلندی کشید و سینی ای که توی دستش بود با صدای بدی روی زمین افتاد .
چشماش که معلوم بود ساعت ها اشک ریختن و دوخت بهم .
حلقه زدن اشک و به وضوح تو چشماش دیدم .
بهت زده گفتم _خاله ...چرا گریه میکنی؟
جوابم و نداد و چشماش و با غم رو هم فشار داد که قطرات اشکش رو گونه هاش روون شدن .
با حس دستی رو شونم به عقب برگشتم که دایی عادل رو دیدم .
تازه متوجه شباهت همه افراد حاضر تو حیاط به هم شدم .
نگاه گیجم و بین خاله اینا چرخوندم .
آره ..درسته ...
همه لباسشون مشکیه ...ولی چرا !؟
دوباره نگاهم و دوختم به دایی که تو یه حرکت ناگهانی بدون کوچیک ترین حرفی بغلم کرد .
ولی من انگار قدرت تکلمم و از دست داده بودم .
دایی دم گوشم آروم گفت_ دختر قوی خانواده ...تسلیت میگم...
ادامه حرفش و نشنیدم .
فقط جمله آخرش تو مغزم تکرار میشد .
تسلیت میگم...
تسلیت میگم.....
تسلیت میگم...
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #85
⊱ ──────────────────────── ⊰
یهو نگاهم به اعلامیه روی در افتاد که عکس ماهلی که شیطون خندیده بود روش بهم دهن کجی میکرد .
دایی من و از خودش جدا کرد و نگاهی به صورت وارفتم کرد .
با شنیدن صدای مامان به سرعت اشک تو چشمام جوشید و قطره اشکی روی گونم چکید.
مامان_دورت بگردم هستی من ...
مامانی دیدی چیشد؟ دیدی دوتایی تنها شدیم؟
چشمام سیاهی رفت .
ضعف شدیدی که توی تنم پیچید باعث سست شدن پاهام شد.
دنیا دور سرم میچرخید .
یهو بدنم شل شد .
با برخورد وحشتناک بدن دردناکم با کاشیای کف حیاط تو تاریکی فرو رفتم .
همون جا تو دلم آرزو کردم ای کاش هیچوقت از این تاریکی بیرون نیام .
سه روز بعد
تو سکوت مرگبار اتاقم نشسته بودم .
زانوهام و جمع کرده بودم درون شکمم و بی حس زل زده بودم به دیوار .
از اون روز که از حال رفتم تا الان سه روز میگذره و من حتی یه کلمه ام حرف نزدم.
خودم و حبس کردم تو اتاقم .
حتی نخواستم بچه ها و صدرا رو ببینم .
با خستگی سر خوردم و رو زمین سرد اتاق دراز کشیدم .
چشمام و به سقف دوختم .
کمی که گذشت به طرف راست چرخیدم و به عکس دوتایی خودم و ماهلی که روی دیوار بود نگاه کردم .
قطره اشکی از چشمم پایین اومد و تا گوشم رفت .
یعنی دیگه ماهلی نیست؟
باورم نمیشه ...
نگاه خیسم و توی کل اتاق چرخوندم.
یهو با دیدن کاغذی که زیر تخت بود دقیق شدم روش .
بلند شدم و دستی زیر چشمای ترم کشیدم .
از اونجایی که ماهلی از این نامه نگاریا زیاد برام میکرد با فکر به اینکه از طرف اونه لبخند تلخی رو لبم نشست .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #86
⊱ ──────────────────────── ⊰
یکم به تخت نزدیک تر شدم .
با خم کردن سرم دستم رو دراز کردم زیر تخت و کاغذ و برداشتم .
ولی با دیدن جمله کوتاه روش اخمی بین ابروهام نشست و مطمئن شدم از طرف ماهلی نیست.
پس از طرف کیه؟
روش نوشته بود " تقدیم با عشق به دلبرک کوچولوی من "
آهسته بازش کردم .
با هر کلمه از متنی که توی اون یه تیکه کاغذ نوشته شده بود شکه تر میشدم و نفرتم از همه کس و همه چی هزار برابر میشد .
متن نامه " به به سلام خوشگل خانم . چطوری؟
آخی کوچولو . برای خواهرت ناراحتی؟ نمیدونی وقتی از اون دره پرتش کردم پایین چه لذتی داشت که .
نمیدونی چه جیغایی میزد .
عااا راستی ...
به مامان بابات بگو مراقب اون کوچولو که نتونستن باشن ، حداقل از تو بیشتر محافظت کنن چون من دوباره میام .
سی یو جوجه من .
نترس ....
بخاطر تو ام که شده زود میام که دلتنگم نشی "
و کنارش یه عکس کوچیک از ماهلی غرقه به خون بود .
اشکام پشت سر هم روی گونه هام میریختن .
احساس خفگی میکردم بخاطر همین یقه لباسمو کمی پایین کشیدم تا راه نفسم باز شه.
دندونام و از شدت نفرتی که تو بدنم میجوشید و لحظه به لحظه بیشتر از قبل میشد محکم رو هم میساییدم .
میدونم کار کیه ...
زیر لب با نهایت نفرت از لای دندونای چفت شدم غریدم_بازی تازه شروع شده عوضی.
همه چی اینجوری تموم نمیشه...نمیزارم تموم شه به این راحتی.
منتظرم باش عوضی.
منتظرم باش .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
157.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-اخبرمقربوناونچشمآت:))