eitaa logo
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
756 دنبال‌کننده
36 عکس
14 ویدیو
0 فایل
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست! رمان : هَپی سَک (happysac) ژانر : عاشقانه،مافیایی،رفاقتی به قلم : هستی در ابتدا همه چیز شادمانه آغاز میشود ولی این ، آغاز مسیری با بهای سنگین است ... بهایی بسیار سنگین! پارت هر شب ساعت 9 .
مشاهده در ایتا
دانلود
دلم‌برات‌تنگ‌شده‌بردگرد‌بیا:))
سلاممم پارت دارم براتون چه پارتایییی
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ نزدیک بیست بیست و پنج تا دختر پسر جوون ام وسط تو هم میلولیدن . دود قلیون و چرت و پرتایی که میکشیدن تو هوا پخش شده بود و باعث شد شدید به سرفه بیوفتم . خودم میتونستم حس کنم چهرم زیر اون گریم رو به سرخی داره می‌ره . نفسم بالا نمیومد . بعد از چند دقیقه که کمی آروم شدم به طور نا محسوس دستم رو جلوی دهن و بینیم گرفتم که کمتر این دود لعنتی ریه هام رو پر کنه . نگاهی به اطراف انداختم. گشتن به دنبال اون در آبی تو این شلوغی کار راحتی نبود به هیچ وجه. صدای آهنگ ام به صورت سرسام آوری زیاد بود . پوفففف. خوبه کَر نمیشن حالا . تو حال و هوای خودم بودم که دستی رو شونم قرار گرفت . آروم به سمت صاحب دست برگشتم که با دختر عینکی زیبایی مواجه شدم . لبخندی که روی لبش بود باعث شد منم لبخند بزنم . کت و شلوار سبز یشمی تنش بود . با صدای کمی بلندی که سعی داشت جوری باشه تو اون سر و صداها بشنوم گفت _دنبال چیزی میگردی عزیزم؟ خونسرد صدام و بلند کردم _بله . دنبال اتاق بازی میگردم . سریع منظورم و گرفت و متعجب شده نگام کرد . بعد چند ثانیه با حالت متفکری گفت_منم دارم میرم همونجا ... ندیدمت قبلا. اوووو پس جزو اصل کاریاس. با غرور گفتم _خریدار جدید هستم . گندم رادمهر . و دستم و به سمتش دراز کردم که با خوش رویی بهم دست داد _یلدام. با خنده دستم و گرفت و به دنبال خودش کشید _تو بلد نیستی ولی من این خونه فساد و مثل فرق سر پریا بلدم . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ از پله ها بالا رفتیم . دکورش تقریبا مثل پایین بود. یه راهروی کوچیک سمت چپش قرار داشت . یلدا داخل اون راهرو رفت و به تنها در اونجا که آبی رنگ بود تقه ای زد. بعد به سمتم برگشت و دستش رو روی بینیش گذاشت و هیسی گفت. و بلافاصله در و به آرومی باز کرد و اشاره کرد دنبالش برم. وارد سالن بزرگی شدیم . چند نفر پشت میزی نشسته بودن و پوکر بازی می‌کردن. یلدا سمتشون رفت و دم گوش یه پسر مو مشکی قد بلند چیزی گفت که پسره پوکر فیس نگاش کرد. پسره دستی به ته ریشش کشید _اوکی..بشین هنوز شروع نکردیم . تو این دو ماه انقد از طریق آرشام ازشون اطلاعات گرفته داشتم که لازم نبود کسی بهم بگه چرا پوکر بازی میکنن . بازیِ چرتِ مسخره ... یلدا رو صندلی ای که کنار همون پسره قرار داشت جای گرفت . بعد خیره شد به من و با لبخند به صندلی کنارش اشاره کرد که برم پیشش بشینم . بی حرف کیفم و به دست خدمتکاری که منتظر کنارم ایستاده بود سپردم و سمت میز رفتم . سه روز بعد پوزخندی زدم. سومین دست که آخرین مرحله این بازی بود رو هم بردم. از بچگی همین بودم . یه چیزی رو سریع یاد می‌گرفتم مخصوصا اگه هدفی داشتم مثل الان که دو ماه تمرینام به ثمر نشست . همه بهت زده نگاهم میکردن . حتما براشون تازه واردی که همشون و برده بود خیلی مجهول بود . سعی کردم پوزخندی که رو لبم نقش بسته بود و کمی شبیه به لبخند کنم. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
اصن انگار من اومدم رمان یه حال و هوای دیگه گرفف
هدایت شده از Cocaine
ناشناس مشترک بریم پی @Nazli098
هدایت شده از 𝐒𝐡𝐚𝐩𝐚𝐫𝐚𝐤/شاپرک ꫂ᭪
اگر یه دختر عاشق چنل میزد میشد این:👇🏿 💞: • https://eitaa.com/joinchat/3671525011C16f03bb2fc
هدایت شده از 𝐒𝐡𝐚𝐩𝐚𝐫𝐚𝐤/شاپرک ꫂ᭪
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ دختر بودن𐨆 سخته ولی من𐨆 دوست دارم توی ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ زندگی بعدیم هم یه دختر باشم :: 👧🏻 https://eitaa.com/joinchat/3671525011C16f03bb2fc اگر تو هم میخای ی دختر قوی باشی بزن رو لینک بالا☝️🏼🗣