11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو عزیزم خلسه ی روحمنی🫀🫂
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #109
⊱ ──────────────────────── ⊰
آوید با فشار دادن کُلتش روی کمرم به جلو هولم داد .
به ناچار وارد اون اتاق وحشتناک شدم .
واقعا الان کسی اینجاست؟
ترسی که از بچگی نسبت به جاهای تاریک داشتم ، داشت خودش و نشون میداد .
صدای آوید و از پشت سرم شنیدم _آقا ...این دختر بیشتر از اونی که باید میدونه ...
آوردمش شما دستور بدین چیکارش کنیم.
همون لحظه صدای مردونه وحشتناکی توی اتاق طنین انداخت_برو.
بلافاصله آوید از اتاق خارج شد .
در و به هم کوبید و من و با این هیولای تاریکی تنها گذاشت .
از شدت وحشتی که به دلم چنگ میزد حالت تهوع گرفته بودم .
سرگردون به اطرافم نگاه میکردم ولی نمیتونستم چیزی ببینم .
فقط سیاهی بود و سیاهی ...
قلبم تو سینم با شدت میکوبید .
سعی کردم آروم باشم.
دستم رو درون جیب کتم فرو کردم.
چاقوی خاصی که محض اطمینان خریده بودم و توی جیبم گذاشته بودم و لمس کردم .
همون لحظه خیلی ناگهانی از پشت کشیده شدم و تو بغل گرمی فرو رفتم .
چشمام و محکم بستم و چاقو رو تو مشتم فشردم که تفنگی رو شقیقم نشست .
صدای دو رگه و زمختی رو کنار گوشم زمزمه وار شنیدم_اونی که بهت گفته بیای اینجا نگفته فضولی تو کارای من چه عواقبی داره کوچولو؟
سعی کردم قوی بمونم .
با صدایی که تموم تلاشم رو میکردم تا نلرزه گفتم_اومدنم اینجا خودش عواقب یه سری چیزاس.
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #110
⊱ ──────────────────────── ⊰
خنده تو گلویی کرد _خیلی خب...میگم ترسیدم دلت نشکنه.
سکوت کردم .
منتظر یه فرصت مناسب بودم که صداش رو برای همیشه خفه کنم که دم عمیقی از گردنم گرفت .
بعد از چند ثانیه نفسش و تو گردنم خالی کرد .
مورمورم شد و شونم و جمع کردم.
انگار حواسش نبود و تو یه عالم دیگه ای بود که زمزمه کرد_بوی اون و میدی..
متعجب خواستم خودم و کنار بکشم ولی سریع به خودش اومد و محکم نگهم داشت _او او کجا با این عجله؟
اینجا راه برگشتی نداره بیب.
بعد از این حرفش تفنگ و روی شقیقم جا به جا کرد و منو با خودش به جلو کشید .
که با داد و بیداد خواستم خودم و ازش جدا کنم_ولم کن عوضی...ولم کننن...
چشمام پره اشک شد_آبجی کوچولومم انقد اذیت کردی؟...چقد تو پستی....چقددد.
یهو وایساد .
بعد مکث کوتاهی گفت_تو کی هستی؟
با گریه خودم و از بغلش کشیدم بیرون و با جیغ مشتم و روی قفسه سینم کوبیدم_من همونیم که بدبختش کردی...همونی که همه چیزش و ازش گرفتی...کل زندگیش و با غم یکی کردی ...
با نفس نفس درحالی که فین فین میکردم صدای پر نفرتم بلند شد _آرههه...من همونیم که آبجیش و کشتی .
با حس دستش روی بازوم چاقو رو محکم تر درون دستم فشردم .
تو یک حرکت از جیبم کشیدمش بیرون و شتاب زده به قصد زدن بهش دستم و جلو بردم و جیغی زدم که تو جایی فرو رفت.
با خوشحالی از اینکه آرزوم برآورده شد اشکام سرازیر شدن و هیستیریک وار شروع به خندیدن کردم .
گرمی خونش و روی دستم حس میکردم .
با لذت چشم بسته بودم ولی یهو..
...
..
...
....
..
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
ܣܝ݆ߺَیܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝܨ ܫߊܢܚ݅ܦ̈ߊܝ̇ߺܘ)
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART #110 ⊱ ──────────────────────── ⊰ خنده تو گلویی کرد _خیلی خب..
و بلاخره رسیدیم به بخشی که خیلیاتون دربارش پرسیده بودید و منتظرش بودیددد
امشب ساعت یازده به پیامای ناشناستون جواب میدم
( اگه حسابی بترکونید ناشناسو امشب دوباره پارت میدمممم 😘 )
رمانت رو کتاب کن خیلی قشنگه
_
قربونت عزیزم
ولی چون رمان عامیانه هست نمیشه
به احتمال زیاد رمان بعدیمو کتاب میکنم
هستی دیگه کلا ستیا و سمیه و سارا رو نمیبینه؟
_
تا مدت طولانی نچ نمیبینه سمیه و سارارو
ستیا ام که کلا رفیق نیمه راه بود بنده خدا
هستی و ول کرد رفت🤣