eitaa logo
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
747 دنبال‌کننده
39 عکس
31 ویدیو
0 فایل
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست! رمان : هَپی سَک (happysac) ژانر : عاشقانه،مافیایی،رفاقتی به قلم : هستی در ابتدا همه چیز شادمانه آغاز میشود ولی این ، آغاز مسیری با بهای سنگین است ... بهایی بسیار سنگین! پارت هر شب ساعت 9 .
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم سراغ پارتای امشب
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ آوید با فشار دادن کُلتش روی کمرم به جلو هولم داد . به ناچار وارد اون اتاق وحشتناک شدم . واقعا الان کسی اینجاست؟ ترسی که از بچگی نسبت به جاهای تاریک داشتم ، داشت خودش و نشون میداد . صدای آوید و از پشت سرم شنیدم _آقا ...این دختر بیشتر از اونی که باید می‌دونه ... آوردمش شما دستور بدین چیکارش کنیم. همون لحظه صدای مردونه وحشتناکی توی اتاق طنین انداخت_برو. بلافاصله آوید از اتاق خارج شد . در و به هم کوبید و من و با این هیولای تاریکی تنها گذاشت . از شدت وحشتی که به دلم چنگ میزد حالت تهوع گرفته بودم . سرگردون به اطرافم نگاه میکردم ولی نمیتونستم چیزی ببینم . فقط سیاهی بود و سیاهی ... قلبم تو سینم با شدت میکوبید . سعی کردم آروم باشم. دستم رو درون جیب کتم فرو کردم. چاقوی خاصی که محض اطمینان خریده بودم و توی جیبم گذاشته بودم و لمس کردم . همون لحظه خیلی ناگهانی از پشت کشیده شدم و تو بغل گرمی فرو رفتم . چشمام و محکم بستم و چاقو رو تو مشتم فشردم که تفنگی رو شقیقم نشست . صدای دو رگه و زمختی رو کنار گوشم زمزمه وار شنیدم_اونی که بهت گفته بیای اینجا نگفته فضولی تو کارای من چه عواقبی داره کوچولو؟ سعی کردم قوی بمونم . با صدایی که تموم تلاشم رو میکردم تا نلرزه گفتم_اومدنم اینجا خودش عواقب یه سری چیزاس. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ خنده تو گلویی کرد _خیلی خب...میگم ترسیدم دلت نشکنه. سکوت کردم . منتظر یه فرصت مناسب بودم که صداش رو برای همیشه خفه کنم که دم عمیقی از گردنم گرفت . بعد از چند ثانیه نفسش و تو گردنم خالی کرد . مورمورم شد و شونم و جمع کردم. انگار حواسش نبود و تو یه عالم دیگه ای بود که زمزمه کرد_بوی اون و میدی.. متعجب خواستم خودم و کنار بکشم ولی سریع به خودش اومد و محکم نگهم داشت _او او کجا با این عجله؟ اینجا راه برگشتی نداره بیب. بعد از این حرفش تفنگ و روی شقیقم جا به جا کرد و منو با خودش به جلو کشید . که با داد و بیداد خواستم خودم و ازش جدا کنم_ولم کن عوضی...ولم کننن... چشمام پره اشک شد_آبجی کوچولومم انقد اذیت کردی؟...چقد تو پستی....چقددد. یهو وایساد . بعد مکث کوتاهی گفت_تو کی هستی؟ با گریه خودم و از بغلش کشیدم بیرون و با جیغ مشتم و روی قفسه سینم کوبیدم_من همونیم که بدبختش کردی...همونی که همه چیزش و ازش گرفتی...کل زندگیش و با غم یکی کردی ... با نفس نفس درحالی که فین فین میکردم صدای پر نفرتم بلند شد _آرههه...من همونیم که آبجیش و کشتی . با حس دستش روی بازوم چاقو رو محکم تر درون دستم فشردم . تو یک حرکت از جیبم کشیدمش بیرون و شتاب زده به قصد زدن بهش دستم و جلو بردم و جیغی زدم که تو جایی فرو رفت. با خوشحالی از اینکه آرزوم برآورده شد اشکام سرازیر شدن و هیستیریک وار شروع به خندیدن کردم . گرمی خونش و روی دستم حس میکردم . با لذت چشم بسته بودم ولی یهو.. ... .. ... ‌‌.... .. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
امشب ساعت یازده به پیامای ناشناستون جواب میدم ( اگه حسابی بترکونید ناشناسو امشب دوباره پارت میدمممم 😘 )
بریم ناشناسارو جواب بدیم
پایان ناشناس پیاما تا فردا میمونه
و بریم سراغهههه پارتتتت
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART #110 ⊱ ──────────────────────── ⊰ خنده تو گلویی کرد _خیلی خب..
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ با لذت چشم بسته بودم ولی یهو عذاب وجدان وحشتناکی به قلبم هجوم آورد و لذتم در صدم ثانیه پر کشید. همون لحظه نوری از پشت پلکام حس کردم . باز کردن چشمم همانا و پاشیده شدن آب سردی تو صورتم همانا. شوکه دسته چاقو رو ول کردم که با صدای بدی رو زمین افتاد . نگاه مضطرب و گریون و بهت زدم به دست مرد نقاب پوش جلوم بود که خون ازش می‌چکید ولی اون بی توجه به دستش به صورتم خیره بود . با پاشیدن آبه تو صورتم حتما گریمم بهم ریخته بود که اینجوری داشت نگاهم میکرد . بهت زده قدمی عقب رفتم و بی حواس دست خونیم و جلوی دهنم گرفتم . مردمکای لرزونم روی قطرات خونی که از دستش روون بودن بالا پایین میشد. اگه....اگه چاقو رو با دستش نگرفته بود و این ضربه به گردنش میخورد چی؟ یعنی من ...قاتل میشدم؟ گیر کرده بودم بین ناراحت بودن برای اینکه به هدفی که این همه وقت با فکر بهش زنده مونده بودم نرسیده بودم و خوشحال بودن برای اینکه قاتل نشده بودم . به طور عجیب غریبی همه اون آتیشی که توی وجودم شعله میکشید الان فروکش کرده بود و شده بودم همون هستی قبل . همون هستی نازنازویی که دل دیدن یه جوجه مرده رم نداشت از بس مهربون بود. برای لحظه ای کلا فراموش کردم این مرد نقاب دارِ مشکی پوش قاتل روحمه و ناخواسته قدمای لرزونی سمتش برداشتم . بی حرف حرکاتم و دنبال میکرد . بهش که رسیدم دستش رو با مکث توی دستم گرفتم . پاشنه دست دیگم و روی زخم کف دستش گذاشتم و محکم فشار دادم . گرفتن دست یه مرد غریبه که از قضا چنین جنایتی ام در حقم کرده بود برای منی که حتی به مردا نگاهم نمیکردم و بهشون محل نمی‌دادم خیلی عجیب و غیر قابل درک بود ولی دست خودم نبود . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ به صورتش نگاه نمیکردم و چشمم قفل دستش بود که هیچ جوره خونش بند نمیومد. دستش تقریبا دو برابر دست من بود. نمیتونستم روی زخمش و کامل با دستم ببندم ولی همچنان برای بند اومدن خونریزیش تلاش میکردم . یه صدایی تو دلم بهم نهیب میزد : هویییی....هستی احمق....این همون بی شرفیه که به این روز انداختت.....این همونیه که تورو مجبور کرد از مهربون بودنت دست بکشی ... چرا الان داری بهش کمک می‌کنی هانننن؟ ولی اختیار بدنم دست من نبود انگار که با وجود این فاکتور فشار دستم رو زخم عمیقش بیشتر میشد . از شدت دوگانگی ای که بهم دست داده بود هق هقم اوج گرفت ولی لبام و محکم روی هم فشار دادم تا صدام و مهار کنم. قطرات اشکم بعد از صخره گونه هام به دریای خونی دستای اون ناشناس برخورد میکردن . چند دقیقه ای گذشته بود که صدای آرومش رو شنیدم و پوزخند تلخی رو لبام نقش بست _خودتی لعنتی . بدون نگاه کردن بهش دستمال تمیزی که همراهم داشتم و از جیبم در آوردم ( همچنان جیبم که جعبه جادوییه و همه چی توش پیدا میشه ) . خودم و مشغول بستن زخمش کردم و آب بینیم و آروم بالا کشیدم_مگه میشناسیم؟ با صدای بمی بالای سرم گفت_از خودت بهتر . خنده پر تمسخری کردم _نباباااا واقعا؟ میشه بفرمایید من کیم؟ آخه میدونی ... خودم خیلی وقته خودم و نمیشناسم. بی توجه به حرفم گفت_چرا داری میبندیش؟ مگه قصدت دیدن قرمزیه همین خون نبود؟ پوزخند صداداری زدم . در حالی که گره محکمی بهش میزدم با حرسی که از دست خودم و مهربون شدن بی موقعم داشتم گفتم_چرا اتفاقا ...منتها میخواستم این خون و از شاهرگت ببینم . در همون حالت ابرویی بالا انداختم _ولی خب...هنوز اونقد شبیه تو قاتل و بی شرف نشدم که این چیزا برام عادی باشه . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰