ܣܝ݆ߺَیܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝܨ ܫߊܢܚ݅ܦ̈ߊܝ̇ߺܘ)
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART #110 ⊱ ──────────────────────── ⊰ خنده تو گلویی کرد _خیلی خب..
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #111
⊱ ──────────────────────── ⊰
با لذت چشم بسته بودم ولی یهو عذاب وجدان وحشتناکی به قلبم هجوم آورد و لذتم در صدم ثانیه پر کشید.
همون لحظه نوری از پشت پلکام حس کردم .
باز کردن چشمم همانا و پاشیده شدن آب سردی تو صورتم همانا.
شوکه دسته چاقو رو ول کردم که با صدای بدی رو زمین افتاد .
نگاه مضطرب و گریون و بهت زدم به دست مرد نقاب پوش جلوم بود که خون ازش میچکید ولی اون بی توجه به دستش به صورتم خیره بود .
با پاشیدن آبه تو صورتم حتما گریمم بهم ریخته بود که اینجوری داشت نگاهم میکرد .
بهت زده قدمی عقب رفتم و بی حواس دست خونیم و جلوی دهنم گرفتم .
مردمکای لرزونم روی قطرات خونی که از دستش روون بودن بالا پایین میشد.
اگه....اگه چاقو رو با دستش نگرفته بود و این ضربه به گردنش میخورد چی؟
یعنی من ...قاتل میشدم؟
گیر کرده بودم بین ناراحت بودن برای اینکه به هدفی که این همه وقت با فکر بهش زنده مونده بودم نرسیده بودم و خوشحال بودن برای اینکه قاتل نشده بودم .
به طور عجیب غریبی همه اون آتیشی که توی وجودم شعله میکشید الان فروکش کرده بود و شده بودم همون هستی قبل .
همون هستی نازنازویی که دل دیدن یه جوجه مرده رم نداشت از بس مهربون بود.
برای لحظه ای کلا فراموش کردم این مرد نقاب دارِ مشکی پوش قاتل روحمه و ناخواسته قدمای لرزونی سمتش برداشتم .
بی حرف حرکاتم و دنبال میکرد .
بهش که رسیدم دستش رو با مکث توی دستم گرفتم .
پاشنه دست دیگم و روی زخم کف دستش گذاشتم و محکم فشار دادم .
گرفتن دست یه مرد غریبه که از قضا چنین جنایتی ام در حقم کرده بود برای منی که حتی به مردا نگاهم نمیکردم و بهشون محل نمیدادم خیلی عجیب و غیر قابل درک بود ولی دست خودم نبود .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #112
⊱ ──────────────────────── ⊰
به صورتش نگاه نمیکردم و چشمم قفل دستش بود که هیچ جوره خونش بند نمیومد.
دستش تقریبا دو برابر دست من بود.
نمیتونستم روی زخمش و کامل با دستم ببندم ولی همچنان برای بند اومدن خونریزیش تلاش میکردم .
یه صدایی تو دلم بهم نهیب میزد : هویییی....هستی احمق....این همون بی شرفیه که به این روز انداختت.....این همونیه که تورو مجبور کرد از مهربون بودنت دست بکشی ...
چرا الان داری بهش کمک میکنی هانننن؟
ولی اختیار بدنم دست من نبود انگار که با وجود این فاکتور فشار دستم رو زخم عمیقش بیشتر میشد .
از شدت دوگانگی ای که بهم دست داده بود هق هقم اوج گرفت ولی لبام و محکم روی هم فشار دادم تا صدام و مهار کنم.
قطرات اشکم بعد از صخره گونه هام به دریای خونی دستای اون ناشناس برخورد میکردن .
چند دقیقه ای گذشته بود که صدای آرومش رو شنیدم و پوزخند تلخی رو لبام نقش بست _خودتی لعنتی .
بدون نگاه کردن بهش دستمال تمیزی که همراهم داشتم و از جیبم در آوردم ( همچنان جیبم که جعبه جادوییه و همه چی توش پیدا میشه ) .
خودم و مشغول بستن زخمش کردم و آب بینیم و آروم بالا کشیدم_مگه میشناسیم؟
با صدای بمی بالای سرم گفت_از خودت بهتر .
خنده پر تمسخری کردم _نباباااا واقعا؟
میشه بفرمایید من کیم؟
آخه میدونی ... خودم خیلی وقته خودم و نمیشناسم.
بی توجه به حرفم گفت_چرا داری میبندیش؟
مگه قصدت دیدن قرمزیه همین خون نبود؟
پوزخند صداداری زدم .
در حالی که گره محکمی بهش میزدم با حرسی که از دست خودم و مهربون شدن بی موقعم داشتم گفتم_چرا اتفاقا ...منتها میخواستم این خون و از شاهرگت ببینم .
در همون حالت ابرویی بالا انداختم _ولی خب...هنوز اونقد شبیه تو قاتل و بی شرف نشدم که این چیزا برام عادی باشه .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلمارومنمیگیرهنمیگیره:)
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #113
⊱ ──────────────────────── ⊰
دستش و سمتش پرت کردم و قدمی عقب رفتم .
چشمام که دوباره لبریز از تنفر شده بودن و به چشمای بیخیالش دوختم _اومده بودم که ناکام...
مکثی کردم و پوزخند زنان گفتم_البته اگه با هشت میلیارد آدم که تو چیزت بودن بازم بشه بهت گفت ناکام.
خلاصه که اومده بودم بدم عزرائیل ببزتت آخرین طبقه جهنم چوب بُکنه تو...
با حواس پرتی ساختگی دستم و به پیشونیم کوبیدم .
لحظه ای پلک هام رو نمادین روی هم فشار دادم و باز کردم.
سری تکون دادم _ببخشید اشتباه شد ...
بدم عزرائیل ببره جهنم لالات کنه ولی حیف....نشد.
جدی خیرش شدم و تهدیدوار گفتم _از خون کثیفت گذشتم ولی نه بخاطر تو ...بخاطر خودم که میدونم طاقت کشتن کسیو ندارم .
ولی فقط کافیه یه بار دیگه یکی از دور و بریات و دور و بر خودم و خانوادم و رفیقام ببینم ... اون موقع دیگه انقد مهربون رفتار نمیکنم .
البته که شاید اون حس کینه هه بخاطر ابجیم باز فوران کنه و مزاحمت بشم ولی به هر حال تا اون روز...سی یوووو.
نگاهی به سرتاپاش انداختم و گرد کردم برم سمت در که یهو تو یه حرکت با دست چپش که زخمی نبود دست چپم و گرفت .
دستم و به عقب پیچوند و با شکم کوبوندم به دیوار که آخ ریزی گفتم.
سمت راست صورت و بدنم کاملا به دیوار چسبیده بود و دستم از پشت تو دست پر قدرت مشکی در حال فشرده شدن بود .
توانایی هیچ حرکتی نداشتم .
صدای سرشار از آرامش و تمسخرش رو بغل گوشم باعث شد از شدت حرس دندون رو هم بسابم_اگه تهدید کردنم انقد راحت بود که الان به قول یه جوجه ای باید تو جهنم با شیطون چاق سلامتی میکردم .
خواستم برگردم که فشار بیشتری به دستم وارد کرد و مجبورم کرد تو همون حالت بمونم.
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰