⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #115
⊱ ──────────────────────── ⊰
از زبان مشکی
جسم کوچیکِ بی هوشش که تو بغلم بود رو کامل از نظر گذروندم و روی صورتش ثابت موندم.
هزار مدل گریم مگه میتونست چشماش و تغییر بده که نشناسمش؟
چه برسه الان که کلا ارایشش خراب شده بود .
قرار نبود امشب بیاد اینجا .
قرار بود آرشام فقط بهش اطلاعات بده و آمادش کنه تا خودم بگم کِی بیارتش پیشم .
ولی الان...
با این کار احمقانش همه نقشه هام و خراب کرد.
دیدن جسم بیهوشش باعث میشد جنونی که چند سالی بود کنترلش میکردم دوباره سراغم بیاد .
مجبور شدم برای خراب نشدن نقشه هام بیهوشش کنم.
دست دستمال پیچ شدم ناخواسته از شدت حرس و غیض مشت شد .
به درد طاقت فرساش اهمیتی ندادم و از بین دندونای چفت شدم غریدم_گور خودت و کندی آرشام .
با عصبانیتی که سعی در کنترلش داشتم دست زخمیم و انداختم زیر زانوهاش .
اون یکی دستم هم که پشت کمرش بود پس به راحتی تو بغلم کشیدمش و بلند شدم .
به سمت مبل راحتی دونفره ای که توی اتاق بود رفتم و هستی و روش خوابوندم .
صاف وایسادم و مجدد نگاهی به چشمای بستش کردم .
بعد کلافه به سمت در تراس که رو به حیاط پشتی ویلا بود و هیچ کس حق رفتن بهش نداشت رفتم .
بعد از خارج شدن از اتاق در و پشت سرم بستم .
تو یه حرکت ناگهانی و خشن نقاب و از روی صورتم برداشته و روی زمین پرت کردم .
بعد از چند ثانیه چنگی به موهام زدم .
جعبه سیگار برگ گورکامو از تو جیبم در آوردم .
یکیش و بیرون کشیدم و بین لبام گذاشتم.
جعبه رو روی زمین پرت کردم و فندک خاصی که طرح نقابم و روش داشت رو از جیبم در آوردم.
دستم و جلوش گرفتم که کوچیک ترین بادی مانع روشن شدنش نشه .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #116
⊱ ──────────────────────── ⊰
بلافاصله بعد از روشن شدنش کام عمیقی ازش گرفتم .
در حالی که سیگار بین انگشتام بود سرم و کمی کج کردم و دودش و بیرون هدایت کردم.
دو سه تا پوک بیشتر نزده بودم که عصبی شده سیگار که کوچیک شده بود رو از تراس پایین پرت کردم .
به سرعت به داخل رفتم .
گوشیم و از روی میز چنگ زدم و شماره رفیق بدترین روزام و گرفتم.
تا جواب داد آروم گفتم_ببرینش شمال تا خودم بیام .
از زبان مارال
چهار ساعت بعد
ساعت دو شب
مضطرب با دستم روی فرمون ماشین ضرب گرفته بودم که صدای زنگ گوشیم بلند شد .
با فکر به اینکه ایلیا یا آرشام در حال زنگ زدنه سریع پریدم روی گوشی ولی با دیدن اسم " دلقکِ من " حرسی جیغ خفه ای کشیدم .
هر چی فوش بلد بودم در صدم ثانیه کنار هم چیدم که بارش کنم .
با توپ پر وصل کردم ولی یلدا مهلت نداد و در صدم ثانیه بدون هیچ گونه سلام و علیکی شروع به حرف زدن کرد _پری ...پریا ..ماتو جاده شمالیم .
با شنیدن این حرف کلا یادم رفت تا دو ثانیه پیش میخواستم فوش بارونش کنم .
متعجب و کنجکاو گفتم _چییی؟ چرا؟
بی توجه به سوالم گفت_وایییی این دختره که گفتم سه شب پیش اومده بود سر میز بازی ...همون هستی بودااااا.
انقد گریمش خفن بود نفهمیدم اصلا .
دم آرایشگرش گرممممم اصلا عالی دبششششش.
وای ... پس بلاخره فهمیدن.
تو دلم گفتم کجای کاری یلدا خانم ....
من نویسنده این بازیِ مضحک بودم .
تا دهن باز کردم سوالی که منتظر بودم ایلیا اینا جوابش و برام بیارن رو ازش بپرسم مثل گاو البته بلا نسبت گاو ..
شروع کرد ماما کردن_واییی نمیدونی که.
آوید میگه مشکی خیلی وحشی شده بوده .
فکر کنننن...
بعد از ثانیه ای مکث با حیرت ادامه بگذارد _فکر کن مشکی ای که اصلا حرف نمیزنه و کلا به هیچی عکس العمل نشون نمیده انقد قاطی کرده بوده عربده میزده.
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
هدایت شده از 𝐦𝐲 𝐬𝐨𝐮𝐥 | روحِمن
422.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
درود؛
چaلش شiپ داریم
پسرا:نینی بسازیم؟
دخترا:با خودتون
@Ayhannnmm
https://eitaa.com/joinchat/4137682506C3f98d274a3
هدایت شده از Deerling′s Secret
عمو عرفان چه آماری r⋆م⋆a⋆ میدی؟
-
آمار 3228 ، 15تا ر ⋆ a ⋆ ن 8⋆_⋆1⋆+ و ف⋆o⋆o⋆o⋆oل ⋆h⋆نه ارسال میکنم
https://eitaa.com/joinchat/3468887301Cd4246bd9e7
ارسال نکردم لف بده
هدایت شده از Deerling′s Secret
پروفایل خودتی؟
-
با اجازه شما
https://eitaa.com/joinchat/3468887301Cd4246bd9e7
هدایت شده از Deerling′s Secret
فقط پنج نفر دیگه ، جوینو بکوب ❗️
https://eitaa.com/joinchat/3468887301Cd4246bd9e7
هدایت شده از Deerling′s Secret
عمو عرفان چه آماری r⋆م⋆a⋆ میدی؟
-
آمار 3228 ، 15تا ر ⋆ a ⋆ ن 8⋆_⋆1⋆+ و ف⋆o⋆o⋆o⋆oل ⋆h⋆نه ارسال میکنم
https://eitaa.com/joinchat/3468887301Cd4246bd9e7
ارسال نکردم لف بده
هدایت شده از Deerling′s Secret
فقط پنج نفر دیگه ، جوینو بکوب ❗️
https://eitaa.com/joinchat/3468887301Cd4246bd9e7