eitaa logo
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
780 دنبال‌کننده
46 عکس
34 ویدیو
0 فایل
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست! رمان : هَپی سَک (happysac) ژانر : عاشقانه،مافیایی،رفاقتی به قلم : هستی در ابتدا همه چیز شادمانه آغاز میشود ولی این ، آغاز مسیری با بهای سنگین است ... بهایی بسیار سنگین! پارت هر شب ساعت 9 .
مشاهده در ایتا
دانلود
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ از زبان مشکی جسم کوچیکِ بی هوشش که تو بغلم بود رو کامل از نظر گذروندم و روی صورتش ثابت موندم. هزار مدل گریم مگه میتونست چشماش و تغییر بده که نشناسمش؟ چه برسه الان که کلا ارایشش خراب شده بود . قرار نبود امشب بیاد اینجا . قرار بود آرشام فقط بهش اطلاعات بده و آمادش کنه تا خودم بگم کِی بیارتش پیشم . ولی الان... با این کار احمقانش همه نقشه هام و خراب کرد. دیدن جسم بیهوشش باعث میشد جنونی که چند سالی بود کنترلش میکردم دوباره سراغم بیاد . مجبور شدم برای خراب نشدن نقشه هام بیهوشش کنم. دست دستمال پیچ شدم ناخواسته از شدت حرس و غیض مشت شد . به درد طاقت فرساش اهمیتی ندادم و از بین دندونای چفت شدم غریدم_گور خودت و کندی آرشام . با عصبانیتی که سعی در کنترلش داشتم دست زخمیم و انداختم زیر زانوهاش . اون یکی دستم هم که پشت کمرش بود پس به راحتی تو بغلم کشیدمش و بلند شدم . به سمت مبل راحتی دونفره ای که توی اتاق بود رفتم و هستی و روش خوابوندم . صاف وایسادم و مجدد نگاهی به چشمای بستش کردم . بعد کلافه به سمت در تراس که رو به حیاط پشتی ویلا بود و هیچ کس حق رفتن بهش نداشت رفتم . بعد از خارج شدن از اتاق در و پشت سرم بستم . تو یه حرکت ناگهانی و خشن نقاب و از روی صورتم برداشته و روی زمین پرت کردم . بعد از چند ثانیه چنگی به موهام زدم . جعبه سیگار برگ گورکامو از تو جیبم در آوردم . یکیش و بیرون کشیدم و بین لبام گذاشتم. جعبه رو روی زمین پرت کردم و فندک خاصی که طرح نقابم و روش داشت رو از جیبم در آوردم. دستم و جلوش گرفتم که کوچیک ترین بادی مانع روشن شدنش نشه . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ بلافاصله بعد از روشن شدنش کام عمیقی ازش گرفتم . در حالی که سیگار بین انگشتام بود سرم و کمی کج کردم و دودش و بیرون هدایت کردم. دو سه تا پوک بیشتر نزده بودم که عصبی شده سیگار که کوچیک شده بود رو از تراس پایین پرت کردم . به سرعت به داخل رفتم . گوشیم و از روی میز چنگ زدم و شماره رفیق بدترین روزام و گرفتم. تا جواب داد آروم گفتم_ببرینش شمال تا خودم بیام . از زبان مارال چهار ساعت بعد ساعت دو شب مضطرب با دستم روی فرمون ماشین ضرب گرفته بودم که صدای زنگ گوشیم بلند شد . با فکر به اینکه ایلیا یا آرشام در حال زنگ زدنه سریع پریدم روی گوشی ولی با دیدن اسم " دلقکِ من " حرسی جیغ خفه ای کشیدم . هر چی فوش بلد بودم در صدم ثانیه کنار هم چیدم که بارش کنم . با توپ پر وصل کردم ولی یلدا مهلت نداد و در صدم ثانیه بدون هیچ گونه سلام و علیکی شروع به حرف زدن کرد _پری ...پریا ..ماتو جاده شمالیم . با شنیدن این حرف کلا یادم رفت تا دو ثانیه پیش میخواستم فوش بارونش کنم . متعجب و کنجکاو گفتم _چییی؟ چرا؟ بی توجه به سوالم گفت_وایییی این دختره که گفتم سه شب پیش اومده بود سر میز بازی ...همون هستی بودااااا. انقد گریمش خفن بود نفهمیدم اصلا . دم آرایشگرش گرممممم اصلا عالی دبششششش. وای ... پس بلاخره فهمیدن. تو دلم گفتم کجای کاری یلدا خانم .... من نویسنده این بازیِ مضحک بودم . تا دهن باز کردم سوالی که منتظر بودم ایلیا اینا جوابش و برام بیارن رو ازش بپرسم مثل گاو البته بلا نسبت گاو .. شروع کرد ماما کردن_واییی نمیدونی که. آوید میگه مشکی خیلی وحشی شده بوده . فکر کنننن... بعد از ثانیه ای مکث با حیرت ادامه بگذارد _فکر کن مشکی ای که اصلا حرف نمیزنه و کلا به هیچی عکس العمل نشون نمی‌ده انقد قاطی کرده بوده عربده میزده. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
ای آنکه دوست دارَمَت، اما ندارَمَت جایت همیشه در دل من درد میکند :(
امشب دلم بدجوری براتون تنگ شده ممدیه من ... جوجه رنگی من ... پر پر من ... خیلی دوسِتون دارممم :)🫀
من اومدم ممبرای قشنگممم دست پر ام اومدمممم
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ بعد خنده کنان گفت_ولی دهن آرشام سرویسه اینطور که معلومه . مشکی عصبی شده بوددددد؟ مشکییییی!؟ آخه من ریلکس تر از این بشر ندیدم . مگه میشه اصلا؟ با به یاد آوردن چیزی یهو گفتم_حالا چرا دارید میرید شمال؟ یلدا بلافاصله صدای خودش قطع شد و لحنش سرشار از ندونستن و کجنکاوی_نمیدونم ...وقتی هستی و بردن اتاق مشکی ما نمیدونستی هستیِ . مکثی کرد که تو دلم گفتم رفیق ساده من،همه میدونستن فقط تو نمیدونستی . دوباره ادامه داد_وقتی مشکی زنگ زد به آوید رفتیم بالا دیدیم هستی بیهوشه . قرار شد ببریمش شمال تا بیاد . بهت زده داد زدم_چییییییییی؟ یلدا متعجب گفت _ما ام تعجب کردیم ولی نه دیگه مثل تو. سکوت کرده تو فکر بودم که یلدا گفت _پری آوید اومد... بیا ویلا می‌بینمت کامل تعریف میکنم برات . فعلا . و بعد قطع کرد . گوشی رو روی صندلی شاگرد پرت کردم . فرمون و درون مشتم فشردم و زیر لب در حالی که تو فکر بودم گفتم_مهراب....مهراب..... چرا داری این کارارو میکنی؟ چرا نمیگی هدفت و بهم؟ از زبان هستی یک ماه بعد نمیدونم چقد زد که کمربند و پرت کرد کنار دیوار و عربده زنان مشت میکوبید به دیوار . از شدت گریه نه صدام در میومد نه درست میتونستم نفس بکشم . فقط اشکام بی صدا روی گونه هام میریختن. نفس زنون برگشت سمتم که وحشت کرده با چشمای خیسم نگاش کردم . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰