4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منو نگا دلم رفت برات
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آشنای من؛ من غریبم بیتو!
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توچشماتباهمهفرقمیکنه:)
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #117
⊱ ──────────────────────── ⊰
بعد خنده کنان گفت_ولی دهن آرشام سرویسه اینطور که معلومه .
مشکی عصبی شده بوددددد؟ مشکییییی!؟
آخه من ریلکس تر از این بشر ندیدم .
مگه میشه اصلا؟
با به یاد آوردن چیزی یهو گفتم_حالا چرا دارید میرید شمال؟
یلدا بلافاصله صدای خودش قطع شد و لحنش سرشار از ندونستن و کجنکاوی_نمیدونم ...وقتی هستی و بردن اتاق مشکی ما نمیدونستی هستیِ .
مکثی کرد که تو دلم گفتم رفیق ساده من،همه میدونستن فقط تو نمیدونستی .
دوباره ادامه داد_وقتی مشکی زنگ زد به آوید رفتیم بالا دیدیم هستی بیهوشه .
قرار شد ببریمش شمال تا بیاد .
بهت زده داد زدم_چییییییییی؟
یلدا متعجب گفت _ما ام تعجب کردیم ولی نه دیگه مثل تو.
سکوت کرده تو فکر بودم که یلدا گفت _پری آوید اومد...
بیا ویلا میبینمت کامل تعریف میکنم برات . فعلا .
و بعد قطع کرد .
گوشی رو روی صندلی شاگرد پرت کردم .
فرمون و درون مشتم فشردم و زیر لب در حالی که تو فکر بودم گفتم_مهراب....مهراب.....
چرا داری این کارارو میکنی؟
چرا نمیگی هدفت و بهم؟
از زبان هستی
یک ماه بعد
نمیدونم چقد زد که کمربند و پرت کرد کنار دیوار و عربده زنان مشت میکوبید به دیوار .
از شدت گریه نه صدام در میومد نه درست میتونستم نفس بکشم .
فقط اشکام بی صدا روی گونه هام میریختن.
نفس زنون برگشت سمتم که وحشت کرده با چشمای خیسم نگاش کردم .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #118
⊱ ──────────────────────── ⊰
با دیدن نگاهم چند ثانیه مکث کرد .
بعد کلافه دستی به ته ریشش کشید و پلکاش و رو هم فشرد .
انگار سعی داشت خودشو کنترل کنه .
لحظه ای بعد انگشتش رو تهدیدوار به سمتم گرفت_تو جرعت داری یه بار دیگه ...
فقط یه بار دیگه من و از خودت برون .
از لای دندونای کلید شدش غرید_دستات و میشکنم که دیگه با چیزی نتونی منو پس بزنی .
عربده زد_فهمیدیییی؟
اشکام از چشمام پایین ریختن .
چشمام و با درد بستم و سرم و پایین گرفتم که موهام تو صورتم ریخت .
زیر لب پر بغض زمزمه کردم_ازت...متنفرم....
انگار نشنید چون بی هیچ حرف دیگه ای عصبی به سمت در قدم برداشت .
بعد از بیرون رفتنش در و به هم کوبید و صدای چرخیدن کلید توی در ، قدرتش رو برای بار هزارم تو صورتم کوبید.
از زبان مهراب
کلید و بعد از قفل کردنِ در بیرون کشیدم و توی جیبم فرو کردم .
عصبی به سمت پله های پایین قدم برداشتم .
همون لحظه صدای باز شدن در ورودی بلند شد و باعث شد قدمام و تند تر کنم .
هنوز به پایین نرسیده بودم که پریارو با حالت آشفته ای پایین پله ها دیدم.
نمیدونم چجوری بودم که با دیدنم شوک و ناباوری توی چشماش نشست .
دهنش مثل ماهی باز میشد ولی صدایی ازش خارج نمیشد.
با فکر به اینکه اتفاقی افتاده به سمتش رفتم و صداش زدم .
قدمی جلو اومد و بلاخره زبون باز کرد_چیکارش کردی؟
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی ترکیب آهنگ شایع و سوگند باهم>>>
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #119
⊱ ──────────────────────── ⊰
بلافاصله فهمیدم دردش چیه .
پوزخندی زدم_اون روزی که داشتی با کارآگاه بازیات نقشه های منو خراب میکردی باید فکر اینجاهاشم میکردی .
قدمی جلو اومد و با صدایی که ناراحتی توش مشهود بود گفت _توروخدا بزار برم ببینمش .
پوکر فیس نگاش کردم ولی اون ملتمس به چشمام خیره بود .
بی توجه بهش از کنارش رد شدم که حرسی اومد جلوم_وایسا مهراب ...چته؟
چرا اینجوری میکنی با من؟ من پریاما.
از کنارش رد شدم و بدون نگاه کردن بهش گفتم_جالبه...
یه ساعت پیش یلدا و آوید ...صبح آرشام ...الانم تو ...
به سمتش چرخیدم و ابرو بالا انداختم_احیانا خودتون گوشت و تا دسته نکردید تو حلق گربه؟
منتظر به چشمای غمگینش نگاه کردم .
وقتی دیدم جوابی نداد بیخیال گرد کردم سمت آشپزخونه که دوباره جلوم وایساد .
کلافه دستی به صورتم و موهام کشیدم.
بعد نگاهم و به دستای لرزونش دوختم_پریا رو مخم نرو ...
سگ میشم یه کاری دست خودم و خودت میدما.
ولی لجباز تر از این حرفا بود و جلو تر اومد .
یقم و درون مشتای دخترونش گرفت .
لباسم و کمی کشید که توجهم و به خودش جلب کنه و همینم شد که نگاهم و بهش دادم .
چشمای غمگینش و دوخت بهم_توروخدا مهراب ...بزار برم پیشش ..زود میام بخدا ...
بی حرف نگاش کردم .
داشتم راضی میشدم ولی با به یاد آوردن وضعیت هستی که نتیجه عصبانیتِ حاصل از نخوردن قرصام بود قاطعانه و محکم نه ای گفتم که دیگه حرفی نزد ولی دلخور به سمت سالن رفت.
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #120
⊱ ──────────────────────── ⊰
از زبان پریا
آهسته و بی سر و صدا در حالی که حواسم بود مهراب منو نبینه از پله ها بالا رفتم .
دم در اتاقی که میدونستم هستی داخلشه متوقف شدم .
گوشم رو چسبوندم به در .
نفسم و حبس کردم که بتونم دقیق گوش بدم ببینم صدایی میاد یا نه.
با شنیدن صدای ناله مانند و هق هق آرومش احساس کردم نبضم کند شد .
قلبم وحشتناک تیر کشید .
دستم و روی قلبم که بی قرار خودش و به در و دیوار میکوبید گذاشتم .
سعی کردم آروم باشم ولی با شنیدن دوباره صداش چشمام ناخواسته پره اشک شد و سرم و از روی در برداشتم .
به دیوار تکیه دادم.
ولی پاهام انگار توان تحمل وزنم و نداشتن چون ثانیه ای بعد سست شده کنار دیوار سر خوردم و روی زمین نشستم .
پاهام و تو شکمم جمع کردم و دستام و دور پاهام حلقه کردم.
سرم رو روی زانوهام گذاشتم که قطره اشکی از چشمم چکید .
من باعث شدم این اتفاقا بیوفته...
هستی بخاطر خودخواهیِ من الان اون توعه و حالش بده .
بخاطر لجبازیه من با مهراب سره اینکه بهم هدف اصلیش و نگفته بود هستی اینجا داره اذیت میشه...
با فکر به این چیزا اشکام شدت گرفتن .
همون لحظه شنیدن اسمم از زبون مهراب باعث شد سرم و از رو پاهام بردارم و چشمای قرمز و اشکیم رو به صورتش بدوزم .
با دیدن چهره غیر طبیعیم از اون حالت بی خیال و بی حسش در اومد و دقیق شد تو صورتم .
تک تک اجزای صورتم رو از نظر گذروند .
گونه هام که بخاطر گریه قرمز شده بودن....
لبام که از شدت گاز گرفتن برای مهار بغضِ درونِ گلوم قطعا رو به کبودی بودن..
و در نهایت رو تیله های مشکی لرزونم ثابت موند .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰