eitaa logo
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
771 دنبال‌کننده
39 عکس
30 ویدیو
0 فایل
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست! رمان : هَپی سَک (happysac) ژانر : عاشقانه،مافیایی،رفاقتی به قلم : هستی در ابتدا همه چیز شادمانه آغاز میشود ولی این ، آغاز مسیری با بهای سنگین است ... بهایی بسیار سنگین! پارت هر شب ساعت 9 .
مشاهده در ایتا
دانلود
من اومدم ممبرای قشنگممم دست پر ام اومدمممم
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ بعد خنده کنان گفت_ولی دهن آرشام سرویسه اینطور که معلومه . مشکی عصبی شده بوددددد؟ مشکییییی!؟ آخه من ریلکس تر از این بشر ندیدم . مگه میشه اصلا؟ با به یاد آوردن چیزی یهو گفتم_حالا چرا دارید میرید شمال؟ یلدا بلافاصله صدای خودش قطع شد و لحنش سرشار از ندونستن و کجنکاوی_نمیدونم ...وقتی هستی و بردن اتاق مشکی ما نمیدونستی هستیِ . مکثی کرد که تو دلم گفتم رفیق ساده من،همه میدونستن فقط تو نمیدونستی . دوباره ادامه داد_وقتی مشکی زنگ زد به آوید رفتیم بالا دیدیم هستی بیهوشه . قرار شد ببریمش شمال تا بیاد . بهت زده داد زدم_چییییییییی؟ یلدا متعجب گفت _ما ام تعجب کردیم ولی نه دیگه مثل تو. سکوت کرده تو فکر بودم که یلدا گفت _پری آوید اومد... بیا ویلا می‌بینمت کامل تعریف میکنم برات . فعلا . و بعد قطع کرد . گوشی رو روی صندلی شاگرد پرت کردم . فرمون و درون مشتم فشردم و زیر لب در حالی که تو فکر بودم گفتم_مهراب....مهراب..... چرا داری این کارارو میکنی؟ چرا نمیگی هدفت و بهم؟ از زبان هستی یک ماه بعد نمیدونم چقد زد که کمربند و پرت کرد کنار دیوار و عربده زنان مشت میکوبید به دیوار . از شدت گریه نه صدام در میومد نه درست میتونستم نفس بکشم . فقط اشکام بی صدا روی گونه هام میریختن. نفس زنون برگشت سمتم که وحشت کرده با چشمای خیسم نگاش کردم . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ با دیدن نگاهم چند ثانیه مکث کرد . بعد کلافه دستی به ته ریشش کشید و پلکاش و رو هم فشرد . انگار سعی داشت خودشو کنترل کنه . لحظه ای بعد انگشتش رو تهدیدوار به سمتم گرفت_تو جرعت داری یه بار دیگه ... فقط یه بار دیگه من و از خودت برون . از لای دندونای کلید شدش غرید_دستات و میشکنم که دیگه با چیزی نتونی منو پس بزنی . عربده زد_فهمیدیییی؟ اشکام از چشمام پایین ریختن . چشمام و با درد بستم و سرم و پایین گرفتم که موهام تو صورتم ریخت . زیر لب پر بغض زمزمه کردم_ازت...متنفرم.... انگار نشنید چون بی هیچ حرف دیگه ای عصبی به سمت در قدم برداشت . بعد از بیرون رفتنش در و به هم کوبید و صدای چرخیدن کلید توی در ، قدرتش رو برای بار هزارم تو صورتم کوبید. از زبان مهراب کلید و بعد از قفل کردنِ در بیرون کشیدم و توی جیبم فرو کردم . عصبی به سمت پله های پایین قدم برداشتم . همون لحظه صدای باز شدن در ورودی بلند شد و باعث شد قدمام و تند تر کنم . هنوز به پایین نرسیده بودم که پریارو با حالت آشفته ای پایین پله ها دیدم. نمیدونم چجوری بودم که با دیدنم شوک و ناباوری توی چشماش نشست . دهنش مثل ماهی باز میشد ولی صدایی ازش خارج نمیشد. با فکر به اینکه اتفاقی افتاده به سمتش رفتم و صداش زدم . قدمی جلو اومد و بلاخره زبون باز کرد_چیکارش کردی؟ ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰