⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #117
⊱ ──────────────────────── ⊰
بعد خنده کنان گفت_ولی دهن آرشام سرویسه اینطور که معلومه .
مشکی عصبی شده بوددددد؟ مشکییییی!؟
آخه من ریلکس تر از این بشر ندیدم .
مگه میشه اصلا؟
با به یاد آوردن چیزی یهو گفتم_حالا چرا دارید میرید شمال؟
یلدا بلافاصله صدای خودش قطع شد و لحنش سرشار از ندونستن و کجنکاوی_نمیدونم ...وقتی هستی و بردن اتاق مشکی ما نمیدونستی هستیِ .
مکثی کرد که تو دلم گفتم رفیق ساده من،همه میدونستن فقط تو نمیدونستی .
دوباره ادامه داد_وقتی مشکی زنگ زد به آوید رفتیم بالا دیدیم هستی بیهوشه .
قرار شد ببریمش شمال تا بیاد .
بهت زده داد زدم_چییییییییی؟
یلدا متعجب گفت _ما ام تعجب کردیم ولی نه دیگه مثل تو.
سکوت کرده تو فکر بودم که یلدا گفت _پری آوید اومد...
بیا ویلا میبینمت کامل تعریف میکنم برات . فعلا .
و بعد قطع کرد .
گوشی رو روی صندلی شاگرد پرت کردم .
فرمون و درون مشتم فشردم و زیر لب در حالی که تو فکر بودم گفتم_مهراب....مهراب.....
چرا داری این کارارو میکنی؟
چرا نمیگی هدفت و بهم؟
از زبان هستی
یک ماه بعد
نمیدونم چقد زد که کمربند و پرت کرد کنار دیوار و عربده زنان مشت میکوبید به دیوار .
از شدت گریه نه صدام در میومد نه درست میتونستم نفس بکشم .
فقط اشکام بی صدا روی گونه هام میریختن.
نفس زنون برگشت سمتم که وحشت کرده با چشمای خیسم نگاش کردم .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #118
⊱ ──────────────────────── ⊰
با دیدن نگاهم چند ثانیه مکث کرد .
بعد کلافه دستی به ته ریشش کشید و پلکاش و رو هم فشرد .
انگار سعی داشت خودشو کنترل کنه .
لحظه ای بعد انگشتش رو تهدیدوار به سمتم گرفت_تو جرعت داری یه بار دیگه ...
فقط یه بار دیگه من و از خودت برون .
از لای دندونای کلید شدش غرید_دستات و میشکنم که دیگه با چیزی نتونی منو پس بزنی .
عربده زد_فهمیدیییی؟
اشکام از چشمام پایین ریختن .
چشمام و با درد بستم و سرم و پایین گرفتم که موهام تو صورتم ریخت .
زیر لب پر بغض زمزمه کردم_ازت...متنفرم....
انگار نشنید چون بی هیچ حرف دیگه ای عصبی به سمت در قدم برداشت .
بعد از بیرون رفتنش در و به هم کوبید و صدای چرخیدن کلید توی در ، قدرتش رو برای بار هزارم تو صورتم کوبید.
از زبان مهراب
کلید و بعد از قفل کردنِ در بیرون کشیدم و توی جیبم فرو کردم .
عصبی به سمت پله های پایین قدم برداشتم .
همون لحظه صدای باز شدن در ورودی بلند شد و باعث شد قدمام و تند تر کنم .
هنوز به پایین نرسیده بودم که پریارو با حالت آشفته ای پایین پله ها دیدم.
نمیدونم چجوری بودم که با دیدنم شوک و ناباوری توی چشماش نشست .
دهنش مثل ماهی باز میشد ولی صدایی ازش خارج نمیشد.
با فکر به اینکه اتفاقی افتاده به سمتش رفتم و صداش زدم .
قدمی جلو اومد و بلاخره زبون باز کرد_چیکارش کردی؟
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی ترکیب آهنگ شایع و سوگند باهم>>>
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #119
⊱ ──────────────────────── ⊰
بلافاصله فهمیدم دردش چیه .
پوزخندی زدم_اون روزی که داشتی با کارآگاه بازیات نقشه های منو خراب میکردی باید فکر اینجاهاشم میکردی .
قدمی جلو اومد و با صدایی که ناراحتی توش مشهود بود گفت _توروخدا بزار برم ببینمش .
پوکر فیس نگاش کردم ولی اون ملتمس به چشمام خیره بود .
بی توجه بهش از کنارش رد شدم که حرسی اومد جلوم_وایسا مهراب ...چته؟
چرا اینجوری میکنی با من؟ من پریاما.
از کنارش رد شدم و بدون نگاه کردن بهش گفتم_جالبه...
یه ساعت پیش یلدا و آوید ...صبح آرشام ...الانم تو ...
به سمتش چرخیدم و ابرو بالا انداختم_احیانا خودتون گوشت و تا دسته نکردید تو حلق گربه؟
منتظر به چشمای غمگینش نگاه کردم .
وقتی دیدم جوابی نداد بیخیال گرد کردم سمت آشپزخونه که دوباره جلوم وایساد .
کلافه دستی به صورتم و موهام کشیدم.
بعد نگاهم و به دستای لرزونش دوختم_پریا رو مخم نرو ...
سگ میشم یه کاری دست خودم و خودت میدما.
ولی لجباز تر از این حرفا بود و جلو تر اومد .
یقم و درون مشتای دخترونش گرفت .
لباسم و کمی کشید که توجهم و به خودش جلب کنه و همینم شد که نگاهم و بهش دادم .
چشمای غمگینش و دوخت بهم_توروخدا مهراب ...بزار برم پیشش ..زود میام بخدا ...
بی حرف نگاش کردم .
داشتم راضی میشدم ولی با به یاد آوردن وضعیت هستی که نتیجه عصبانیتِ حاصل از نخوردن قرصام بود قاطعانه و محکم نه ای گفتم که دیگه حرفی نزد ولی دلخور به سمت سالن رفت.
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #120
⊱ ──────────────────────── ⊰
از زبان پریا
آهسته و بی سر و صدا در حالی که حواسم بود مهراب منو نبینه از پله ها بالا رفتم .
دم در اتاقی که میدونستم هستی داخلشه متوقف شدم .
گوشم رو چسبوندم به در .
نفسم و حبس کردم که بتونم دقیق گوش بدم ببینم صدایی میاد یا نه.
با شنیدن صدای ناله مانند و هق هق آرومش احساس کردم نبضم کند شد .
قلبم وحشتناک تیر کشید .
دستم و روی قلبم که بی قرار خودش و به در و دیوار میکوبید گذاشتم .
سعی کردم آروم باشم ولی با شنیدن دوباره صداش چشمام ناخواسته پره اشک شد و سرم و از روی در برداشتم .
به دیوار تکیه دادم.
ولی پاهام انگار توان تحمل وزنم و نداشتن چون ثانیه ای بعد سست شده کنار دیوار سر خوردم و روی زمین نشستم .
پاهام و تو شکمم جمع کردم و دستام و دور پاهام حلقه کردم.
سرم رو روی زانوهام گذاشتم که قطره اشکی از چشمم چکید .
من باعث شدم این اتفاقا بیوفته...
هستی بخاطر خودخواهیِ من الان اون توعه و حالش بده .
بخاطر لجبازیه من با مهراب سره اینکه بهم هدف اصلیش و نگفته بود هستی اینجا داره اذیت میشه...
با فکر به این چیزا اشکام شدت گرفتن .
همون لحظه شنیدن اسمم از زبون مهراب باعث شد سرم و از رو پاهام بردارم و چشمای قرمز و اشکیم رو به صورتش بدوزم .
با دیدن چهره غیر طبیعیم از اون حالت بی خیال و بی حسش در اومد و دقیق شد تو صورتم .
تک تک اجزای صورتم رو از نظر گذروند .
گونه هام که بخاطر گریه قرمز شده بودن....
لبام که از شدت گاز گرفتن برای مهار بغضِ درونِ گلوم قطعا رو به کبودی بودن..
و در نهایت رو تیله های مشکی لرزونم ثابت موند .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
یکی " نیاز " داره با تو باشه ؛
یکی نیاز داره با " تو " باشه.
اینا خیلی فرق دارن باهم..
هدایت شده از 𝒃𝒓𝒆𝒂𝒕𝒉𝒊𝒏𝒈
921.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تهش همش یادت رفت!!
·• 𝗝𝗢𝗜𝗡@Breathing_t