⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #119
⊱ ──────────────────────── ⊰
بلافاصله فهمیدم دردش چیه .
پوزخندی زدم_اون روزی که داشتی با کارآگاه بازیات نقشه های منو خراب میکردی باید فکر اینجاهاشم میکردی .
قدمی جلو اومد و با صدایی که ناراحتی توش مشهود بود گفت _توروخدا بزار برم ببینمش .
پوکر فیس نگاش کردم ولی اون ملتمس به چشمام خیره بود .
بی توجه بهش از کنارش رد شدم که حرسی اومد جلوم_وایسا مهراب ...چته؟
چرا اینجوری میکنی با من؟ من پریاما.
از کنارش رد شدم و بدون نگاه کردن بهش گفتم_جالبه...
یه ساعت پیش یلدا و آوید ...صبح آرشام ...الانم تو ...
به سمتش چرخیدم و ابرو بالا انداختم_احیانا خودتون گوشت و تا دسته نکردید تو حلق گربه؟
منتظر به چشمای غمگینش نگاه کردم .
وقتی دیدم جوابی نداد بیخیال گرد کردم سمت آشپزخونه که دوباره جلوم وایساد .
کلافه دستی به صورتم و موهام کشیدم.
بعد نگاهم و به دستای لرزونش دوختم_پریا رو مخم نرو ...
سگ میشم یه کاری دست خودم و خودت میدما.
ولی لجباز تر از این حرفا بود و جلو تر اومد .
یقم و درون مشتای دخترونش گرفت .
لباسم و کمی کشید که توجهم و به خودش جلب کنه و همینم شد که نگاهم و بهش دادم .
چشمای غمگینش و دوخت بهم_توروخدا مهراب ...بزار برم پیشش ..زود میام بخدا ...
بی حرف نگاش کردم .
داشتم راضی میشدم ولی با به یاد آوردن وضعیت هستی که نتیجه عصبانیتِ حاصل از نخوردن قرصام بود قاطعانه و محکم نه ای گفتم که دیگه حرفی نزد ولی دلخور به سمت سالن رفت.
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #120
⊱ ──────────────────────── ⊰
از زبان پریا
آهسته و بی سر و صدا در حالی که حواسم بود مهراب منو نبینه از پله ها بالا رفتم .
دم در اتاقی که میدونستم هستی داخلشه متوقف شدم .
گوشم رو چسبوندم به در .
نفسم و حبس کردم که بتونم دقیق گوش بدم ببینم صدایی میاد یا نه.
با شنیدن صدای ناله مانند و هق هق آرومش احساس کردم نبضم کند شد .
قلبم وحشتناک تیر کشید .
دستم و روی قلبم که بی قرار خودش و به در و دیوار میکوبید گذاشتم .
سعی کردم آروم باشم ولی با شنیدن دوباره صداش چشمام ناخواسته پره اشک شد و سرم و از روی در برداشتم .
به دیوار تکیه دادم.
ولی پاهام انگار توان تحمل وزنم و نداشتن چون ثانیه ای بعد سست شده کنار دیوار سر خوردم و روی زمین نشستم .
پاهام و تو شکمم جمع کردم و دستام و دور پاهام حلقه کردم.
سرم رو روی زانوهام گذاشتم که قطره اشکی از چشمم چکید .
من باعث شدم این اتفاقا بیوفته...
هستی بخاطر خودخواهیِ من الان اون توعه و حالش بده .
بخاطر لجبازیه من با مهراب سره اینکه بهم هدف اصلیش و نگفته بود هستی اینجا داره اذیت میشه...
با فکر به این چیزا اشکام شدت گرفتن .
همون لحظه شنیدن اسمم از زبون مهراب باعث شد سرم و از رو پاهام بردارم و چشمای قرمز و اشکیم رو به صورتش بدوزم .
با دیدن چهره غیر طبیعیم از اون حالت بی خیال و بی حسش در اومد و دقیق شد تو صورتم .
تک تک اجزای صورتم رو از نظر گذروند .
گونه هام که بخاطر گریه قرمز شده بودن....
لبام که از شدت گاز گرفتن برای مهار بغضِ درونِ گلوم قطعا رو به کبودی بودن..
و در نهایت رو تیله های مشکی لرزونم ثابت موند .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
یکی " نیاز " داره با تو باشه ؛
یکی نیاز داره با " تو " باشه.
اینا خیلی فرق دارن باهم..
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من خاطراتم با تورو هرشب مرور میکنم . . .
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #121
⊱ ──────────────────────── ⊰
بعد از مکث کوتاهی در حالی که خیره نگاهم میکرد ، با دو قدم خودش و بهم رسوند و جلوم زانو زد .
وقتی کنارم نشست نگاهم و ازش گرفتم و به زمین دوختم .
ولی دستش زیر چونم نشست و سرم و سمت خودش برگردوند و در همون حین گفت_ببینمت .
در حالی که چونم از شدت بغض کمی میلرزید و چشمام پر از اشک بودن به چشمای متعجبش نگاه کردم.
اشکی که از چشمم چکید و با کشیدن شصتش رو گونم پاک کرد .
تار میدیدمش .
دست مردونش رو از روی چونم برداشت .
تو یک حرکت ناگهانی از بازوم گرفت و منو به سمت خودش کشید که دستام از دور پاهام شل شدن و تو آغوش آشناش فرو رفتم.
سرم و روی سینش گذاشت .
روی موهای فرفریم که بخاطر افتادن شال بدون مانع شده بودن به آرومی دست میکشید .
بلاخره هق هقی که سعی در خفه کردنش داشتم بلند شد .
بعد از چند دقیقه بی نفس لباسش و گرفتم و کشیدم .
با عجز و هق هق کنان گفتم_میخوام ...هق...ببینمش...هق...چرا نمیزاری آخه...هق..؟
آروم ولی با تحکم گفت_گریه نکن .
سرم و از سینش جدا کردم.
نگاه بارونی و پر از حرفم و دوختم به چشمایی که سعی میکردن بفهمن من چمه .
لب زدم_توروخدا...
چند ثانیه بی حرف نگام کرد .
بعد دستم و گرفت و بلندم کرد .
کلید و از درون جیب شلوارش بیرون کشید.
از اینکه تونسته بودم مثل همیشه حرفم و به کرسی بشونم لبخند بی جونی رو لبام نقش بست .
بی تاب خیره شدم به در تا هر چه زود تر کنار بره .
در رو که باز کرد دستش رو پشت کمرم گذاشت و به داخل هدایتم کرد .
خوشحال شده رفتم تو ولی بلافاصله لبخند رو لبم ماسید و شوکه وایسادم .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #122
⊱ ──────────────────────── ⊰
اتاق وحشتناک بهم ریخته بود و روی زمین پر از خورده شیشه بود .
مبهوت به دور و اطرافم نگاه میکردم .
خوب بود کفش داشتم .
آروم از بین خورده شیشه ها رد شدم و جلو رفتم .
با دیدن هستی که روی تخت تو خودش جمع شده بود شوک دوم با شدت بیشتری بهم وارد شد .
لباس پاره شدش کبودیای بدنش و به نمایش میزاشت .
رد اشک خشک شده روی گونه هاش مهر تایید به همه حدسام زد .
ناباور و بهت زده به سمت اون که آروم خوابیده بود رفتم.
هاله اشکی که توی چشمام جمع شده بود دیدم و تار میکرد .
کنارش روی تخت نشستم .
پر بغض نگاهی به چهره بی روحش کردم .
برای بار هزارم از کاری که کرده بودم پشیمون شدم .
ناخواسته دستم سمت دستش که روی بازوش بود رفت و دستش و درون دستم گرفتم .
شدید تب داشت .
ترسیده به سمت مهراب که تک تک حرکاتم و زیر نظر داشت برگشتم _چرا انقد داغه؟
بی اهمیت به سوالم گفت _بسه...پاشو باید برم شرکت..
عصبی گفتم_چی چیو پاشو؟ داره تو تب میسوزه.
تبش نیاد پایین تشنج میکنه.
پوزخندی زد _قاتل نگران مقتولش نمیشه .
با شنیدن این حرفش یه چیزی تو دلم تکون خورد...
راست میگفت .
حال الانه هستی تقصیر منه.
دوباره بغض راه گلوم و بست .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰