eitaa logo
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
621 دنبال‌کننده
44 عکس
35 ویدیو
0 فایل
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست! رمان : هَپی سَک (happysac) ژانر : عاشقانه،مافیایی،رفاقتی به قلم : هستی در ابتدا همه چیز شادمانه آغاز میشود ولی این ، آغاز مسیری با بهای سنگین است ... بهایی بسیار سنگین! پارت هر شب ساعت 9 .
مشاهده در ایتا
دانلود
« سوزش چشم من از لذت زیبایی توست خیره بودم به تو و پلک زدن یادم رفت»
سلاممم چطورید ممبرای گلم
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ بلافاصله فهمیدم دردش چیه . پوزخندی زدم_اون روزی که داشتی با کارآگاه بازیات نقشه های منو خراب میکردی باید فکر اینجاهاشم میکردی . قدمی جلو اومد و با صدایی که ناراحتی توش مشهود بود گفت _توروخدا بزار برم ببینمش . پوکر فیس نگاش کردم ولی اون ملتمس به چشمام خیره بود . بی توجه بهش از کنارش رد شدم که حرسی اومد جلوم_وایسا مهراب ...چته؟ چرا اینجوری می‌کنی با من؟ من پریاما. از کنارش رد شدم و بدون نگاه کردن بهش گفتم_جالبه... یه ساعت پیش یلدا و آوید ...صبح آرشام ...الانم تو ... به سمتش چرخیدم و ابرو بالا انداختم_احیانا خودتون گوشت و تا دسته نکردید تو حلق گربه؟ منتظر به چشمای غمگینش نگاه کردم . وقتی دیدم جوابی نداد بیخیال گرد کردم سمت آشپزخونه که دوباره جلوم وایساد . کلافه دستی به صورتم و موهام کشیدم. بعد نگاهم و به دستای لرزونش دوختم_پریا رو مخم نرو ... سگ میشم یه کاری دست خودم و خودت میدما. ولی لجباز تر از این حرفا بود و جلو تر اومد . یقم و درون مشتای دخترونش گرفت . لباسم و کمی کشید که توجهم و به خودش جلب کنه و همینم شد که نگاهم و بهش دادم . چشمای غمگینش و دوخت بهم_توروخدا مهراب ...بزار برم پیشش ..زود میام بخدا ... بی حرف نگاش کردم . داشتم راضی میشدم ولی با به یاد آوردن وضعیت هستی که نتیجه عصبانیتِ حاصل از نخوردن قرصام بود قاطعانه و محکم نه ای گفتم که دیگه حرفی نزد ولی دلخور به سمت سالن رفت. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ از زبان پریا آهسته و بی سر و صدا در حالی که حواسم بود مهراب منو نبینه از پله ها بالا رفتم . دم در اتاقی که میدونستم هستی داخلشه متوقف شدم . گوشم رو چسبوندم به در . نفسم و حبس کردم که بتونم دقیق گوش بدم ببینم صدایی میاد یا نه. با شنیدن صدای ناله مانند و هق هق آرومش احساس کردم نبضم کند شد . قلبم وحشتناک تیر کشید . دستم و روی قلبم که بی قرار خودش و به در و دیوار میکوبید گذاشتم . سعی کردم آروم باشم ولی با شنیدن دوباره صداش چشمام ناخواسته پره اشک شد و سرم و از روی در برداشتم . به دیوار تکیه دادم. ولی پاهام انگار توان تحمل وزنم و نداشتن چون ثانیه ای بعد سست شده کنار دیوار سر خوردم و روی زمین نشستم . پاهام و تو شکمم جمع کردم و دستام و دور پاهام حلقه کردم. سرم رو روی زانوهام گذاشتم که قطره اشکی از چشمم چکید . من باعث شدم این اتفاقا بیوفته... هستی بخاطر خودخواهیِ من الان اون توعه و حالش بده . بخاطر لجبازیه من با مهراب سره اینکه بهم هدف اصلیش و نگفته بود هستی اینجا داره اذیت میشه... با فکر به این چیزا اشکام شدت گرفتن . همون لحظه شنیدن اسمم از زبون مهراب باعث شد سرم و از رو پاهام بردارم و چشمای قرمز و اشکیم رو به صورتش بدوزم . با دیدن چهره غیر طبیعیم از اون حالت بی خیال و بی حسش در اومد و دقیق شد تو صورتم . تک تک اجزای صورتم رو از نظر گذروند . گونه هام که بخاطر گریه قرمز شده بودن.... لبام که از شدت گاز گرفتن برای مهار بغضِ درونِ گلوم قطعا رو به کبودی بودن.. و در نهایت رو تیله های مشکی لرزونم ثابت موند . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
یکی " نیاز " داره با تو باشه ؛ یکی نیاز داره با " تو " باشه. اینا خیلی فرق دارن باهم..
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ بعد از مکث کوتاهی در حالی که خیره نگاهم میکرد ، با دو قدم خودش و بهم رسوند و جلوم زانو زد . وقتی کنارم نشست نگاهم و ازش گرفتم و به زمین دوختم . ولی دستش زیر چونم نشست و سرم و سمت خودش برگردوند و در همون حین گفت_ببینمت . در حالی که چونم از شدت بغض کمی می‌لرزید و چشمام پر از اشک بودن به چشمای متعجبش نگاه کردم. اشکی که از چشمم چکید و با کشیدن شصتش رو گونم پاک کرد . تار میدیدمش . دست مردونش رو از روی چونم برداشت . تو یک حرکت ناگهانی از بازوم گرفت و منو به سمت خودش کشید که دستام از دور پاهام شل شدن و تو آغوش آشناش فرو رفتم. سرم و روی سینش گذاشت . روی موهای فرفریم که بخاطر افتادن شال بدون مانع شده بودن به آرومی دست میکشید . بلاخره هق هقی که سعی در خفه کردنش داشتم بلند شد . بعد از چند دقیقه بی نفس لباسش و گرفتم و کشیدم . با عجز و هق هق کنان گفتم_میخوام ...هق...ببینمش...هق...چرا نمیزاری آخه...هق..؟ آروم ولی با تحکم گفت_گریه نکن . سرم و از سینش جدا کردم. نگاه بارونی و پر از حرفم و دوختم به چشمایی که سعی میکردن بفهمن من چمه . لب زدم_توروخدا... چند ثانیه بی حرف نگام کرد . بعد دستم و گرفت و بلندم کرد . کلید و از درون جیب شلوارش بیرون کشید. از اینکه تونسته بودم مثل همیشه حرفم و به کرسی بشونم لبخند بی جونی رو لبام نقش بست . بی تاب خیره شدم به در تا هر چه زود تر کنار بره . در رو که باز کرد دستش رو پشت کمرم گذاشت و به داخل هدایتم کرد . خوشحال شده رفتم تو ولی بلافاصله لبخند رو لبم ماسید و شوکه وایسادم . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ اتاق وحشتناک بهم ریخته بود و روی زمین پر از خورده شیشه بود . مبهوت به دور و اطرافم نگاه میکردم . خوب بود کفش داشتم . آروم از بین خورده شیشه ها رد شدم و جلو رفتم . با دیدن هستی که روی تخت تو خودش جمع شده بود شوک دوم با شدت بیشتری بهم وارد شد . لباس پاره شدش کبودیای بدنش و به نمایش میزاشت . رد اشک خشک شده روی گونه هاش مهر تایید به همه حدسام زد . ناباور و بهت زده به سمت اون که آروم خوابیده بود رفتم. هاله اشکی که توی چشمام جمع شده بود دیدم و تار میکرد . کنارش روی تخت نشستم . پر بغض نگاهی به چهره بی روحش کردم . برای بار هزارم از کاری که کرده بودم پشیمون شدم . ناخواسته دستم سمت دستش که روی بازوش بود رفت و دستش و درون دستم گرفتم . شدید تب داشت . ترسیده به سمت مهراب که تک تک حرکاتم و زیر نظر داشت برگشتم _چرا انقد داغه؟ بی اهمیت به سوالم گفت _بسه...پاشو باید برم شرکت.. عصبی گفتم_چی چیو پاشو؟ داره تو تب میسوزه. تبش نیاد پایین تشنج می‌کنه. پوزخندی زد _قاتل نگران مقتولش نمیشه . با شنیدن این حرفش یه چیزی تو دلم تکون خورد... راست می‌گفت . حال الانه هستی تقصیر منه. دوباره بغض راه گلوم و بست . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰