eitaa logo
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
646 دنبال‌کننده
50 عکس
37 ویدیو
0 فایل
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست! رمان : هَپی سَک (happysac) ژانر : عاشقانه،مافیایی،رفاقتی به قلم : هستی در ابتدا همه چیز شادمانه آغاز میشود ولی این ، آغاز مسیری با بهای سنگین است ... بهایی بسیار سنگین! پارت هر شب ساعت 9 .
مشاهده در ایتا
دانلود
« سوزش چشم من از لذت زیبایی توست خیره بودم به تو و پلک زدن یادم رفت»
سلاممم چطورید ممبرای گلم
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ بلافاصله فهمیدم دردش چیه . پوزخندی زدم_اون روزی که داشتی با کارآگاه بازیات نقشه های منو خراب میکردی باید فکر اینجاهاشم میکردی . قدمی جلو اومد و با صدایی که ناراحتی توش مشهود بود گفت _توروخدا بزار برم ببینمش . پوکر فیس نگاش کردم ولی اون ملتمس به چشمام خیره بود . بی توجه بهش از کنارش رد شدم که حرسی اومد جلوم_وایسا مهراب ...چته؟ چرا اینجوری می‌کنی با من؟ من پریاما. از کنارش رد شدم و بدون نگاه کردن بهش گفتم_جالبه... یه ساعت پیش یلدا و آوید ...صبح آرشام ...الانم تو ... به سمتش چرخیدم و ابرو بالا انداختم_احیانا خودتون گوشت و تا دسته نکردید تو حلق گربه؟ منتظر به چشمای غمگینش نگاه کردم . وقتی دیدم جوابی نداد بیخیال گرد کردم سمت آشپزخونه که دوباره جلوم وایساد . کلافه دستی به صورتم و موهام کشیدم. بعد نگاهم و به دستای لرزونش دوختم_پریا رو مخم نرو ... سگ میشم یه کاری دست خودم و خودت میدما. ولی لجباز تر از این حرفا بود و جلو تر اومد . یقم و درون مشتای دخترونش گرفت . لباسم و کمی کشید که توجهم و به خودش جلب کنه و همینم شد که نگاهم و بهش دادم . چشمای غمگینش و دوخت بهم_توروخدا مهراب ...بزار برم پیشش ..زود میام بخدا ... بی حرف نگاش کردم . داشتم راضی میشدم ولی با به یاد آوردن وضعیت هستی که نتیجه عصبانیتِ حاصل از نخوردن قرصام بود قاطعانه و محکم نه ای گفتم که دیگه حرفی نزد ولی دلخور به سمت سالن رفت. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ از زبان پریا آهسته و بی سر و صدا در حالی که حواسم بود مهراب منو نبینه از پله ها بالا رفتم . دم در اتاقی که میدونستم هستی داخلشه متوقف شدم . گوشم رو چسبوندم به در . نفسم و حبس کردم که بتونم دقیق گوش بدم ببینم صدایی میاد یا نه. با شنیدن صدای ناله مانند و هق هق آرومش احساس کردم نبضم کند شد . قلبم وحشتناک تیر کشید . دستم و روی قلبم که بی قرار خودش و به در و دیوار میکوبید گذاشتم . سعی کردم آروم باشم ولی با شنیدن دوباره صداش چشمام ناخواسته پره اشک شد و سرم و از روی در برداشتم . به دیوار تکیه دادم. ولی پاهام انگار توان تحمل وزنم و نداشتن چون ثانیه ای بعد سست شده کنار دیوار سر خوردم و روی زمین نشستم . پاهام و تو شکمم جمع کردم و دستام و دور پاهام حلقه کردم. سرم رو روی زانوهام گذاشتم که قطره اشکی از چشمم چکید . من باعث شدم این اتفاقا بیوفته... هستی بخاطر خودخواهیِ من الان اون توعه و حالش بده . بخاطر لجبازیه من با مهراب سره اینکه بهم هدف اصلیش و نگفته بود هستی اینجا داره اذیت میشه... با فکر به این چیزا اشکام شدت گرفتن . همون لحظه شنیدن اسمم از زبون مهراب باعث شد سرم و از رو پاهام بردارم و چشمای قرمز و اشکیم رو به صورتش بدوزم . با دیدن چهره غیر طبیعیم از اون حالت بی خیال و بی حسش در اومد و دقیق شد تو صورتم . تک تک اجزای صورتم رو از نظر گذروند . گونه هام که بخاطر گریه قرمز شده بودن.... لبام که از شدت گاز گرفتن برای مهار بغضِ درونِ گلوم قطعا رو به کبودی بودن.. و در نهایت رو تیله های مشکی لرزونم ثابت موند . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
یکی " نیاز " داره با تو باشه ؛ یکی نیاز داره با " تو " باشه. اینا خیلی فرق دارن باهم..
هدایت شده از ریزش داشتم جبران کنید😭😭
📱:::: پرامپت نیمار با شما نمیخای پرامپت عکس با نیمار رو داشته باشی؟؟ 😼 _____________୨𐍸୧_________________ امار چنلم 2.220 بشه میزارمش https://eitaa.com/joinchat/3671525011C16f03bb2fc پس سریع جوین بده ❤️‍🔥☝️🏻
❌️پاک نکن بذار مالک ببینه❌️ همسایه‌ها دفعه بعدی ببینم از چنلی که اد نیستم فور میدید به مدت 24ساعت دسترسی‌هارو میبندم https://eitaa.com/joinchat/2053375154Cf1234bdf71
هدایت شده از 𝁖 𝗕𝗲𝗮𝘂𝘁𝘆⠀໋.
💢💢 همسایه ها میخام چنلو بفروشم اینو جایگزین میکنم. https://eitaa.com/joinchat/3567781530Ce133641643 💢 جوین بدین اد کنم💁🏻‍♀️ @Tiixam 💢 جوین دادی پیوی اطلاع بده ؛💢 💢 پاک نکن مالک یا اد فور ببینه ! 💢