eitaa logo
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
621 دنبال‌کننده
44 عکس
35 ویدیو
0 فایل
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست! رمان : هَپی سَک (happysac) ژانر : عاشقانه،مافیایی،رفاقتی به قلم : هستی در ابتدا همه چیز شادمانه آغاز میشود ولی این ، آغاز مسیری با بهای سنگین است ... بهایی بسیار سنگین! پارت هر شب ساعت 9 .
مشاهده در ایتا
دانلود
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ بعد از مکث کوتاهی در حالی که خیره نگاهم میکرد ، با دو قدم خودش و بهم رسوند و جلوم زانو زد . وقتی کنارم نشست نگاهم و ازش گرفتم و به زمین دوختم . ولی دستش زیر چونم نشست و سرم و سمت خودش برگردوند و در همون حین گفت_ببینمت . در حالی که چونم از شدت بغض کمی می‌لرزید و چشمام پر از اشک بودن به چشمای متعجبش نگاه کردم. اشکی که از چشمم چکید و با کشیدن شصتش رو گونم پاک کرد . تار میدیدمش . دست مردونش رو از روی چونم برداشت . تو یک حرکت ناگهانی از بازوم گرفت و منو به سمت خودش کشید که دستام از دور پاهام شل شدن و تو آغوش آشناش فرو رفتم. سرم و روی سینش گذاشت . روی موهای فرفریم که بخاطر افتادن شال بدون مانع شده بودن به آرومی دست میکشید . بلاخره هق هقی که سعی در خفه کردنش داشتم بلند شد . بعد از چند دقیقه بی نفس لباسش و گرفتم و کشیدم . با عجز و هق هق کنان گفتم_میخوام ...هق...ببینمش...هق...چرا نمیزاری آخه...هق..؟ آروم ولی با تحکم گفت_گریه نکن . سرم و از سینش جدا کردم. نگاه بارونی و پر از حرفم و دوختم به چشمایی که سعی میکردن بفهمن من چمه . لب زدم_توروخدا... چند ثانیه بی حرف نگام کرد . بعد دستم و گرفت و بلندم کرد . کلید و از درون جیب شلوارش بیرون کشید. از اینکه تونسته بودم مثل همیشه حرفم و به کرسی بشونم لبخند بی جونی رو لبام نقش بست . بی تاب خیره شدم به در تا هر چه زود تر کنار بره . در رو که باز کرد دستش رو پشت کمرم گذاشت و به داخل هدایتم کرد . خوشحال شده رفتم تو ولی بلافاصله لبخند رو لبم ماسید و شوکه وایسادم . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ اتاق وحشتناک بهم ریخته بود و روی زمین پر از خورده شیشه بود . مبهوت به دور و اطرافم نگاه میکردم . خوب بود کفش داشتم . آروم از بین خورده شیشه ها رد شدم و جلو رفتم . با دیدن هستی که روی تخت تو خودش جمع شده بود شوک دوم با شدت بیشتری بهم وارد شد . لباس پاره شدش کبودیای بدنش و به نمایش میزاشت . رد اشک خشک شده روی گونه هاش مهر تایید به همه حدسام زد . ناباور و بهت زده به سمت اون که آروم خوابیده بود رفتم. هاله اشکی که توی چشمام جمع شده بود دیدم و تار میکرد . کنارش روی تخت نشستم . پر بغض نگاهی به چهره بی روحش کردم . برای بار هزارم از کاری که کرده بودم پشیمون شدم . ناخواسته دستم سمت دستش که روی بازوش بود رفت و دستش و درون دستم گرفتم . شدید تب داشت . ترسیده به سمت مهراب که تک تک حرکاتم و زیر نظر داشت برگشتم _چرا انقد داغه؟ بی اهمیت به سوالم گفت _بسه...پاشو باید برم شرکت.. عصبی گفتم_چی چیو پاشو؟ داره تو تب میسوزه. تبش نیاد پایین تشنج می‌کنه. پوزخندی زد _قاتل نگران مقتولش نمیشه . با شنیدن این حرفش یه چیزی تو دلم تکون خورد... راست می‌گفت . حال الانه هستی تقصیر منه. دوباره بغض راه گلوم و بست . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
هدایت شده از 𝁖 𝗕𝗲𝗮𝘂𝘁𝘆⠀໋.
866.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤣🤣🤣🤣خدا شفات بده سیسی🤣🤣🤣 کاملش 200 https://eitaa.com/joinchat/3567781530Ce133641643 جویم شو از دستش ندی🤣💘
هدایت شده از Deerling′s Secret
یوزر YaLdA عshق باید بهت اضافه کنه ، نه ازت کم کنه اگه داری کوچیک‌تر می‌شی ، اون راbطه درسته؟نه.
هدایت شده از Deerling′s Secret
یوزر Avin هیچوقت بیشتر از اون‌قدری که بهت انرژی می‌دن انرژی نده ، عshق یه معامله‌ست ، نه خیریه.
هدایت شده از 𝁖 𝗕𝗲𝗮𝘂𝘁𝘆⠀໋.
866.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤣🤣🤣🤣خدا شفات بده سیسی🤣🤣🤣 کاملش گذاشتم 😼💞🤣 https://eitaa.com/joinchat/3567781530Ce133641643 جویم شو از دستش ندی🤣💘
هدایت شده از Deerling′s Secret
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا