2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من خاطراتم با تورو هرشب مرور میکنم . . .
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #121
⊱ ──────────────────────── ⊰
بعد از مکث کوتاهی در حالی که خیره نگاهم میکرد ، با دو قدم خودش و بهم رسوند و جلوم زانو زد .
وقتی کنارم نشست نگاهم و ازش گرفتم و به زمین دوختم .
ولی دستش زیر چونم نشست و سرم و سمت خودش برگردوند و در همون حین گفت_ببینمت .
در حالی که چونم از شدت بغض کمی میلرزید و چشمام پر از اشک بودن به چشمای متعجبش نگاه کردم.
اشکی که از چشمم چکید و با کشیدن شصتش رو گونم پاک کرد .
تار میدیدمش .
دست مردونش رو از روی چونم برداشت .
تو یک حرکت ناگهانی از بازوم گرفت و منو به سمت خودش کشید که دستام از دور پاهام شل شدن و تو آغوش آشناش فرو رفتم.
سرم و روی سینش گذاشت .
روی موهای فرفریم که بخاطر افتادن شال بدون مانع شده بودن به آرومی دست میکشید .
بلاخره هق هقی که سعی در خفه کردنش داشتم بلند شد .
بعد از چند دقیقه بی نفس لباسش و گرفتم و کشیدم .
با عجز و هق هق کنان گفتم_میخوام ...هق...ببینمش...هق...چرا نمیزاری آخه...هق..؟
آروم ولی با تحکم گفت_گریه نکن .
سرم و از سینش جدا کردم.
نگاه بارونی و پر از حرفم و دوختم به چشمایی که سعی میکردن بفهمن من چمه .
لب زدم_توروخدا...
چند ثانیه بی حرف نگام کرد .
بعد دستم و گرفت و بلندم کرد .
کلید و از درون جیب شلوارش بیرون کشید.
از اینکه تونسته بودم مثل همیشه حرفم و به کرسی بشونم لبخند بی جونی رو لبام نقش بست .
بی تاب خیره شدم به در تا هر چه زود تر کنار بره .
در رو که باز کرد دستش رو پشت کمرم گذاشت و به داخل هدایتم کرد .
خوشحال شده رفتم تو ولی بلافاصله لبخند رو لبم ماسید و شوکه وایسادم .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #122
⊱ ──────────────────────── ⊰
اتاق وحشتناک بهم ریخته بود و روی زمین پر از خورده شیشه بود .
مبهوت به دور و اطرافم نگاه میکردم .
خوب بود کفش داشتم .
آروم از بین خورده شیشه ها رد شدم و جلو رفتم .
با دیدن هستی که روی تخت تو خودش جمع شده بود شوک دوم با شدت بیشتری بهم وارد شد .
لباس پاره شدش کبودیای بدنش و به نمایش میزاشت .
رد اشک خشک شده روی گونه هاش مهر تایید به همه حدسام زد .
ناباور و بهت زده به سمت اون که آروم خوابیده بود رفتم.
هاله اشکی که توی چشمام جمع شده بود دیدم و تار میکرد .
کنارش روی تخت نشستم .
پر بغض نگاهی به چهره بی روحش کردم .
برای بار هزارم از کاری که کرده بودم پشیمون شدم .
ناخواسته دستم سمت دستش که روی بازوش بود رفت و دستش و درون دستم گرفتم .
شدید تب داشت .
ترسیده به سمت مهراب که تک تک حرکاتم و زیر نظر داشت برگشتم _چرا انقد داغه؟
بی اهمیت به سوالم گفت _بسه...پاشو باید برم شرکت..
عصبی گفتم_چی چیو پاشو؟ داره تو تب میسوزه.
تبش نیاد پایین تشنج میکنه.
پوزخندی زد _قاتل نگران مقتولش نمیشه .
با شنیدن این حرفش یه چیزی تو دلم تکون خورد...
راست میگفت .
حال الانه هستی تقصیر منه.
دوباره بغض راه گلوم و بست .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
هدایت شده از 𝁖 𝗕𝗲𝗮𝘂𝘁𝘆⠀໋.
866.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤣🤣🤣🤣خدا شفات بده سیسی🤣🤣🤣
کاملش 200
https://eitaa.com/joinchat/3567781530Ce133641643
جویم شو از دستش ندی🤣💘
هدایت شده از Deerling′s Secret
یوزر YaLdA عshق باید بهت اضافه کنه ، نه ازت کم کنه
اگه داری کوچیکتر میشی ، اون راbطه درسته؟نه.
هدایت شده از Deerling′s Secret
یوزر Avin هیچوقت بیشتر از اونقدری که بهت انرژی میدن انرژی نده ، عshق یه معاملهست ، نه خیریه.
هدایت شده از 𝁖 𝗕𝗲𝗮𝘂𝘁𝘆⠀໋.
866.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤣🤣🤣🤣خدا شفات بده سیسی🤣🤣🤣
کاملش گذاشتم 😼💞🤣
https://eitaa.com/joinchat/3567781530Ce133641643
جویم شو از دستش ندی🤣💘