⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #124
⊱ ──────────────────────── ⊰
سه ساعت بعد
از زبان مهراب
در ورودی و باز کردم و به داخل رفتم .
بعد از چند دقیقه من بودم که بالای پله ها با لبخند کمرنگی خواهر کوچولوی سرتقم که کنار در اتاق هستی خوابش برده بود و نگاه میکردم .
کنارش نشستم .
دست انداختم زیر سر و زانو هاش و تو یه حرکت بلندش کردم و سمت اتاق کناری که برا خودم بود رفتم .
درو با پام باز کردم و به داخل رفتم .
به آرومی روی تخت خوابوندمش .
بلافاصله از اتاق خارج شدم و کلید اتاق هستی و از جیبم بیرون کشیدم .
داشتم از نگرانی دیوونه میشدم ولی بخاطر اینکه پریا یاد بگیره بی خبر از من کاری نکنه مجبور بودم به نقاب زدن...
نقاب کسی که حال عشقش براش مهم نیست..
بعد از باز کردن در به داخل رفتم و درو پشت سرم بستم .
به سمت هستی که چهره غرق خوابش درهم و خیس عرق بود رفتم .
دستم و روی پیشونیش گذاشتم که با داغی شدیدش مواجه شدم .
به سرعت از اتاق خارج شدم .
چند دقیقه بعد با ظرفی پر از آب خنک و یه دستمال پارچه ای روی تخت نشستم....
یه ساعت بعد
دستمال و توی ظرف انداختم .
خسته شده چند تار مویی که بخاطر بهم خوردن حالت موهام آشفته روی پیشونیم اومده بودن و به سمت بالا هدایت کردم .
بلاخره بعد از یه ساعت تونستم تبش و پایین بیارم .
آروم از جام بلند شدم و پتو رو روی پاهاش کشیدم .
چند ثانیه نگاهش کردم .
دستام و روی تخت گذاشتم و خم شدم تو صورتش .
خواستم بوسی رو گونش بزنم ولی مکث کردم .
چشمای بستش و از نظر گذروندم .
اون منو نمیخواد ...
امروز کنترلم و از دست دادم وگرنه هنوز انقد بی شرف نشدم بدون خواست خودش بخوام باهاش باشم .
فقط امروز خواستم یکم آروم شم با وجودش همین....ولی نشد..
مثل تموم این سال ها که آرامش برام حروم شده.
این بوسه رو یه طرفه نمیخوام .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
https://abzarek.ir/service-p/msg/4952191
بیاید یکم صحبت کنیم دلم براتون تنگ شدهههه
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_تورواونلحظهکهدیدم:)
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #125
⊱ ──────────────────────── ⊰
تو خواب تکونی خورد که از درد صورتش جمع شد .
خیره به صورتش زیر لب زمزمه وار گفتم _حالا حالا ها باهات کار دارم دردونه...
تو باید منو دوست داشته باشی .
بعد از این حرف ازش فاصله گرفتم و از اتاق خارج شدم .
در و قفل کردم .
به سمت اتاقم پا تند کردم و بعد از برداشتن تیشرت شلوار مشکی ای یه راست داخل حمام رفتم.
دوش ده دقیقه ای گرفتم .
بعد از پوشیدن لباسام در حالی که حوله کوچیکی دور گردنم بود از حمام زدم بیرون .
نگاهی به پریا کردم.
هنوز خواب بود .
حوله رو چنگ زدم و از رو گردنم برداشتم و روی پایین تخت انداختم.
به سمت کمد رفتم .
درش و باز کردم و از بین اون همه لباس مردونه جورواجور ، تنها لباس دخترونه که یه هودی آبی رنگ بود و با لطافت از چوب لباسی خارج کردم و در کمد و بستم .
به سمت تک صندلی راحتی کنار اتاق رفتم و روش شل نشستم .
سرم و به تکیه گاهش چسبوندم .
هودی رو درون مشتم آروم فشردم و به بینیم نزدیک کردم .
نفس عمیقی توش کشیدم .
چشمام از شدت آرامشی که به بدنم تزریق شد روهم رفتن و پر لذت " لعنتی " ای زیر لب گفتم .
لباس رو به قلبم فشردم تا شاید یکم کمتر بی تابی کنه .
با شنیدن صدای جیر جیر تخت چشم باز کردم و به پریا که روی تخت نشسته بود نگاهی انداختم .
بدون تغییر حالتی دوباره چشمام و بستم که بازم صدای کمی از تخت بلند شد .
نیازی به تظاهر نداشتم .
اون همه چیو بهتر از هر کسی میدونست .
سه سال بود همدم شب و روز من این لباس بود که مثل الماس ازش نگهداری میکردم .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
ܣܝ݆ߺَیܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝܨ ܫߊܢܚ݅ܦ̈ߊܝ̇ߺܘ)
سلام سلام
سلام الاغ عزیز حالت چطورهه(با ریتمم)