2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_تورواونلحظهکهدیدم:)
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #125
⊱ ──────────────────────── ⊰
تو خواب تکونی خورد که از درد صورتش جمع شد .
خیره به صورتش زیر لب زمزمه وار گفتم _حالا حالا ها باهات کار دارم دردونه...
تو باید منو دوست داشته باشی .
بعد از این حرف ازش فاصله گرفتم و از اتاق خارج شدم .
در و قفل کردم .
به سمت اتاقم پا تند کردم و بعد از برداشتن تیشرت شلوار مشکی ای یه راست داخل حمام رفتم.
دوش ده دقیقه ای گرفتم .
بعد از پوشیدن لباسام در حالی که حوله کوچیکی دور گردنم بود از حمام زدم بیرون .
نگاهی به پریا کردم.
هنوز خواب بود .
حوله رو چنگ زدم و از رو گردنم برداشتم و روی پایین تخت انداختم.
به سمت کمد رفتم .
درش و باز کردم و از بین اون همه لباس مردونه جورواجور ، تنها لباس دخترونه که یه هودی آبی رنگ بود و با لطافت از چوب لباسی خارج کردم و در کمد و بستم .
به سمت تک صندلی راحتی کنار اتاق رفتم و روش شل نشستم .
سرم و به تکیه گاهش چسبوندم .
هودی رو درون مشتم آروم فشردم و به بینیم نزدیک کردم .
نفس عمیقی توش کشیدم .
چشمام از شدت آرامشی که به بدنم تزریق شد روهم رفتن و پر لذت " لعنتی " ای زیر لب گفتم .
لباس رو به قلبم فشردم تا شاید یکم کمتر بی تابی کنه .
با شنیدن صدای جیر جیر تخت چشم باز کردم و به پریا که روی تخت نشسته بود نگاهی انداختم .
بدون تغییر حالتی دوباره چشمام و بستم که بازم صدای کمی از تخت بلند شد .
نیازی به تظاهر نداشتم .
اون همه چیو بهتر از هر کسی میدونست .
سه سال بود همدم شب و روز من این لباس بود که مثل الماس ازش نگهداری میکردم .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
ܣܝ݆ߺَیܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝܨ ܫߊܢܚ݅ܦ̈ߊܝ̇ߺܘ)
سلام سلام
سلام الاغ عزیز حالت چطورهه(با ریتمم)
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #126
⊱ ──────────────────────── ⊰
با شنیدن اسمم از زبونش بدون اینکه چشم باز کنم با صدای بمی گفتم_کنار شب خوابه برش دار...
برو بیرون درم ببند .
از زبان پریا
انگار خوب میدونست چی میخوام ازش که بی چون و چرا کلید و بهم داد و به عبارتی از سرش بازم کرد .
سریع کلید و از رو میز قاپیدم و به سمت اتاق هستی پرواز کردم.
درو باز کردم که سرش و از رو پاهاش برداشت و نگاه بی حالش و دوخت بهم ولی تا منو دید چشماش لبریز از نفرت شد و اخماش و تو هم کشید.
آروم سمتش رفتم و کنارش نشستم .
سعی کردم لرزش صدام و که بخاطر بغض درون گلوم بود رومهار کنم_خوبی؟
جوابی نداد و بی توجه بهم سرش و دوباره رو زانوهاش گذاشت .
نمیدونستم چی بگم ....
بعد مکث کوتاهی ، در حالی که بی اختیار هر از گاهی لبم و زیر دندونام میکشیدم گفتم_بهتر شدی؟
وقتی دیدم عکس العملی نشون نمیده دستم و به بازوش رسوندم.
هنوز کامل نگرفته بودمش و فقط نوک انگشتام به بازوش برخورد کرده بود که مثل برق گرفته ها یهو سربلند کرد و خودش و عقب کشید .
پر حرس و عصبانی نگاهم کرد_من به دلسوزی تو نیاز ندارم.
خودش و عقب تر کشید_حاضرم شب تا صبح با کتکای اون عوضی جون بدم ولی....
مکثی کرد و با نفرت ادامه داد _تورو حتی یه لحظه ام نبینم .
به تاج تخت چسبید .
دوباره پاهاش و بغل گرفت و سرش رو روی پاهاش گذاشت .
چشمام پر از اشک شده بود...
چقد ازم متنفر شده....
باورم نمیشه...یعنی مهراب که این همه اذیتش کرده رو به من ترجیح میده؟
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچوقت به هم نرسیدن💔