eitaa logo
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
566 دنبال‌کننده
45 عکس
35 ویدیو
0 فایل
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست! رمان : هَپی سَک (happysac) ژانر : عاشقانه،مافیایی،رفاقتی به قلم : هستی در ابتدا همه چیز شادمانه آغاز میشود ولی این ، آغاز مسیری با بهای سنگین است ... بهایی بسیار سنگین! پارت هر شب ساعت 9 .
مشاهده در ایتا
دانلود
پایان ناشناس خیلی خلوت بود امشب 💔
ولی بازم دمتون گرمممم
به سمت مـن بیـا ... حتـی اگر گلـولـه‌ای بودی در لولـه‌ی تفــنگ♡
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ تو خواب تکونی خورد که از درد صورتش جمع شد ‌. خیره به صورتش زیر لب زمزمه وار گفتم _حالا حالا ها باهات کار دارم دردونه... تو باید منو دوست داشته باشی . بعد از این حرف ازش فاصله گرفتم و از اتاق خارج شدم . در و قفل کردم . به سمت اتاقم پا تند کردم و بعد از برداشتن تیشرت شلوار مشکی ای یه راست داخل حمام رفتم. دوش ده دقیقه ای گرفتم . بعد از پوشیدن لباسام در حالی که حوله کوچیکی دور گردنم بود از حمام زدم بیرون . نگاهی به پریا کردم. هنوز خواب بود . حوله رو چنگ زدم و از رو گردنم برداشتم و روی پایین تخت انداختم. به سمت کمد رفتم . درش و باز کردم و از بین اون همه لباس مردونه جورواجور ، تنها لباس دخترونه که یه هودی آبی رنگ بود و با لطافت از چوب لباسی خارج کردم و در کمد و بستم . به سمت تک صندلی راحتی کنار اتاق رفتم و روش شل نشستم . سرم و به تکیه گاهش چسبوندم . هودی رو درون مشتم آروم فشردم و به بینیم نزدیک کردم . نفس عمیقی توش کشیدم . چشمام از شدت آرامشی که به بدنم تزریق شد روهم رفتن و پر لذت " لعنتی " ای زیر لب گفتم . لباس رو به قلبم فشردم تا شاید یکم کمتر بی تابی کنه . با شنیدن صدای جیر جیر تخت چشم باز کردم و به پریا که روی تخت نشسته بود نگاهی انداختم . بدون تغییر حالتی دوباره چشمام و بستم که بازم صدای کمی از تخت بلند شد . نیازی به تظاهر نداشتم . اون همه چیو بهتر از هر کسی میدونست . سه سال بود همدم شب و روز من این لباس بود که مثل الماس ازش نگهداری میکردم . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ با شنیدن اسمم از زبونش بدون اینکه چشم باز کنم با صدای بمی گفتم_کنار شب خوابه برش دار... برو بیرون درم ببند . از زبان پریا انگار خوب میدونست چی می‌خوام ازش که بی چون و چرا کلید و بهم داد و به عبارتی از سرش بازم کرد . سریع کلید و از رو میز قاپیدم و به سمت اتاق هستی پرواز کردم. درو باز کردم که سرش و از رو پاهاش برداشت و نگاه بی حالش و دوخت بهم ولی تا منو دید چشماش لبریز از نفرت شد و اخماش و تو هم کشید. آروم سمتش رفتم و کنارش نشستم . سعی کردم لرزش صدام و که بخاطر بغض درون گلوم بود رومهار کنم_خوبی؟ جوابی نداد و بی توجه بهم سرش و دوباره رو زانوهاش گذاشت . نمی‌دونستم چی بگم .... بعد مکث کوتاهی ، در حالی که بی اختیار هر از گاهی لبم و زیر دندونام می‌کشیدم گفتم_بهتر شدی؟ وقتی دیدم عکس العملی نشون نمی‌ده دستم و به بازوش رسوندم. هنوز کامل نگرفته بودمش و فقط نوک انگشتام به بازوش برخورد کرده بود که مثل برق گرفته ها یهو سربلند کرد و خودش و عقب کشید . پر حرس و عصبانی نگاهم کرد_من به دلسوزی تو نیاز ندارم. خودش و عقب تر کشید_حاضرم شب تا صبح با کتکای اون عوضی جون بدم ولی.... مکثی کرد و با نفرت ادامه داد _تورو حتی یه لحظه ام نبینم . به تاج تخت چسبید . دوباره پاهاش و بغل گرفت و سرش رو روی پاهاش گذاشت . چشمام پر از اشک شده بود... چقد ازم متنفر شده.... باورم نمیشه...یعنی مهراب که این همه اذیتش کرده رو به من ترجیح میده؟ ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰