eitaa logo
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
507 دنبال‌کننده
42 عکس
38 ویدیو
0 فایل
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست! رمان : هَپی سَک (happysac) ژانر : عاشقانه،مافیایی،رفاقتی به قلم : هستی در ابتدا همه چیز شادمانه آغاز میشود ولی این ، آغاز مسیری با بهای سنگین است ... بهایی بسیار سنگین! پارت هر شب ساعت 9 .
مشاهده در ایتا
دانلود
درودددد ممبرای قشنگم ☺️❤️
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ دری که دیگه قفل نمیشد و باز کردم . با دیدنش تو اون حالت لبخندی اومد رو لبم . تاپ شلوار زرد رنگی که به زور مهراب تنش کرده بود شبیه بچها کرده بودش . به شکم روی تخت دراز کشیده بود. پاهاش و از پشت تو هوا تکون میداد و موهای بلند لختش دورش روی تخت ریخته بودن . با دقت تمام در حال طراحی کردن بود و مداد درون دستش رو ماهرانه روی سطح سفید دفتر میکشید . وارد که شدم حتی سرش و بلند نکرد ببینه کی اومده. یعنی از رفتن از اینجا نا امید شده که اینجوری شده؟ نمیدونم ...واقعا نمی‌فهمم ... چرا مثل یک ماه اول به دنبال راهی برای فرار نیست؟ چرا دیگه تلاش نمیکنه از اینجا بره؟ به سمتش رفتم _خب خب ...هستی خانم اثرای هنریت و جمع کن که قراره بریم یه جایی. انگار که اصلا نشنیده باشه به کارش ادامه داد. کنار تخت دست به سینه وایسادم_خوب قهر کردیا سه هفته‌ست . بازم عکس العملی نشون نداد . این اواخر ترس وحشتناکی از این حالتاش تو دلم افتاده . میترسم چیزیش شده باشه . پشتش نشستم . از بازوهاش گرفتم و به سمت خودم کشیدم که بدون مخالفت صاف نشست . ولی بازم نگاهی بهم نکرد و تو حال خودش بود . همون جوری نشسته نقاشیش و ادامه میداد . از این همه آرومی و بی تفاوتیش حرسم گرفت که از جام بلند شدم . به سمت کمد درون اتاق رفتم و کت بلند مشکی و شال مشکی ای در آوردم و زوری تنش کردم . جالب اینجا بود هیچ مخالفتی نمی‌کرد برعکس توی این چیزا همکاری ام میکرد . دستش و گرفتم . با کشیدنش ، از روی تخت بلند شد و سریع دفترش و با اون یکی دستش برداشت و تو بغلش گرفت . از این حرکتش خندم گرفت. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ اون هستیِ خانم و متین دانشگاه کجا و این هستی که شبیه بچه دو ساله ها بود کجا. همه وجنات و سکناتش زیر سوال رفت این چند وقت. خندم و قورت دادم ولی با اومدن یلدا داخل اتاق و ثابت موندن چشمای گرد شده از تعجبش روی هستی که با شلوار خونگی زرد رنگ بود و زیر کت مشکیش یه لباس زرد کوتاه دخترونه داشت ، دیگه نتونستم خودم و کنترل کنم و بعد از این همه وقت از ته دل زدم زیر خنده. یلدا با دهن باز مونده گفت_مگه داریم میریم خز پارتیییی!؟ دهنتون سرویسسسس. ولی امان از هستی .... که بدون هیچ عکس العملی به زمین نگاه میکرد . با دیدن این حالتش ضدحال خورده خندم قطع شد و مغموم نگاهش کردم . آخه چش شده؟ چرا یهویی اینجوری شده انقد بی حس شده؟ نگاهی به یلدا کردم و بی تاب توی سکوت لب زدم _نگاش کن. یلدا پوف کلافه ای کشید و زیر لب با تکون دادن سرش گفت_تو روحت . الان مهراب میاد . با گفتن " تا شب شرکت کار داره " خیال یلدا رو راحت کردم . دست هستی و درون دستم گرفتم . لبخند کوچیکی رو لبام نقش بست . بلاخره این عکس العمل نشون ندادنش یه جا به دردم خورد و مثل اون بار پسم نزد . با چیزی که یلدا تو صورتم پرت کرد به خودم اومدم . شالم بود . هول هولکی روی سرم انداختمش و بعد با هم سه تایی به سمت در حیاط رفتیم ‌. از در بزرگ حیاط که خارج شدیم یلدا در ماشینش و سریع باز کرد . من اول هستی و به داخل هدایت کردم پشت بندش خودم روی صندلی عقب کنارش نشستم . استرس شدیدی داشتم . انگار قرار بود یه اتفاقی بیوفته . یه اتفاق خیلی بد ... پُر استرس به عقب برگشتم و نگاهی به کوچه خلوت انداختم . در همون حین گفتم_برو یلدا...بدو... یلدا ماشین و با سرعت به حرکت در آورد . از زبان مهراب در و باز کردم و وارد خونه شدم . نگاهم روی میز پر از خوراکی و ظرفای کثیف ثابت موند . نشونه همیشگیِ وجود پریا و یلدا پیش هم . کثیف کاریای این دوتا بچه چیز جدیدی نبود بخاطر همین بی توجه به بالا رفتم . ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
هدایت شده از جوین شو فرشته🧚‍♀️💞
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
໋ ݊ 𖧧. ָ࣪ ִֶָ 𖥔همه میگن آب و اتش نمیتونن باهم باشن🔥💧 ೇاما من باور ندارم⌛️ https://eitaa.com/joinchat/4179035071C2b4b7a0021 👆🪐
هدایت شده از جوین شو فرشته🧚‍♀️💞
໋ ݊ 𖧧. ָ࣪ ִֶָ 𖥔همه میگن آب و اتش نمیتونن باهم باشن🔥💧 ೇاما من باور ندارم⌛️ https://eitaa.com/joinchat/4179035071C2b4b7a0021 👆🪐