eitaa logo
ܣܝ݆ߺَی‌ܢܚَܭ( ࡅ߳ܝ̇ߺܦ̇ܝ‌ܨ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ̈ߊ‌ܝ̇ߺܘ)
567 دنبال‌کننده
42 عکس
41 ویدیو
0 فایل
به حلاوت بخورم زهر که شاهد ساقی‌ست! رمان : هَپی سَک (happysac) ژانر : عاشقانه،مافیایی،رفاقتی به قلم : هستی در ابتدا همه چیز شادمانه آغاز میشود ولی این ، آغاز مسیری با بهای سنگین است ... بهایی بسیار سنگین! پارت هر شب ساعت 9 .
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم سراغ پارتای امشب
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART ⊱ ──────────────────────── ⊰ امروز روز شدیداً مزخرفی بود . اون از اولش که سره بی تفاوتیای هستی دیوونه شدم و اگه پریا نبود معلوم نبود چی میشد . بعدشم گندکاریای کیاراد تو شرکت . قرار بود شب بیام خونه ولی دیگه نتونستم تحمل کنم . خیلی خسته شدم امروز و الان فقط با وجود هستی آروم میشم . روی پله های آخر طبقه بالا بودم . داشتم خودم و برای هر عکس العملی ازش آماده میکردم که با در باز اتاقش مواجه شدم . به سمت اتاق رفتم . با ندیدن هستی مشکوک شده اطرافم و از نظر گذروندم . هستی از همون روز اول تا الان از اینجا بیرون نیومده . یعنی الان... ده دقیقه ای گذشته بود و کل خونه رو زیر و رو کرده بودم ولی نبود .... لعنتی.... غیض کرده دندون رو هم میسابیدم و نفسای کشدار و بلند می‌کشیدم . مخم داشت سوت میکشید که یهو با به یاد آوردن حسن آقا ، مرد مسنی که نزدیک به هشت سال بود برام کار میکرد و اعتماد داشتم بهش ، گوشی و از جیبم در آوردم و شمارش و گرفتم . بهش گفته بودم این چند وقت به طور نا محسوس تو نبودم مواظب خونه باشه و هر چی شد و بگه بهم . به دو بوق نرسیده جواب داد_جانم آقا .. من _کجایی؟ حسن _دنبال پریا خانم ام . با شنیدن اسم پریا گوشام تیز شدن و سریع گفتم _برا چی؟ حسن _آقا جان خودتون گفتین تو نبودتون حواسم به همه چی باشه . رفت و امدا رو چک کنم و.... وسط حرفش پریدم و داد زدم_ یه کلمه بگو کدوم قبرستونی اید؟ ترسیده با لکنت گفت_آق...آقا.....پریا خانم با دوستشون...هستی خانم و سوار ماشین کردن.... الان تو محله ولیعصر گرگانیم....جلوی یک ساختمون پنج طبقه وایسادن آقا .... مکثی کرد و یهو تند تند گفت_پیاده شدن آقا. حدس میزدم خونه یلدا باشه . ولی برا محض اطمینان با اعصابی داغون گفتم _لوکیشن بفرس برام. و بلافاصله قطع کردم و با خشم به سمت پایین رفتم. ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰ PART # ⊱ ──────────────────────── ⊰ از زبان پریا چهل دقیقه بود رسیده بودیم . چند دقیقه قبل یلدا یه عالمه غذا سفارش داد . نگاه نامحسوسی به هستی که روی مبل تک نفره نشسته بود انداختم . اولش باورم نمیشد هستی همون باشه . همون دختری که سه سال بود مهراب بدون اینکه دربارش با کسی حرف بزنه میپرستیدش. هیشکی نمیدونست... منم از اون لباس دخترونه ای که چندین بار تو دستش دیده بودم فهمیده بودم . همون لباسی که تو دیوونه ترین حالتش وقتی بوش میکرد آروم میشد . وقتی رفتارای مهراب با هستی و دیدم ... وقتی دیدم چجوری از اینکه هستی پسش میزنه روانی میشه فهمیدم هستی همون عشق سه ساله داداش عاشقمه. با صدای افتادن چیزی روی زمین به خودم اومدم . دوباره نگاهی به هستی کردم ولی با دیدنش که مثل مرده متحرک روی مبل نشسته بود حرسم گرفت . چرا اینجوری می‌کنه؟؟؟؟ چرا چرا چرااااا؟ پر حرس به سمت آشپزخونه رفتم که یلدارو در حال گشتن دنبال چیزی دیدم . تا اومدم بپرسم " صدای چی بود منو از افکار نازنینم کشید بیرون " با دیدن کفگیر روی زمین جواب سوالم و گرفتم . شلخته... سعی کردم توجهی نکنم ولی با به یاد آوردن هستی با لحن زاری نالیدم_وای یلداااا. دست از کار کشید و با عجز نگاهم کرد . ضربه آرومی تو سر خودش زد و گفت _چیهههه؟ چتهههه باز؟ من بمیرم می‌کِشی بیرون ازم؟ حرسی نگاش کردم_زهی خیال باطللللللل. به حالت گریه نمایشی صورتش و در هم کرد و واییییی گفت که تا اومدم بتوپم بهش صدای زنگ خونه بلند شد . یلدا متعجب گفت _چه زود سفارشارو آوردن . و به سمت در پا تند کرد . به سمت یخچال رفتم و درش و باز کردن یه چیزی بردارم بخورم ولی با صدای وحشتناک برخورد یه چیزی به دیوار ترسیده به سمت سالن دویدم که با چیزی که دیدم رسما لال شدم. یلدا شکه قدمی عقب رفت که مهراب بی توجه بهش اومد تو . رگای شقیقش برجسته شده بودن و نبض میزدن . چشماش که وحشتناک قرمز شده بودن و اخماش که همو محکم در آغوش گرفته بودن باعث شدن فاتحه خودم و بخونم . تا منو دید جوری خشمگین سمتم اومد که چشمام و ترسیده بستم . وقتی بعد از چند ثانیه صدایی نشنیدم چشم باز کردم که با چهره برافروختش مواجه شدم . همون لحظه چنان عربده ای زد که با خودم گفتم حنجرش پاره شد . به سرعت دست روی گوشام گذاشتم و خودم و کمی عقب کشیدم _تو پریاییییییی؟ تو همون پریایی که بدون هماهنگی با من آبم نمیخوردی؟ ⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰ 𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘 ⊱ ──────────────────────── ⊰