میدونم یلدا خیلی اذیتتون کرده
متاسفم که مجبورم بسپرمتون دست این خل مشنگ ولی خببب..
راه چاره ای نیس 😔🤣
بریم سراغ پارتتتت
بعدش یلدا ادامه ناشناسارو جواب میده
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #133
⊱ ──────────────────────── ⊰
ضربه ای به شونم زد که قدمی عقب رفتم_سرخود شدی آرههه؟ چه غلطی داشتی میکردی هانننن؟
برگشت به سمت یلدا و عربده زد_لال شدیننننن؟...
میگم چیکار میخواستین بکنیننننن؟.....
د لعنتیااااا جواب بدین.
دوباره به سمتم برگشت و آروم تر گفت _میخواستی فراریش بدی؟
با دیدن سکوتم انگار جوابش و گرفت که زهر خندی کرد و سر تکون داد_پس حدسم درست بود .
نزدیک شد بهم و تو یه قدمیم وایساد .
بعد از چند ثانیه آروم گفت_نمیدونستم از نظرت انقد لاشی ام که با وجود اینکه میدونستی خطری از جانب من هستی و تهدید نمیکنه ...بازم بخوای ازم دورش کنی .
پوزخندش پر رنگ تر شد _نمیدونستم انقد نسبت بهم بی اعتمادی پری بانو..
مرسی که بهم فهموندی ...
بعد از این حرف رفت سمت هستی که ترسیده و شوک شده جلوی مبل وایساده بود .
مهراب با گرفتن مچ دستش ، هستی و دنبال خودش به سمت در کشید .
چند ثانیه بعد در با صدای وحشتناکی به هم کوبیده شد .
چشمام سیاهی رفت و روی زمین آوار شدم که یلدا سمتم دوید .
سرم و درون دستام گرفتم و چشمام و محکم بستم_چرا اینجوری شد!؟ ...
وای...مهراب ....دیگه نمیزاره ببینمش ...نمیزاره....
با فکر به این موضوع چشمام پر از اشک شد .
از زبان مهراب
در سمت شاگرد و باز کردم .
با سرعت هستی و به داخل هول دادم که خودش زود نشست .
انگار تو این تایم کم خوب فهمیده بود وقتی سگ میشم نباید باهام لجبازی کنه.
ماشین و دور زدم و سریع سوار شدم .
با استفاده از کلیدی که از شدت عصبانیت رو ماشین جا گذاشته بودم ، ماشین و روشن کردم .
بلافاصله پام رو روی پدال گاز فشردم که ماشین از جاش کنده شد.
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
⊱ ────── { 𝕳𝖆𝖕𝖕𝖞𝖘𝖆𝖈 } ────── ⊰
PART #134
⊱ ──────────────────────── ⊰
شیشه سمت خودم و پایین کشیدم .
آرنج دست چپم رو روی لبه شیشه گذاشتم و فرمون و توی کنترل دست راستم گرفتم .
چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که طاقت نیاوردم و زدم بغل .
تو یک حرکت ناگهانی محکم کشیدمش تو بغلم و دستام و دورش پیچیدم .
نفس عمیقی کشیدم ...
لعنتی ...لعنتییییی...
با حس بالا پایین شدن نامنظم قفسه سینش و صدای بالا کشیدن بینیش کمی از خودم فاصلش دادم و نگاه دقیقی به صورتش کردم .
ولی اون نگاهش به جای صورت من ، قفل یقه لباسم بود .
مژه های خیسش نشون میداد گریه کرده.
دستی رو گونه خیسش کشیدم .
دلم عجیب میخواست یه بوس خوشگل روی رد اشکش بکارم ولی ...
ازش فاصله گرفتم که نفسش و نا محسوس بیرون داد و کمی به سمت در رفت .
این فاصله گرفتناش عصبی ترم میکرد .
نباید ازم بترسه ...این ترسش و نمیخوام .
نمیخوام ازم بدش بیاد .
اون نمیدونه برا چی اینجاس ولی من خوب میدونم .
به سمتش برگشتم _تا کی میخوای اینجوری بمونی؟
هیچی نگفت که گفتم_حرف بزن.
پر بغض لب باز کرد بلاخره _من ...من از شما بدم میاد...من نمیتونم با کسی که...ازش متنفرم زندگی کنم...اصلا من ..نمیدونم چرا اینجام.
از من بدش میاد ...
ازم متنفره ....
نمیتونه باهام زندگی کنه....
نمیخواد بمونه پیشم ....
با شنیدن این حرفا دوباره اون خوی وحشیم بیدار شد .
دندون رو هم سابیدم .
تو یه حرکت ماشین و روشن کردم و پامو روی پدال گاز فشردم .
پر سرعت سمت تهران روندم.
هستی ترسیده به تکیه گاه صندلی چسبیده بود و نگاهش بین صورت قرمز شده من و فرمون میچرخید .
با صدای بوق پشت سر هم یه مرده ، سرمو از شیشه کمی بیرون بردم و عصبی داد زدم_ چته مرتیکه...دستتو از رو اون ماسماسک بردار .
مرده متعجب از لحن عصبیم نگاهم کرد ولی من بی توجه پامو بیشتر رو پدال گاز فشردم تا ازش دور بشم .
⊱ ─────── { ⛓️🌹 } ────── ⊰
𝕙𝕒𝕤𝕥𝕚.𝕨𝕣𝕚𝕥𝕚𝕟𝕘
⊱ ──────────────────────── ⊰
ممبرای گلم
من دارم میرم کربلا
دیگه کم پارتی ای چیزی بوده حلال کنید😂😅❤️
اگه بتونم تا قبل از رد شدن از گیت ها پارت آماده کنم میفرستم برای یلدا یا پر پرم که براتون بزارن
اگرم نتونستم دیگه شماها درکم کنیدددد لطفااااا 🥺
نیام ببینم اعضای کانال شده صد تا هاااا
تو ناشناس ها ام با یلدا بچم همکاری کنید دلش نگیره
دوستون دارم یه عالمه ❤️❤️❤️
فعلااااا
هدایت شده از 𝙈𝙮 𝙗𝙚𝙨𝙩 𝙡𝙤𝙫𝙚
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از 𝙈𝙮 𝙗𝙚𝙨𝙩 𝙡𝙤𝙫𝙚
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از 𝒃𝒓𝒆𝒂𝒕𝒉𝒊𝒏𝒈
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آخه واسه من اون با همه فرق داشت؛
·• 𝗝𝗢𝗜𝗡@Breathing_t