✴️ جمعه 👈 5 آذر/عقرب 1400
👈20 ربیع الثانی 1443👈26 نوامبر 2021
🏛مناسبت های دینی و اسلامی .
🎇 امور دینی و اسلامی .
❇️روز سبک و ستوده ای است و برای امور زیر خوب است.
✅آغاز بنایی و خشت بنا نهادن.
✅ تآسیس کارهای اساسی و زیر بنایی.
✅خواستگاری عقد و عروسی.
✅خرید رفتن.
✅درو و برداشت محصولات کشاورزی.
✅درختکاری.
✅خرید وسیله سواری.
✅خرید حیوانات و احشام.
✅نقل و انتقال و جابجایی.
✅شروع به کسب و کار.
✅آغاز چله نشینی و ریاضت های معنوی.
✅آغاز رژیم گرفتن و ترک عادتهای ناهنجار.
👶 مناسب زایمان نیست .
✈️مسافرت : مسافرت خوب است بعد از ظهر انجام گیرد.
👩❤️👩 مباشرت و مجامعت :
👩❤️👨 امروز : مباشرت امروز پس از فضیلت نماز عصر مستحب و فرزند چنین ساعتی دانشمندی معروف و شهرتش آفاق را در نوردد.
👩❤️💋👨مباشرت و انعقاد نطفه.
امشب (شب شنبه) دستوری وارد نشده است.
🔭 احکام و اختیارات نجومی :
🌗 امروز قمر در برج اسد است و برای امور زیر نیک است:
✳️ شروع امور دائمی و همیشگی.
✳️ عهد نامه و پیمان بستن با رقیب.
✳️ خرید حیوان و چارپا.
✳️ ازدواج و امور ازدواجی
✳️ ورود به خانه نو و منزل جدید.
✳️ خرید خانه و ملک.
✳️ و جابجایی و انتقالات نیک است.
💇💇♂ اصلاح سر و صورت طبق روایات،#اصلاح_مو(سر و صورت) ،باعث ایمنی از بلاست.
💉حجامت خون دادن فصد و زالو انداختن....
#خون_دادن یا #حجامت ، زالو انداختن باعث صحت بدن می شود(حجامت موقع ظهر جمعه مکروه است)
✂️ ناخن گرفتن
جمعه برای #گرفتن_ناخن، روز بسیار خوبیست و مستحب نیز هست. روزی را زیاد ، فقر را برطرف ، عمر را زیاد و سلامتی آورد.
👕👚 دوخت و دوز.
جمعه برای بریدن و دوختن، #لباس_نو روز بسیار مبارکیست و باعث برکت در زندگی و طول عمر میشود..
✴️️ وقت استخاره
در روز جمعه از اذان صبح تا طلوع آفتاب و بعد از زوال ظهر تا ساعت ۱۶ عصر خوب است.
😴😴 تعبیر خواب
تعبیر خوابی که شب " شنبه " دیده شود طبق ایه ی 21 سوره مبارکه " انبیاء " علیهم السلام است .
ام اتخذوا الهه من الارض هم ینشرون....
و از معنای آن استفاده می شود کسی با خواب بیننده در خشم و غضب بود خشم او برطرف گردد.و شما مطلب خود را در این مضامین قیاس کنید.
❇️️ ذکر روز جمعه
اللّهم صلّ علی محمّد وآل محمّد وعجّل فرجهم ۱۰۰ مرتبه
✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۲۵۶ مرتبه #یانور موجب عزیز شدن در چشم خلایق میگردد .
💠 ️روز جمعه طبق روایات متعلق است به #حجة_ابن_الحسن_عسکری_عج . سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد
🌸زندگیتون مهدوی 🌸
✴️ شنبه 👈 6 آذر /قوس 1400
👈 21ربیع الثانی 1443👈 27 نوامبر 2021
🕌 مناسبت های دینی و اسلامی.
🌙⭐️ احکام دینی و اسلامی.
📛 صبح روز اول هفته ، صدقه اثر نحوست را رفع کند .
📛 امروز روز خوبی برای امور زیر نیست:
📛 منازعه و دعوا و نزاع.
📛 وصلت.
📛 شرکت و امور مشارکتی.
📛 و سفر اجتناب شود.
👶 زایمان مناسب و خوب نیست.
🚖 مسافرت:مسافرت خوب نیست و در صورت ضرورت همراه صدقه باشد.
🔭 احکام و اختیارات نجومی.
🌓 امروز قمر در برج سنبله و از نظر نجومی روز مناسبی برای امور زیر است:
✳️ خرید باغ و زمین.
✳️ خرید خانه و ملک.
✳️ آغاز بنایی و خشت بنا نهادن.
✳️ و قباله و قولنامه نوشتن نیک است.
📛 ولی ازدواج.
📛 معالجات و درمان.
📛 و امور زرگری خوب نیست.
👩❤️👨 انعقاد نطفه و مباشرت.
👩❤️👨 امشب: امشب ( شب یکشنبه ) ، دلیل خاصی وارد نشده است.
💇💇♂ اصلاح سر و صورت
طبق روایات، #اصلاح_مو (سر و صورت) در این روز از ماه قمری ، باعث دولت می شود.
💉💉 حجامت خون دادن فصد زالو انداختن خون_دادن یا #حجامت در این روز از ماه قمری ، باعث روشنی دل می شود.
😴😴 تعبیر خواب امشب : خواب و رویایی که شب یکشنبه دیده شود تعبیرش از ایه 22 سوره مبارکه " حج " است.
کلما ارادوا ان یخرجوا منها من غم اعیدوا فیها...
و از مفهوم و معنای آن استفاده می شود که برای خواب بیننده پیش آمدی است که موجب ملال خاطر وی می شود و هرچه سعی کند از آن خلاص نگردد صدقه بدهد تا رفع گردد.شما مطلب خود را بر آن قیاس کنید.
💅 ناخن گرفتن
شنبه برای #گرفتن_ناخن، روز مناسبی نیست و طبق روایات ممکن است موجب بیماری در انگشتان دست گردد.
👚👕دوخت و دوز.
شنبه برای بریدن و دوختن،#لباس_نو روز مناسبی نیست آن لباس تا زمانی که بر تن آن شخص باشد موجب مریضی و بیماری اوست.(این حکم شامل خرید لباس و پوشیدن نمی شود)
🙏🏻 وقت #استخاره در روز شنبه: از طلوع آفتاب تا ساعت ۱۰ و بعداز اذان ظهر تا ساعت ۱۶ عصر.
📿 ذکر روز شنبه ،یارب العالمین ۱۰۰ مرتبه
📿 ذکر بعد از نماز صبح ۱۰۶۰ مرتبه #یاغنی که موجب غنی و بی نیاز شدن میگردد.
💠 ️روز شنبه طبق روایات متعلق است به #حضرت_رسول_اکرم_(ص). سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد.
حرم
🥀بسم رب الحیدر کرار علیه السلام🥀 #قصه #قسمتششم ✍اکنون که ابوبکر لعنة الله علیه فتنه را خاموش کر
🥀بسم رب الحیدر کرار علیه السلام🥀
#قصه
#قسمتهفتم
✍ آیا درست است که با رفتن پیامبر صلی الله علیه و آله از میان ما ، بار دیگر به رسم و رسوم آن روزگاران توجّه کنیم ؟
ناگهان ابوبکر لعنة الله علیه رو به جمعیّت میکند و میگوید: «ای مردم ! بیایید با عُمَر لعنة الله علیه بیعت کنید»
مردم به یکدیگر نگاه میکنند ، همه فریاد میزنند: «نه ، ما با او بیعت نمیکنیم»
عُمَر لعنة الله علیه رو به آنها میکند و میگوید: «به چه دلیلی با من بیعت نمیکنید ؟»
مردم میگویند: «ما از خودخواهی تو میترسیم»
عُمَر لعنة الله علیه قدری فکر میکند و در جواب میگوید: «پس بیایید با ابوبکر لعنة الله علیه بیعت کنیم» ، امّا ابوبکر لعنة الله علیه بار دیگر پیشنهاد بیعت با عُمَر لعنة الله علیه را میدهد
همه نگاهها به سوی آن دو خیره میشود،
ناگهان عُمَر لعنة الله علیه از جا برمیخیزد و میگوید: «ای ابوبکر ، من هرگز بر تو سبقت نمیگیرم ، تو بهترین ما هستی ، دستت را بده تا با تو بیعت کنم» .
نگاه کن ! عُمَر لعنة الله علیه دست ابوبکر لعنة الله علیه را میگیرد و میگوید: «ای مردم ! با ابوبکر بیعت کنید»
حتما بشیر را به خاطر داری ، همان که لحظاتی قبل به تأیید سخنان ابوبکر لعنة الله علیه برای مردم سخن گفت ، او بلند میشود و به سوی ابوبکر لعنة الله علیه میرود و با او بیعت میکند .
آری ، اوّلین کسی که با خلیفه بیعت میکند بشیر است ، او برای اینکه به سعد حسادت میورزد و میترسد سعد خلیفه شود با ابوبکر لعنة الله علیه بیعت میکند
یکی از بزرگان مدینه ، رو به بشیر میکند و میگوید: «ای بشیر ، به خدا قسم ، حسدی که به سعد داشتی تو را وادار کرد تا با ابوبکر لعنة الله علیه بیعت کنی ، تو میترسیدی که سعد خلیفه شود»
بعد از آن عُمَر لعنة الله علیه با ابوبکر لعنة الله علیه بیعت میکند
خوب دقّت کن ، همانگونه که برایت گفتم مدینه از دو قبیله بزرگ (اوس و خزرج) تشکیل شده است و این دو قبیله سالیان سال با هم جنگ و خونریزی داشتهاند .
اکنون ، بزرگان قبیله اوس با خود فکر میکنند ، اگر سعد (رئیس قبیله خزرج) ، خلیفه شود این افتخاری برای قبیله خزرج خواهد بود .
آن مرد را نگاه کن ! رئیس قبیله اوس را میگویم . او با صدای بلند فریاد میزند: «به خدا قسم اگر با ابوبکر لعنة الله علیه بیعت نکنید قبیله خزرج برای همیشه بر شما حکومت خواهند کرد»
حسدورزی بزرگان قبیله اوس ، آنها را به بیعت با ابوبکر لعنة الله علیه تشویق میکند . بزرگان قبیله اوس را نگاه کن که چگونه به سوی ابوبکر لعنة الله علیه میروند و با او بیعت میکنند .
وقتی که بزرگان قبیله اوس بیعت کردند همه افرادِ آن قبیله هم برمیخیزند و با خلیفه بیعت میکنند .
ببین ، چگونه مردم برای بیعت با ابوبکر لعنة الله علیه ، سر از پا نمیشناسند ، چگونه تعصّب و روحیه قبیله گری ، مردم را از راه راست ، دور کرد .
همه افراد قبیله اوس با ابوبکر لعنة الله علیه بیعت میکنند
به این سادگی ، اهلِ سقیفه با ابوبکر لعنة الله علیه بیعت میکنند . تا این لحظه ، هیچکس سخن از رأیگیری و شورا به میان نیاورده است ، اینجا سخن از رأیگیری نیست .
اگر کسی بگوید اینجا ، در سقیفه ، رأیگیری شده است ، دروغ گفته است . برای اینکه در اینجا ، حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام ، مقداد ، سلمان ، ابوذر ، عمّار و جمعی دیگر از یاران گرامی پیامبر صلی الله علیه و آله حاضر نیستند ، یک نفر از بنی هاشم هم در اینجا نیست ، آیا آنها جزء مسلمانان نیستند ؟ آیا آنها حقّ رأی نداشتند ؟
( ادامه دارد ان شاء الله...)
#گزارشتحلیلیهجوم به بیت وحی🥀
🌟ظهور - ان شاء الله - خیلی نزدیک است 🌟
الهی بِحَقِ السّیدة زِینَب ْسَلٰام ُاَللّهْ عَلَیْها َّعَجّل لِوَلیکَ الغَریبِ المَظلومِ الوَحید الطرید الشرید الفَرَج🤲🏻
‼️تبــــــــــری واجــــــب است‼️
ید الله فـــــوق ایدیهم
#علـــــی یــــــد الله است..
بمیرد دشمن حیــــــدر
#علــــــی ولــــــی الله است..
4_5841705050740624251.mp3
4.82M
💠 #اسیداوریک_اوره_خون_نقرس:
✅ #صوت65
🔹علت اسید اوریک خون و نقرس چیست❓
▫️دیدگاه و تحلیل این بیماری در طب اسلامی سنتی چیست❓
♦️معدل خلطی اسیداوریک و اوره خون در طب اسلامی سنتی چیست❓
⚡️چه غذاهایی نباید باهم مصرف شود❓
🔸راه درمان چیست❓
🎤 #استاد_سید_حسین_افشار_نجفۍ
#اللهم_عجل_لولیڪ_الفـرج_الساعه🍃🌺
* 💞﷽💞
#رمان_ضحی♥️
✍بہ قلمِ #شین_الف🍃
#1
با قدمهای بلند از هواپیما خارج شدم و روی اولین پله ایستادم..
سرم رو بالا گرفتم و به شب این شهر خیره شدم...
با دم عمیقی ریه هام رو پر کردم و لبخند خسته ای روی لبهام نشست...
باز هم غربت اما اینبار با یک اسم جدید...
غربت جایی نیست که در اون به دنیا نیومده باشی و زندگی نکرده باشی...
ممکنه جایی رو برای اولین بار ببینی و تو رو در خودش حل کنه اونقدر که غریبگی از یادت بره...
غربت جاییه که آدمها، فکرها، حرف ها و رفتارها رو نشناسی... آشنایی نبینی و روزگار رو به تنهایی سپری کنی...
آشنا هم کسی نیست که قبلا دیده باشی یا به نام و نشان بشناسی... آشنا اونیه که مثل تو فکر میکنه، مثل تو حرف میزنه و مثل تو عمل میکنه...
حتی اگر هیچ وقت اون رو ندیده باشی... یا حتی اگر هیچ وقت اون رو نبینی!...
بعد از تحویل گرفتن چمدون به سمت در خروجی فرودگاه راه افتادم...
با هر قدمی که برمی داشتم چشمهایی تعقیبم میکردند
چشمهایی سرد و بی تفاوت، متعجب، عصبانی، ترسناک یا حتی ترسیده!
به هر شکلی که بود از فرودگاه خارج شدم و به نزدیک ترین تاکسی آدرسم رو تحویل دادم و سوار شدم...
قطرات ریز بارون روی شیشه میگفت پاییز اینجا کمی زودتر شروع میشه و چیز زیادی از مسیر عبور قابل مشاهده نبود...
که اگر هم بود چیزی جز ترافیک سنگین و چراغ ترمز ماشینها و دود معلق در هوا قابل رویت نبود و باز هم من ترجیح میدادم مطالعه کتابی که توی هواپیما پیش از پیاده شدن دستم بود رو ادامه بدم...
تقریبا چهل دقیقه بعد ماشین متوقف شد و راننده پیاده..
پیاده شدم و چمدونم جلوی پام قرار گرفت...
در سکوت کامل راننده رفت و من به دنبال آدرس دقیق تر از دور پلاکها رو وارسی کردم...
و رسیدم به یک ساختمان چند طبقه ی نمای سفید نه چندان کهنه که خانه ی جدیدم بود...
البته نه همش بلکه فقط یکی از سوئیت هاش...
و البته بازهم نه تمام سوئیت بلکه فقط یکی از اتاقهای یکی از سوئیت هاش..
با یادآوری این تراژدی با پایان باز نفس عمیقی کشیدم و شاسی چمدون رو فشار دادم تا دسته ش توی دستم قرار گرفت و راه افتادم سمت در ورودی که بیش از این خیس نشم...
به محض وارد شدن نگاه تنها فرد حاضر در سالن معطوفم شد...
خانم میانسالی که پشت میز رزوشن نشسته بود و منتظر بود که سر از کار این غریبه ای که وارد قلمروش شده دربیاره...
خیلی منتظرش نگذاشتم. فوری رفتم جلو و توی چند قدمیش ایستادم:
_سلام...
خیلی خوشرو و متین جواب سلامم رو داد و دوباره منتظر شد...
لبخندی زدم:
_اشراقی هستم... تلفنی فکر میکنم با خودتون صحبت کردم اگر شما خانم بلر باشید...
دست دراز کرد:
_اوه بله... من بلر هستم خودم باهاتون صحبت کردم خانم اشراقی درسته...
اگر اشتباه نکنم به طور مشترک سوئیت شماره سه رو اجاره کردید...
_ بله البته من یکم کارام ناگهانی پیش رفت و دیر اقدام کردم به همین دلیل برای پیدا کردن خونه به مشکل برخوردم اما الان اگر سوئیت یا اتاق مستقلی دارید با هزینه ی بیشتر من مشکلی ندارم که...
_نه عزیزم نسبت به دوهفته قبل که صحبت کردیم اوضاع تغییری نکرده کماکان تمام سوئیت ها و اتاقها پر هستن... این یکی رو هم میشه گفت واقعا شانس آوردی که پیدا کردی...
_چطور؟
_صاحب این سوئیت سالهاست تنها اینجا زندگی میکنه و امسال هم فقط بخاطر مشکل مالی حاضر شد همخونه بپذیره...
لبخند جمع و جوری که زد حدسم رو تایید میکرد:
_امیدوارم که مشکلی باهم نداشته باشید یعنی نباید هم داشته باشید متوجهید که؟
خیالش رو راحت کردم:
_بله نگران نباشید متوجهم...
شروع کرد به توضیح دادن:
_اینجا یک سری قوانین داره که همش به رفاه خودتون کمک میکنه...
اینجا درب خروج راس ساعت شش صبح باز میشه و تا ده شب هم بازه...
بین این ساعات تردد جز در موارد اورژانسی ممنوعه...در طول روز هم صدای بلند موزیک،رفت و آمد پر سر و صدا،مهمان و مهمانی غیر معمول و دعوا و داد و بیداد به هیچ وجه مشاهده نشه...
اون میگفت و من در تایید حرفهاش سر تکان میدادم...
بالاخره رضایت داد و از روی صندلی ش بلند شد...
از بین دسته کلید های توی کشوی میزش یه کلید بیرون آورد و گرفت طرفم...
دستم رو پیش بردم که بگیرمش که انگار چیزی یادش اومده باشه کلید رو توی مشتش جمع کرد و دست من روی هوا معطل موند:
_خودم هم همراهتون میام...بفرماید...
و با دست به سمت پله ها اشاره کرد... راه افتادیم و همونطور که از پله ها بالا میرفتیم مجدد شروع کرد به توضیح دادن:
_واحد شما طبقه ی اوله...اینجا همه ی واحد ها به یک اندازه نیستن فقط واحد های طبقه اول سوئیت کامل هستن که معمولا خانواده ها اجاره شون میکنن ولی همخونه شما بنا به دلایل شخصی سالها تنها اینجا زندگی کرده...
#ادامه_دارد
* 💞﷽💞
#رمان_ضحی♥️
✍بہ قلمِ #شین_الف🍃
#2
جلوی در شماره سه توقف کرد و زنگ در رو فشار داد...
هر دو منتظر، زوایای مختلف در رو بررسی میکردیم و من باز در فکر این چالش جدید و ناشناخته...
چند بار عمیق نفس کشیدم و سعی کردم لبخند بزنم....
خانم بلر دوباره زنگ در رو فشرد و اینبار با فاصله ی کمی در باز شد و قامت دخترک خواب آلود و ژولیده ای در چارچوب در نمایان...
با اون لباس خواب و چشمهای پف کرده خیلی کارتونی و بانمک بود و همین باعث شد لبخند روی لبم عمیقتر بشه...
البته اون برعکس من هیچ اثری از خوشحالی یا یک حس خوب از دیدار اول توی نگاهش نبود! بلکه حجم نسبتا وسیعی از تعجب، خشم و حتی تحقیر از عسلی های آشفته ی چشمهاش و نگاه نه چندان طولانی ش به سمتم ساطع شد...
سعی کردم لبخند از لبم نیفته و خانم بلر بی توجه به جو سنگین حاکم با آرامش کامل مراسم معارفه رو شروع کرد:
_شبت بخیر ژانت... ایشون خانم اشراقی هستن همخونه ی ایرانی شما...
بعد رو کرد به من:
_ایشون هم ژانت همخونه شما که فرانسوی الاصله ولی سالهاست که اینجا زندگی میکنه... امیدوارم هیچ مشکلی با هم نداشته باشید و دوستانه و مسالمت آمیز کنار هم زندگی کنید
این جمله اخر بیشتر از اینکه یک آرزو باشه یک دستور بود و من داشتم به امکان اجرای این دستور فکر میکردم...
خانم بلر هم متوجه وخامت اوضاع بود بنابراین سخن رو کوتاه کرد:
_خب دیر وقته من دیگه میرم که به استراحتتون برسید خصوصا شما که مسافر هم بودید...شبتون بخیر...
زیر لب شب بخیری گفتم و با نگاهم تا روی پله ها بدرقه ش کردم... بعد برگشتم طرف در و با لبخند خیلی کوچیکی گفتم:
_سلام...
واضح بود که جواب نمیده برای همین منتظر جواب و خوش آمدگویی ش نشدم و با چمدون حرکت کردم به سمت در طوری که مجبور شد از جلوی در کنار بره و من وارد شدم..
چند قدم جلوتر ایستادم و چمدون رو رها کردم وتوی ظاهر خونه دقیق شدم...
شاید کمتر از چند ثانیه بعد جسم آتیشینی به سرعت از کنارم رد شد و وارد اتاقش شد و در رو هم نسبتا محکم بست...
لبخند محوی زدم...
حداقل مشخص شد اتاق من کدومه...
سوئیت کوچیک و جمع وجوری بود. معماری خونه چنگی به دل نمیزد و البته دکور شلخته و کم نورش هم مزید بر علت چنگی به دل نزدنش شده بود! اما همین که آشپزخونه و پنجره داشت جای شکرش باقی بود...تصمیم گرفتم فردا دستی به سر و روی این خونه بکشم... تا شروع هفته جدید و تشکیل کلاسها چند روزی وقت داشتم...
شاید همخونه هم از اینکارم خوشش بیاد و کمتر ناراحتی کنه...
چمدون رو بلند کردم و وارد اتاق خودم شدم...
وسایل هام قبل از خودم رسیده بودن و بی هدف وسط اتاق خواب رها شده بودن...
هرچند خیلی خسته بودم ولی باید شروع میکردم به تمیز کاری و مرتب کردن اتاق چون جایی برای استراحت نبود... لباس عوض کردم و مهیای گردگیری شدم... سعی می کردم در سکوت کامل کار کنم که همخونه اذیت نشه...
دوساعتی طول کشید تا همه چیز مرتب شد و سر جای خودش قرار گرفت... کمر خسته و گرفته م رو صاف کردم و نگاه رضایت بخشی به اطراف انداختم... پرده ی آبی لاجوردی روی پنجره کوچیک اتاق نصب شده بود و تخت چوبی قهوه رنگی کنارش قرار گرفته بود... پایین تخت یک تحریر جمع جور قرارگرفته بود و روبه روی میز کنار در ورودی یک کتابخونه ی کوچیک و کنارش هم مرز پنجره یک کمد دیواری که حالا پر از وسایل بود...
اتاق کوچیک بود و مجموع مساحت باقی مونده ی کف با یک فرش چهار متری پر میشد... راضی کننده بود... نگاهی به ساعت انداختم... دوازده شب بود ومن هنوز شام نخورده بودم... مشغول خوردن غذای هواپیما که نخورده بودم و همراهم بود شدم اما توی فکر بودم که زودتر برم خرید و سبد آذوقه م رو کامل کنم...
بعد از شام پشت پنجره ایستادم و کمی به خیابون بارون خورده خیره شدم... دوست داشتم پیام بدم و بپرسم اونجا هوا چطوره! ولی منصرف شدم چون وقت مناسبی نبود...
***
صبح خیلی زود از خونه بیرون رفتم تا هم با محیط اطرافم کمی آشنا بشم که ای کاش اصلا مجبور به آشنایی نبودم؛ و هم کمی خرید کنم...
کمی ظرف و ظروف تهیه کردم و کمی گوشت و مواد غذایی و بیشتر مواد شوینده! برای تمییز کردن کل خونه...
زندگی کردن در اون فضای کثیف که انگار سالها بود تمییز نشده بود در توان من نبود... البته تقصیر اون دختر هم نیست حتما اونقدر کارش زیاده که وقت نمیکنه به خونه برسه...
وقتی برگشتم خونه ساکت بود... کسی هم توی پذیرایی نبود... چون در اتاقش بسته بود نمیشد فهمید خونه ست یا نه ولی قاعدتا اون وقت روز سر کار بود...
البته به حال من که فرقی هم نمیکرد قصد کمک گرفتن نداشتم...
#ادامه_دارد
* 💞﷽💞
#رمان_ضحی♥️
✍بہ قلمِ #شین_الف🍃
#3
هرچند فکر نمیکنم اگر هم من چنین قصدی داشتم اون علاقه ای به کمک کردن می داشت... به هر حال باید زودتر شروع میکردم...
اولین کاری که کردم تعویض لامپ بزرگی که خریده بودم با لامپ کوچیک پذیرایی بود... تحمل نور کم و فضای تاریک رو نداشتم.... همیشه از تاریکی بدم میومده... از وقتی که یادم میاد...
تا غروب تمام زوایا و گوشه و کنار خونه تمیز شده بود...
البته از کت و کول افتادم ولی خستگی رضایت بخشی بود...بعد از یک دوش آب گرم یه چای داغ قاعدتا مکمل خوبیه...
مثل خان باجی ها از اساس خودم قوری و کتری جمع و جوری درآوردم و چای دم کردم... دیگه واضح بود که این دوستمون هم خونه نیست و وقتی برگرده شاید با یک فنجان چای موافق باشه... اونم چای لاهیجان از آب گذشته!...
چای که حاضر شد یک فنجون ریختم و پشت صندلی نسبتا کهنه ی میز آشپزخونه نشستم... کتابی که از دیشب شروع کرده بودم و اگر چه کم حجم، هنوز تموم نشده بود هم دستم بود و مشغول خوندن بودم....
کمی که گذشت صدای چرخیدن کلید توی در به گوشم خورد...
سر بلند نکردم تا در رو بست وچند قدمی جلو اومد... اینجا سر بلند کردم چون دوست داشتم واکنشش رو به خونه ی تمیز و مرتب ببینم... خیلی عادی و کمی صمیمانه گفتم:
_سلام...
اما نه تنها جوابی نشنیدم بلکه با قیافه بهت زده ش که توی خونه چشم میچرخوند مواجه شدم... فکر میکردم بهتش در اثر شگفتی باشه ولی کم کم آثار خشم توی چهره ش پیدا شد... تعجب کرده بودم. پرسیدم: مشکلی پیش اومده؟
مثل نارنجکی که ضامنش رو کشیده باشن شعله کشید و حمله ور شد سمتم:
_کی بهت اجازه داده دکور اینجا رو تغییر بدی...
مقابلش ایستادم و نگاهی به اطراف انداختم: تغییر چندانی ندادم فقط تمییزش کردم البته فکر نمیکردم ناراحت بشی حالا اگر فکر میکنی خوب نیست خب برمیگردونیم به حالت اولش...
تمام مدتی که حرف میزدم با چشمهایی که از شدت عصبانیت سرخ شده بود و توی حدقه میلرزید بهم خیره شده بود...
عصبانیتش کمی غیر طبیعی بود ولی هر چی که بود هرگز فکر نمیکردم منتهی به کاری بشه که کرد...
🔔 گناه نکنیم ولی اگر گناه کردیم
✅ حضرت محمد صلى الله علیه وآله:
وقتی بندهای، تصمیم مىگیرد عمل نیکى انجام دهد، خداوند به خاطر نیّت نیکش، ثواب یک حسنه برایش مىنویسد. ولى اگر براساس نیّتش عمل کرد، ثواب ده حسنه براى او قرار مىدهد.
همین بنده، تصمیم مىگیرد گناهى را مرتکب شود. چنانچه آن را انجام ندهد، هیچچیز در نامه عملش نوشته نمىشود. ولی اگر مرتکب آن گشت، هفت ساعت مهلت داده مىشود.
آنگاه فرشتهای که کارهاى نیک را ثبت مىکند، به فرشتهای که کارهاى زشت را ثبت میکند مىگوید:
((عجله نکن! شاید پس از گناه، عمل نیکى انجام دهد که گناهش را محو کند زیرا خداوند مىفرماید:
{إِنَّ الْحَسَناتِ یُذْهِبْنَ السَّیّئاتِ}
{به راستى، اعمال نیک، اعمال بد را از بین مىبرد}
و یا شاید توبه و استغفار کند و اگر بگوید:
((أَسْتَغْفِرُاللهَ الَّذى لا إِلـهَ إِلاّ هُو، عالمُ الْغَیْبِ والشَّهادَة، العَزیزُ الحَکیمُ، الغَفُورُ الرَّحیمُ، ذُوالجَلالِ وَ الإِکْرامِ وَ أَتُوبُ إِلَیْهِ))
«از خداوند، طلب آمرزش مىکنم، خدایى که معبودى جز او نیست، داناى نهان و آشکار، ارجمند و نیرومند و صاحب حکمت است، بسیار آمرزنده و بسیار مهربان و صاحب جلالت و جوانمردى است. و به سوى او توبه مىکنم»
در این صورت چیزى در نامه عملش نوشته نمىشود.
ولى اگر هفت ساعت بگذرد، و حسنهاى انجام ندهد و توبه و استغفار هم نکند، مأمور ثبت نیکیها به مأمور ثبت زشتیها مىگوید:
«اُکْتُبْ عَلىَ الشَّقِىِّ المَحْرومِ»
بنویس گناه او را که بدبخت و از رحمت خدا محروم گردید.
📙 الکافى ، ج ۲ ، ص ۴۲۹
❀
#سخن_علما_و_بزرگان ۲
💫 تفاوت اعتقاد شیعه به منجی با دیگران
🍃 فرقی که ما شیعیان با دیگر فِرَق اسلامی و غیر اسلامی داریم اینست که ما این شخص عظیم و عزیز را میشناسیم؛ اسمش را، تاریخ ولادتش را، پدر و مادر و اجداد عزیزش را، « قضایایش» را میدانیم، ولی دیگران این ها را نمی دانند... به همین دلیل است که توسّلات شیعه، « زنده تر» و « پُرشورتر» و « بامَعناتر» و « با جهت تر» است...
🍃 اصل مهدویت مورد اتفاق همه مسلمان هاست... اما در بخش اصلی قضیه که « معرفت به شخص منجی است»، دچار نَقص معرفتند. شیعه با خبرِ مُسَلّم و قطعی خود، منجی را با نام، با نشان، با خصوصیات، با تاریخ تولد، میشناسد.
🌸 مقام معظم رهبری؛ ۷۴/۱۰/۱۷ - ۸۴/۶/۲۹
┄┅═✧❁✧═┅┄
راه های ساده برای شاد کردن خانم ها
1. زنها دوست ندارند میهمان ناخوانده داشته باشند ، بنابر این به آنها وقت کافی بدهید تا آماده شوند.
2. هر روز از همسر خود بپرسید چه کاری می توانید برایش انجام دهید؟
3. بدانید که وقتی همسرتان اظهار سر درد می کند چاره او مسکن نیست بلکه یک لبخند است.
4. وقتی از شما خطایی سر می زند اظهار تاسف کنید.
5. وقتی اوضاع قمر در عقرب است ، لبخند را از یاد نبرید.
6. از تلاشهای همسرتان تشکر کنید و ببینید که چقدر موثر است.
7. به این فکر کنید که همسرتان بهترین زن دنیا ، بهترین مادر برای فرزندتان و بهترین عروس برای مادرتان می باشد و ببینید که او اینگونه خواهد شد.
8. خسیس نباشید و در ستایش همسرتان دست و دل بازی نشان دهید اما یادتان باشد مبالغه نکنید.
9. همسرتان را کمک کنید استعداد های نهفته اش را شکوفا کند .
10. به جای هدایای گرانبها وقتتان را در اختیار همسرتان قرار دهید ، نشان دهید که به او توجه می کنید.
11. هرگز با همسرتان نجنگید در عوض آنچه را در ذهن دارید بر روی کاغذی نوشته و همراه شاخه گلی به او بدهید.
امیدوارم مفید بوده باشه براتون